#نغمه_عشق_پارت_142

-اگه طوریش بشه من می میرم.

_چیزیش نیستفحالش خوبه.

شاهین:دیگه نباید کار کنه.از فردا توی خونه می مونه تا بچه به نا بیاد.

_الان هم تو برو. به کارات برس من پیشش می مونم.

شاهین:نه...نه...من باید کنارش باشم.من میشناسمش اگه بیدار شه ببینه من نیستم حالش بازبد می شه.در ثانی اون نمیذاره هیچکس بهش دست بزنه جز من.دیدی که سه هفته پیش با دکتر مسعودی چه کار کرد.بیمارستان و رو سرش گذاشته بود.

راست می گفت سه هفته پیش که شاهین جایی کار داشت و نتونست بیاد بیمارستان.درست همون روز وقتی یاسمین تو اتاق دکتر مسعودی بود و داشت درباره چیزی باهاش حرف می زد حالش بد شد،دکتر مسعودی هم خواست معاینه اش کنهکه یاسمین نذاشت.بیچاره مسعودی پسر خیلی خوبیه.خلاصه اونقدر دردکشید تا شاهین اومد و خودش معاینه اش کرد.

_باشه پس برو پیشش تنهاش نذار.

شاهین:ممنون که خبرمکردی.

_خواهش می کنم پس فعلا.

و بعد رفتم و به کارام رسیدم.وقتی سیامک رو تو بخشدیدمگفتم که یاسمین حالش بد شده وگفت که با بچهها می رن پیشش.منم کارامو کردم و رفتم سراغش.دیدم همه بچه ها هستن و یاسمین هم بیداره و دست شاهین رو گرفته تو دستش و ازش جدا نمی شه.تو نگاش یه ترس خفیفی پنهون بود رفتم جلو و گفتم:

_سلام.

همه برگشت و گفتن:

_سلام.

یاسمین:سلام نغمه از بابت ظهری معذرت می خوام.

_خواهش می کنم.حالا چرا اینجوری دست شاهین رو گرفتی و ول نمی کنی.

یاسمین به شاهین نگاه کرد و گفت:

_می ترسم.

شاهین:از چی عزیزم؟

تو چشاش اشک جمع شد و گفت:

_از زایمان.من می ترسم.من اصلا بچه نمیخوام.

شاهین دستشو فشار داد و گفت:

_ترس نداره که.قول می دم خودم عملت کنمفخوبه؟در ثانی بعه بعدش فکر کن که یه کوچولوی خوب و خوشگل و تپل می آد تو زندگیمون و زندگیمون رو شیرین می کنه.

یاسمین مثل بچه ای که منتظره مامانش دلداریش بده گفت:

_یعنی تو رو از دست نمی دم؟

یه دفعه اشک تو چشای شاهین جمع ش و پیشونی یاسمین و بوسید و گفت:

_نه خوشگلم.نه خانمم.واسه چی باید من و از دست بدی؟من همیشه کنارتم.

یاسمین خندید و شاهین رو بغل کرد که سینا گفت:

_بابا ول کنین این بچه بازی ها رو.

شاهین:وقتی با نیلوفر ازدواج کردی ببینم بازم می گی بچه بازی یا نه.

نیلوفر:غلط می کنه این حرفا رو بزنه مگه نه سینا جان؟

سینا:چی؟ها؟آره...آره...هر چی نیلوفر بگه.

همه خندیدن که یاسمین گفت:

_ شاهین من نمی خوام خونه بشینم.

شاهین چهره جدی گرفت و با قاطعیت گفت:همیشه به حرفت گوش کردم،حالا تو یه بار به حرفم گوش کن،از فردا خونه استراحت می کن،همین.

یاسمین:اما؟

شاهین پرید توی حرفش و گفت:

_اما و ولی و اگر نداره همین که گفتم.

یاسمین هم دیگه هیچی نگفت.از فرداش یاسمین دیگه نیومد. شاهین خیلی می ترسید یاسمین خونریزی کنهو از توی بیمارستان شاید روزی 10بار بهش زنگ می زد.به این می گن عشق واقعی.لازم نیست عشق رو تو کلت قلمبه و سلمبه و تو جملات عاشقانه که شاید خیلی ها معنی اش رو نفهمن معنی کرد.اگه فقط یه نگاه به زندگی و به آدمای اطرافمون بیاندازیم می بینیم که عشق همین دور و براست حتی تو قلب های پراز کینه و نفرت.عشق همه جا است.تو کتابا تو نگاه ها.تو دستا.تو خیابونا،تو مغازه ها.تو مدرسه و خلاصه همه جا.زندگی بدون عشق مثل نمره بیست بدون دوئه.

روزها همینجوری می گذشت و من هر روز بیشتر غرق کارم می شدم، حامد اکثرا خونه من بود.امشبم قراره بیاد اینجا تا بریم بیرون.


romangram.com | @romangram_com