#نغمه_عشق_پارت_96
دستشو آورد جلو که باهاش دست دادم و رفت.
چه دختر شادی بود.اصلا انگار تو این دنیا غم و غصه ای نداشت.بلند شدم و خواستم برگردم خونه که دیدم حامد جلوی دانشگاه وایستاده و منتظر منه.
رفتم جلو و گفتم:
_سلام.اینجا چه کار می کنی؟
حامد:اومدم ناهار ببرمت بیرون.
_پس سوار شو بریم.
خواست جلو کنار من بشینه که گفتم:
_گواهینامه داری؟
حامد:آره.
سویچ رو به طرفش پرت کردم و گفتم:
-پس تو رانندگی کن.
حامد:ولی.
سوار ماشین شدم و گفتم:
_زود باش حامد .گرسنمه.
سوار ماشین شد و گفت:
_امروز خیی خوشحالی
_همینجوری.
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
چقدر جالب بود.مثل امید که همیشه روی فرمون ضرب می گرفت. حامدم داشت ضرب می گرفتبهش گفتم:
_تو خیلی شبیه امیدی.
خندید و گفت:
_چطور؟
_آخه امید
م مثل تو موقع رانندگی ضرب می گرفت.
حامد:جدی؟
_آره.
دیگه هیچی نگفت.جلوی همون رستوران نگه داشت و رفتیم تو و روی همون دو تا صندلی نشستیم که گارسون اومد و ما سفرش غذا دادیم.بعد حامد گفت:
_دانشاه چطور بود؟
_خوب.راستی حامد امشب می تونی باهام به یه مهمونی بیایی
حامد:مهمونی؟
_آره چندتا از بچه های دانشگاه دور هم جمع شدن.من رو هم دعوت کردن.حالا نمی خوام تنها برم.
حامد:فکر نمی کنی درست نباشه یه غریبه رو با خودت ببری؟
_نه.زشت نیست.بیا دیگه حالا.
حامد:باشه.ساعت چند؟
_ساعت 9 شب.
بعد گفتم:
-ماشین رو ببر شب بیا دنبالم.
غذا روآوردن که حامد گفت:
_ نغمه ؟
romangram.com | @romangram_com