#نغمه_عشق_پارت_95

با هم راه افتادیم طرف کافه تریا که خانم سرشار گفت:

_سرتون چی شده؟

دستی به سرم که یه باند کوچولو بهش زده بودن زدم و گفتم:

_چیزی نیست از پله ها افتادم.

سرشار:واسه همین دیروز نیامدید ازمایشگاه؟

_آره.

سرشار:درد می کنه؟

_نه زیاد.

دیگه رسیده بودیم کافه تریا.رفتیم تو و روی دوتا صندلی نشستیم که خانم سرشار گفت:

_راستش چه جوری بگم خب می دونین شما با بچه های دانشگاه خیلی گرم می گیرین.در حالی که ما همه دوست داریم با شما دوست باشیم.اگه شما ناراحت نشین ما زمینه دوستی رو هم فراهم کردیم.قراره جمعه با چندتا از بچه های دانشگاه بریم کوه.گفتیم اگه شما هم بیایین خیلی خوشحال میشیم.

_خیلی خوبه ولی....

پرید توی حرفم و گفت:

_خواهش می کنم دیگه ولی و اما و آخه نداره.قبول کن.

_آخه مسئله چیز دیگه ایه.من جمعه از تهران مهمون دارم.

سرشار:جمعه هفته بعد چطور؟

_نمی دونم.ولی شما ها برید انشاالله بهتون خوش بگذره.

سرسار:پس هر وقت وقتشو داشتیبهم زنگ بزن من زود بچه ها رو آـماده می کنم.بیا این شماره منه.

شماره رو گرفتم و گفتم:

_ممنون.باشه از طرف من از همه تشکر کن.

سرشار:امشب چی؟می تونی بیایی؟

_کجا؟

سرشار:مهمونی خوه یکی از بچه ها.

_والا.

سرشار"بهونه نیار دیگه.

_خونه کی هست؟

سرشار:بهزاد فروغ

_اون؟

سرشار:چطور؟

_هیچی همین طوری.

سرشار:می ایی؟

-نمی دونم.

سرشار:اگه نیایی بچه ها ناراحت م شن.بیا دیگه.

_خب آدرس رو بده حالا.

آدرس رو داد و گفت:

_ساعت 9 شب ما منتظریم.

_ایرادی نداره کسی رو با خودم بیارم.

سرشار:نه.

بعد بلند شد وگفت:

_من دیگه باید برم.


romangram.com | @romangram_com