#نغمه_عشق_پارت_139
دوباره برگجشت و نگام کرد،گفتم:
_خدا بزرگه فکرشو نکن.یه همچین عشقایی دوام نداره.خیلی زود فراموش می کنی.این از فواید گذشت زمانه.
دختر:خدا کنه که اینجوری باشه که تو می گی ولی من می ترسم.
_شماره خونه تون رو بده ب من.همه چیز رو درست می کنم.
دختر:اگه قبول نکردن چی؟
_تو بده اونش با من.
با تردید و ترس شماره رو داد.منم یاداشت کردم.وقتی از اتاقش اومدم بیرون یک سر رفتم به اتاقم و شماره رو گرفتم و با باباش حرف زدم.بیچاره معلوم بود تو این مدت خیلی سختی کشیده.خیلی دخترشو دوست داشت اما هیچ وقت راه درست محبت کردن رو یاد نداشت.می گفت پشیمونه منم که دیدم اینجوریه آدرس رو دادم و قرار شد تا نیم ساعت دیگه بیاد سراغ دخترش.بالخره اومد و دخترشو درآغوش کشید و از اون بابای خشن و عبس حالا فقط یه مرد تکیده و رنج دیده باقی مونده بود و از دخترش واسه همه سالهایی که از دست رفته بود عذر می خواست.اون دخترم خیلی خوشحال بود،قبلا یه باباش قضیه مردم(همون دختر رو)گفته بودم.خلاصه برگه ترخیصشو به اصرار خودش کهدوست داشت برگرده خونه امضا کردم.وقتی دوباره توی اتاق تنها شدم خیلی خوشحال بودم از اینکه مریم برگشته بود خونه اش،داشتم فکر می کردمکه یاسمین و شاهین اومدن تو اتاق و گفتن:
_سلام.
_سلام.
هردوشون نشستن که یاسمین گفت:
_خسته نشی یه وقت اینجا پشت میز نشستی.
_خیلی کار دارم ولی اصلا حوصله ندارم.
شاهین:بالاخره طلسم اون دختره شکسته شد؟
_آره مرخصش کردم بره خونه شون.
یاسمین :مگه حالش خوب بود؟
_آره،ولی خوب ترم می شه وقتی تو جمع خانواده اش باشه.
تو همین موقع سیامک و سینا و نیلوفرم اومدن که سینا مثل همیشه شلوغ اومد تو گفت:
_سلام بر قهرمان ما.
_سلام چی شده همه هجوم آوردین خبریه؟
سیامک:چه خبر بهتر از اینکه شما طلسم زبون اوندختر لجباز و لوس رو باز کردین.
_ما اینیم دیگه.
در همین موقع تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم. شادی بود گفت:
_اونجا چه خبره مریض داری؟
-نه بچه هان.
شادی: خبریه؟
-نه ولی مثل اینکه اینا کار و زندگی ندارن.
شادی:اونجا چه کار می کنن؟
_اومدن بهم تبریک بگن واسه اون دختره که مرخصش کردم.
شادی:آره منم واسه همین بهت زنگ زدم ولی کار دارم نمی تونم بیام.
_وای نیای اینجا ها.اینا رو هم باید از سر باز کنم.
خندید و گفت:
-گوشی رو بذار رو آیفون.
گوشی رو گذاشتم روآیفون که شادی به بچه ها گفت:
-بچه ها خجالت بکشین ما کلی مریض داریم که منتظرن تا بهشون برسیم.اون وقت اونجا نشستین دارین می خندین.بلند شین برین دنبال کاراتون.بابا یکم فکر اون مریضای بدبخت رو بکنین.
نیلوفر:تو نمی خواد فکراونها رو بکنی.
سیامک:الان میریم بابا چرا می زنی؟
شادی:زود پاشین دیگه نبینم تو یاعت کار فضولی کنین ها.
بچه ها همگی بلند شدن و گفتن:
_باشه بابا رفتیم.
romangram.com | @romangram_com