#نغمه_عشق_پارت_146
_ یاسمین دیگه بقیه اش با تو.
سیامک:چقدرم واقعا یاسمین زحمت کشیدی.چرا خودتو خسته کردی؟یه نون و پنیری دور هم می خوردیم،لازم نبود از صبح تا شب تو آشپزخونه پای اجاق گاز واسمون زحمت بکشی.
یاسمین که داشت بچه رو می داد به شاهین گفت:
-همینه که هست،می خوای بخواه نمی خوای در خروجی رو که بلدی.
سیامک:ما غلط بکنیم.یعنی گفتم به خودت از این به بعد زحمت نده.
یاسمین رفت توی آشپزخونه و نیم ساعت بعد اومد بیرون و گفت:
_بچه ها شام حاضره،بیایین.
بهزاد:پس کو؟میز غذاخوری که اینجائه.ما رو سرکار گذاشتی.
یاسمین خندید و گفت:
_نه آقای عجول تشریف بیارین این ور میز،این ور براتون چیدم.
همه بلند شدیم رفتیم سر میز نشستیم و شاممون رو که شاهین خریده بود و کباب کوبیده و شنیسل مرغ و کباب برگ بود رو خوردیم و خلاصه کلی بهمون خوش گذشت.
************
قصه زندگی من هم مثل خیلی از قصه ها تموم شد و دفتر زندگی من بدون ثبت هیچگونه لحظه شادی که دوام داشته باشه سیاه شد.بالاخره یه روزی،یه جایی باید تموم می شد حالا دیگه یاد گرفته ام افسوس گذشته ها رو خوردن جز پیری و افشسردگی چیزی برای ما نمی آره.گاهی وقتا تو زندگی ما لحظاتی پیش میاد که شاید تلخترین لحظات عمرمون باشه ،مهم اینه که آدم چطوریاین لحظاتو هضم کنه.چطوری قبولشون کنه.منم با زندگی کنار اومدم.حالا یا خوب یا بد.مهم اینکه تموم شد،همه چیز.البته قصه زندگی سینا و نیلوفر، یاسمین و شاهین، بهزاد و مهتاب، سیامک و شادی هنوز ادامه داره.منم هرکجا که باشم با اونام.در کنار اونها.حتی اگه زنده نباشم.خدا کنه همونطوری که تا حالا زندگی باهاشون کنار اومده از ان به بعد هم کنار بیاد.وقتی می بینم چقدر شاد و وخوشحالن تموم غصه های خودمو فراموش می کنم.ب
بگذریم مثل اینکه اینوسط فقط منو حامدیم که دیگه داریم تموم می شیم.نمی دونم چرا امشب اینجوری شدم.دلم خیلی گرفته.آسمون یه جور دیگه است.ماه هم انگار داره واسم گریه می کنه.یه چیزی بهم می گه،دیه زیاد فرصت ندارم.یه حالی دارم حالی که شاید کمتر کسی بفهمه.دلم داره گریه می کنه.اما چشام خشک خشکه.دیگه حتی حال گریه کردن هم ندارم.شاید دیگه کافی باشه.اینجا آخر نغمه است باید یه نغمه دیگه سروده بشه.یه نغمه شادتر و قشنگ تر.باید این نغمه غمگین و به دست فراموشی سپرد.باید خواند،باید گریست.باید عاشق شد و عاشقانه جان سپرد.باید نغمه ها رو سرود و در نغمه ها گم شد.باید نغمه ها رو به خاطر سپرد.باید ماندنی شد.
فصل آخر
بالخره دفتر خاطرات نغمه هم تموم شد.دفتر رو بستم و بیرون رو نگاه کردم.صبح شده بود،حدود ساعت سیامک و نیم صبح بود.بازم خوابم می اومد دیگه رسیده بودیم تهران،سرم رو به صندلی تکیه دادم و بیرون رو نگاه کردم.داشتم گریه می کردم.داشتم فکر می کردم به خودم، به آرش به امید و به خیلی چیزای دیگه،بالاخره رسیدیم.مسافرا تک تک پیاده شدن.من آخرین نفری بودم که پیاده می شد.هوای تهران آرومم می کرد.هیچ جای دنیا وطن آدم،خاکآدم،زادگاه آدم نمی شه.ساکم رو با دفترچه ای که دستم بود برداشتم.خیلی خسته بودم.یه تاکسی گرفتم و رفتم دفتر آرش.هنوز همونجا بود از پله های ساختمان که رفتم بالا نمی دونستم چی بگم؟چطوری باهاش رو به رو بشم؟با چه رویی بهش بگم پشیمونم.تو زندگی تو عشقم شکست خوردم.بالخره رفتم تو.منشی اش همون منشی چند سال پیش بود تا من و دید بلند شد و گفت:
_سلام خانم قائمی.
گفتم:
_سلام حالتون چطوره؟
منشی:خوبم.شما خوبین؟
گفتم:ممنون.
منشی:چقدر شکسته شدین.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_پیر شدم؟
هیچی نگفت که من گفتم:
_ آرش تو اتاقشه؟
منشی:بله.
گفتم:
_بیمار داره؟
منشی:بله.
گفتم:پس من اینجا منتظرش می مونم.
بعد روی مبل نشستم که منشی اش اروم گفت:
_کی برگشتین؟
گفتم:
-چند روزی می شه برگشتم ایران.ولی امروز اومدم تهران.
گفت:دیگه برنمی گردین؟
گفتم:
_نمی دونم.
یکم منتظر شدم تا بیمارش از اتاق اومد بیرون و خداحافظی کرد و رفت.منشی اش خواست به آرش خبر بده که من نذاشتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com