#نغمه_عشق_پارت_143
بالاخره اومد و با هم رفتیم رستوران.پیتزا سفارش داده بودیم.
حامد:خیلی وقت بود که بیرون نیومده بودیم.
_آره،من خیلی درگیر کار شدم.اینجوری کمتر خلاء وجود امید رو احساس می کنم.اینجوری راحت ترم.وقتی شبا خسته از سر کار برمی گردم تنم انقدر خسته است که به ذهنم مهلت فکر کردن نمی ده،اینجوری هضم خیلی از مسایل برام راحت تره.
حامد:خوشحالم که از کارت راضی هستی.
_ممنون.خوبیش اینه که همه بچه ها هستن و دیگه تنها نیستم.
حامد:آره.
_راستی دیگه فکر کنم همین روزا یاسمین باید زایمان کنه،9ماهش تموم شده.
حامد:به این زودی گذشت؟انگار همین دیروز بود که شاهین شیرینی حاملگی یاسمین رو با هزار شوق و آرزو بینمون پخش کرد.
_آره خیلی زود گذشت.عمر ما هم به همین زودی می گذره.
هیچی نگفت سرشو انداخت پایین و با غذاش بازی کرد.
_ امید ؟
سرشو بلند کرد و آروم گفت:
_ امید ؟!
مونده بودم.چرا به اسم امید صداش کرده بودم واقعا مونده بودم چی بگم،گفت:
_تو منو امید صدا کردی؟
_من...من..از دهنم پرید.
تو همین موقع موبایلم زنگ د ، شاهین بود،گفتم:
_سلام شاهین.
صداش می لرزید گفت:
-الو نغمه سلام کجایی؟
_با حامد تو رستورانیم.چطور مگه؟
حامد داشت نگام می کرد، شاهین گفت:
_خودتو برسون بیمارستان، یاس حالش خوب نیست.
_باشه،باشه الان میام.
شاهین:خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به حامد گفتم:
_پاشو باید بریم بیمارستان. یاسمین حالش خوب نیست.
حامد:یعنی وقتشه؟
_احتمالا.
زود با هم راه افتادیم طرف بیمارستان. یاسمین و شاهین هم تازه رسیده بودن. یاسمین که فقط جیغ می زد. شاهین هم زود ترتیب اتاق عمل رو داد.رفتم پیشش و گفتم:
_وقتشه؟
شاهین:فکر کنم ولی یاسی غیر طبیعی داره درد می کشه.
_خب درد زایمانه دیگه.
شاهین:خدا کنه ولی فکر کنمداره از چیز دیگه زجر می کشه.
_ازچی؟
شاهین:نمی دونم ولی خودش می گه همش لگد می زنه.
_ان شاا.. هیچی نیست.
بالاخره یاسمین رو بردیم اتاق عمل. به حامد گفته بودم به بچه ها زنگ بزنه که بیان.من و شاهین و چندتا از پرستارا رفتیم تو اتاق عمل.من هنوز داشتم دستامو می شستمکه شاهین اومد و گفت:
_ نغمه من می ترسم.
romangram.com | @romangram_com