#نغمه_عشق_پارت_94
_ولش کن.
دوباره حامد رگشت و کنارم نشست و یکم برام از خودش گفت که منم خوابم برد.وقتی دوباره چشم باز کردم آفتاب زده بود. حامد هم نبود.داشتم بیرون رو نگاه می کردم که حامد برگشت و تا دید من بیدار شدم گفت:
_صبح به خیر.
_صبح به خیر کجا بودی؟
حامد:رفته بودم کارای ترخیصتو بکنم.
_شرمنده تو هم توی زحمت افتادی.
حامد:این چه حرفیه؟
_دیشب خوابیدی؟
حامد:آره.
_ولی چشات می گن دیشب بهشون بی خوابی دادی.
با کمک حامد بلند شدم و لباس پوشیدم و راهی خونه شدیم.وقتی رفتیم تو خونه ،من رفتم لباس خودمو عوض کردم وقتی برگشتم دیدم دست حامد یه ورقه است.
_این چیه؟
حامد:بگیرش.
معلوم بود گریه کرده،نگاش کردم و نامه رو گرفتم و خوندم از طرف بهنام معینی بود.
اینجوری نوشته بود:
" نغمه سلام.احتملا وقتی بهوش می آی من کار خودمو کردم.من دوستت داشتم و هدف من دستیابی به تو بود.اول بهت یشنهاد ازدواج دادم،قبول نکردی،بعد تصمیم گرفتم بدون اینکه ازدواج کنم به هدفم برسم.می دونم از دستم نارحت شدی ولی مقصر خودت بودی.اگه لجبازی نمی کردی حالا تو زن من بودی و این مشکلات رو نداشتیم.در هر حال چون من به خواسته ام رسیدم دیگه با تو کاری ندارم پس خداحافظ."
سرمو بلند کردم و دیدم حامد داره نگام می کنه.نامه رو پاره کردم و انداختم توی سطل زباله که حامد گفت:
_فکرش رو نکن.حالا دیگه همه چیز تموم شده.
_آره یعنی فعلا تموم شده.
حامد:منظورت چیه؟
_خدا کنه حامله نشده باشم.
یک دفعه یه جوری شد صداش دو رگه شد و گفت:
_یعنی ممکنه؟
_نمی دونم.
حامد:اگه حامله شده باشی چه کار می کنی؟
_نمی دونم.
بهم نزدیک شد و گفت:
_ نغمه منو ببخش.
_برای چی؟
حامد:برای همه چیز.
_منظورت رو نمی فهمم.
حامد:فعلا خداحافظ.
_خداحافظ.
و بعد رفت.وقتی تنها شدم به خیلی چیزا فکر کردم.به خودم،به امید ،به حامد ،به زندگی ام بهآینده ام.اصلا حامد کی بود.چرا یک دفعه تو زندگیم پیدا شد.نکنه ارتباط من و حامد یعنی خیانت به امید !!ولی منکه قصد ازدواج به حامد رو ندارم.فقط تنهام و حامد مل یه بردار داره بهم محبت می کنه.شاید از این محبتش قصدی داره.ولی نه حامد پسر خوبیه.پسر پاکیه.اینو من از چشاش می خونم.اگه می خواست ازم سوءاستفاده کنه تا حالا کرده بود.کاش امید برمی گشت.بلند شدم و یه دوش گرفتم و بعد خوابیدم.صبح رفتم دانشگاه.موقع برگشت به خونه دیدم یکی داره صدام می کنه.برگشتم دیدم خانم سرشاره.یکی از بچه های دانشگاه بود.برگشتم و گفتم:
_بله؟
سلام کرد و گفت:
_معذرت می خوام.می تونم باهاتون حرف بزنم.
_بله.
سرشار:بیایید بریم کافه تریا ی دانشگاه.
romangram.com | @romangram_com