#نغمه_عشق_پارت_145

نیلوفر خندید وگفت:

_منکهچیزی نمی گم.تو باید بیایی خواستگاری.

یه دفعه سینا یه برق قشنگی تو چشاش درخشید و گفت:

-یعنی وقتشه؟

نیلوفر:خب اره.

سینا:بابا خیلی نوکرتم.ههمین فردا شب می آم.خوبه؟

نیلوفر خندید و گفت:

_باشه منتظریم.

دیگه خوشحالی مون تکمیل شده بود.من یه گوشه ای نشستم به یاد روزی افتاده بودم که بچه خودمو از دست دادم.بچه ای که از امید بود.داشتم فکر می کردم که حامد اومد کنارم نشست و گفت:

-به چی فکر می کنی؟

_به روزی که بهم گفتن بچه ام سقط شه.

هیچی نگفت.سرشو انداخته بود پایین و داشت با انگشتاش بازی می کرد که من گفتم:

_خیلی سخت بود.من بچه ای رو از دست دادم که از امید بود.باور نمی کردم که من از امید حامله شده باشم.خیلی شیرین بود ولی افسوس.....

حامد:فکرشو نکن.

بلند شدم و گفتم:

_آره حق با توئه.پاشو بریم پیش بچه ها دیگه حوصله افسوس خوردن رو ندارم.

با هم رفتیم پیش بچه ها همه خوشحال بودن.





این آخرین فصلیه که می نویسم دیگه حوصلشو ندارم.خسته شدم.اصلا نمی دونم واسه چی دارم می نویسم.بعد اون شبی که یاسمین زایمان کرد فردا شبش سینا هم رفت خواستگاری نیلوفر و اوناهم دو هفته بعدش عقد کردن.همه خوشحال و راضی از زندگیشون جز من و حامد .من یه جور و حامدم یه جور.امشب یاسمین و شاهین یهمهمونی ترتیب دادن خونه شون.اسم بچه شون رو گذاشتن نازنین.حالا دیگه تقریبا یه ماهه است.واقعا هم که نازنینه.خوشگل و سفید و با نمک.وقتی تگات می کنه دلت می خواد بلند شی و از اون دو تا لپ خوشگلش گاز بگیری ولی باباش نمی ذاره.خلاصه حامدم اومد و با هم رفتیم خونه شاهین .همه بودن و ما آخرین نفری بودیم که رفتیم.وضع مالی یاسمین و شاهین هم مثل بقیه بچه ها خیلی خوب بود.

وقتی دور هم نشستیم سینا گفت:

_خودمونیم ها بچه خوشگلیه.خدا رو شکر که به مامان و باباش نرفته باید صدقه بددیم.

یاسمین که بچه بغلش بود گفت:

_بی خود کردی.اتفاقا خیلی شبیه من و شاهینه.

نیلوفر: سینا شوخی می کنه چون شبیه هردوتونه خوشگله.

سینا بلند شد رفت بچه رو بغل کرد که تا بغلش کرد بچه زد زیر گریه، سینا گفت:

_اَه، اَه ،چه بچه لوسی عین مامانشه،بیا،بیا بگیر بچه لوستو.

یاسمین بلند شد بچه رو گرفت و گفت:

_بچه ام فکر کرده هیولا دیده،گریه نکن مامان.

یاسمین شروع کرد به آروم کرئن بچه که شاهین هم تو همین موقع اومد تو و گفت:

_کی بچه منو اذیت کرده.

بهزاد:هیولا.

سینا آروم گفت:

_زهرمار.

شاهین گاومد تو و گفت:

_هیولا؟

نیلوفر: سینا.

شاهین:از اولم می دونستم چشم نداشتی بچه امو ببینی،حسود.

و بعد غذا ها رو که خریده بود برد توی آشپزخونه و برگشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com