#نغمه_عشق_پارت_148
گفتم:فهمید اما خیلی دیر.
آرش:آره،وقتی که دیگه سرنوشت و تقدیر کار خودشو کرده بود...کی مــُرد؟
گفتم:
_چند روز پیش.آخرین شب من پیشش بودم.من توی یه اتاق دیگه بودم و نغمه تو یه اتاق دیگه. نغمه اونجا آروم آروم جون داد و من احمق نفهمیدم.کاش وقتی داشت با ماه خداحافظی می کرد،دلشو داشت و با منم خداحافظی می کرد اما نکرد. نغمه می گفت نباید افسوس گذشته ها رو خورد اما چطوری؟چطوری افسوس نخوریم وقتی گذشته ها حال و آینده رو از ما می گیرن.
آرش:اون به عشقش وفادار بود و تا آخر عمر ثابت کرد که توی قرن بیست و یکم هم عشق وجود داره و یه جایی همین دور و براست.شاید تویکوچه و توی خونه ما هم بیاد. نغمه ثابت کرد عشق نمرده هنوز هم زنده است و هرگز نمی میره.
گفتم: آرش من نمی تونم برم خونه.خجالت می کشم.
آرش:امشب می ریم خونه ما.فردا با هم می ریم اونجا.
گفتم: آرش من باید چه کار کنم؟
تو تموم این متی که داشتم حرف می زدم به دفتر خیره شده بود،نگاهشو از اون نمی گرفت.
آرش:کاری که نغمه یه عمر کرد.بمون و صبر کن.
گفتم:یعنی بمونم و جبران نبودن های نغمه رو بکنم؟
آرش:آره.
دستشو گرفتم یخ کرده بود،گفتم:
-حالت خوبه؟
آرش:آره،آره خوبم،خیلی خوب،خیلی.
دوباره زد زیر گریه.موهاشو نوازش کردم و گفتم:
_تو هم پیر شدی.تو هم شکست خوردی.اما نباختی.
خنده تلخی کرد و گفت:
_منم باختم.منم شکست خوردم.منم تو قمار زندگی فقط یه بازنده ام،بازنده ای که واسه قمار دیگه چیزی نداره که بده.
گفتم:من و تو باید صبر کنیم.باید صبور باشیم باید بمونیم.
هیچی نگفت،خیلی سخت بود.خیلی. آرش دفتر رو گذاشت توی کشوی میزش و کیفش رو برداشت و گفت:
-بریم.
گفتم:کجا؟
آرش:خونه ما.
با هم بلند شدیم و از اتاق اومدیم بیرون که دیدم چندتا مریض بیرون منتظرن. آرش ه منشی اش گفت:
_من امروز باید برم احتمالا فردا هم نمیام.
و بعد با هم اومدیم بیرون.سوار ماشین آرش شدیم و رفتیم طرف خونه آرش.هیچکدوممون حرف نمی زدیم فقط سکوت بود و سکوت.بالاخره رسیدیم و پیاده شدیم و رفتیم تو.تا رفتیم تو سیمین و سامان اومدن جلو و گفتن:
-بابا جون این کیه؟
آرش هردوشون و بغل کرد و گفت:
_بچه های گلم این عمه است.همون که دوست داشتین ببینینش.
سیمین و سامان تو آغوشم جای گرفتن و منم زدم زیر گریه.نرگسم اومد بیرونو تا من و دید گفت:
_ الناز ؟تویی؟
بعد پرید توی بغلم و هردومون زدیم زیر گریه.انگار نرگس هم داشت تلافی بی اعتنایی های آرش رو رو شونه های من خالی می کرد.آروم نمی گرفت.
گفتم:نرگس چرا گریه می کنی؟
نگاهی به آرش کرد و گفت:
-نمی دونم،همینجوری.
بعد گفت:بیا بریم تو.حتما خیلی خسته ای.
با هم رفتیم تو و آرش هم پشت سرمون اومد.از بدو ورودش کلمه ای حرف نزده بود.نرگس برام چایی و میوه و شیرینی آورد،ولی من اصلا حوصله نداشتم،حوصله هیپچی حتی خودمو.انگار نرگسم فهمید و گفت:
_پاشو بریم وسایلتو بذار تو اتاق و خودم یه خستگی در کن.
romangram.com | @romangram_com