#نغمه_عشق_پارت_140
شادی گفت:
-پس خداحافظ نغمه.
بچه ها رفتن.ظهر وقتی کارم تموم شد رفتم خونه اونقدر خسته بودم که بدون اینکه لباسمو دربیارم خوابم برد.عصری کوکب اومد خونه رو تمیز کرد و شامم برام درست کرد و بعد دوباره رفت.بهش گفته بودم این کارا رو نکنه ولی خودش می گفت اینجوری راحت تره.منم دیگه چیزی نمی گفتم.فردا صبحش وقتی رفتم بیمارستان و فرممو پوشیدم دیدم دارن در می زنن گفتم:
-بفرمایید.
حامد بود با یه دسته گل اومد تو و گفتک
-سلام.
_سلام این وقت صبح اینجا چه کار می کنی؟
حامد:چون می دونستم الان مریض نداری و سرت خولته اومدم و گفتم از همینجا برم سر کار.
_بیا بشین.
نشست که من گفتم:
_گل واسه چی خریدی؟
خندید و بلند شد و اومد رو به روم ایستاد و گل رو بهم داد و از تو جیبش یه جعبه کوچیک درآورد و گفت:
_تولدت مبارک.
خیلی تعجب کرده بودم گفتم:
_تولدم؟تو...تو ازکجا می دونستی؟منکه اصلا یادم نبود.
گفت:
-حالا دیگه.
_ممنون.
بازش کردم یه انگشتر خوشگل و گرونقیمت بود.
_وای حامد ....این خیلی قشنگه.
حامد:قابلتو نداره.
بعد دستمو گرفت و گفت:
-می خوام خودم دستت کنم.
بعد آروم انگشتر رو دستم کرد و یه لبخند قشنگ بهم زد که یه دفعه حالش بد شد،گفتم:
_چی شد حامد ؟
سرفه می کرد.صورتش قرمز شده بود.گفتم:
_ حامد حالت خوبه؟
حامد:آره چیزی نیست.
_ولی حالت خوب نیست بذار معاینه ات کنم.
خندید و گفت:
_واسه چی؟منکه می دونم از چیه؟
هیچی نگفتم ولی حالش بهتر شد.گفت:
_خب دیگه من باید برم.
_ولی حالت خوب نیست.بمون حالت بهتر بشه.
حامد:نه باید برم،حالم خوبه.
_ولی...
پرید وسط حرفم و گفت:
-کاری نداری؟
آروم گفتم:
romangram.com | @romangram_com