#نغمه_عشق_پارت_138
_خیلی خب،چند لحظه صبر کنین.
روی یه ورق برا سینا نوشتم،شوهر این خانمو بستری کنه،اونم هرچه زودتر.پولش رو هم من به حساب بیمارستان واریز می کنم و بعد ورقه رو دادم به اون خانم و گفتم:
-اینو بدید به دکتر میلانی،خودش می دونه چه کار کنه؟
ورقه و گرفتش و خوندش و گفت:
_خدا از خانمی کمت نکنه،به خدا خیلی خانمی.
بعد گفت:
_خداحافظ.
پنج دقیقه بعد تلفن زنگ زد گوشی رو برداشتم و گفتم:
_دکتر جاوید بفرمایید.
سینا بود گفت:
_حالا ما اتونقدر مفلس شدیم که تو باید به بیمارمون کمک کنی و خودمون ماستیم.
_سلام.اومد اینجا منم کمکش کردم.نمی دونستم تو هم دست خیر داری.
سینا:پس چی فکر کردی؟فکر کردی فقط تو به فکر مردمی؟
_نه.
سینا:زنگ زدم بهت بگم پولاتو خرج نکن.بذار واسه بدبخت بعدی.من پول این خانمو واریز کردم.راستش غرور مردونه ام اجازه نداد تو واسه بیمارم پول واریز کنی.
_ای پس که اینطور باشه ممنون.
خندید و گفت:
_خواش می کنم پس فعلا.
بعد با هم خداحافظی کردیم و از اتاق اومدم بیرون باید چند تا از مریضا رو چکاپ می کردم،یه بیماری بود یه دختر 16 یا 17 ساله بود.اصلا حرف نمی زد.نفهمیده بودیم خانواده اش کیه؟تصادف کرده بود و دست و پاش سکشته بود،همیشه به رو به رو خیره می شد و اصلا حرف نمی زد.تا حالا نفهمیده بودم به چی نگاه می کنه.خیلی سعی کرده بودم باهاش حرف بزنم ولی خودش اصلا نمی خواست.وقتی رفتم توی اتاقش بازم داشت به اون نقطه نگاه می کرد.رفتم جلو و گفتم:
_سلام.
مثل همیشه جوابمو نداد،روی صندلی کنارش نشستم،سعی کردم به همونجایی که خیره شده بود خیره بشم از دید من هیچی اونجا نبود.ولی شاید اون اونجا خیلی چیزا می دید.
_همیشه به چی نگاه می کنی؟
بازم جوابمو نداد.غم رو تو نگاش می خوندم.می خواستم باهاش حرف بزنم ولی از کجا باید شروع می کردم.یکم سوت کردم و بعد گفتم:
_یادمه یه روز یه نفر بهم گفت اگه می خوایی غصه ها از پا درت نیارن اونا رو یه جا جمع کن و بعد بریزشون دور.اون وقت احساس سبکی می کنی.می دونی غم و غصه تیکه ای از زندگیه.تیکه ای که نمی تونی حذفش کنیم،همیشه باهامون هستن.می تونی تصور کنی که این آدمی که رو به روت نشسته و داره باهات حرف می زنه هیچی نداره؟من آدم خیلی تنهای هستم،خیلی.اما می دونی همیشه تو تنهایی ام چی اومده تو ذهنم؟فردا...فردا...فردا....اینکه فردا چه کار کنم؟چطوری روزم رو بگذرونم؟می بینی زندگی هنوزم ادامه داره.ممکنه خیلی چیزا رو از دست بدیم اما می تونیم در عوضش از این دنیا لذت ببریم،البته اگه بخواییم.شاید فکر کنی من آدم بی خودی هستم که بدون اینکه هیچ غم و غصه ای داشته باشه موعظه می کنه ولی منم غصه دارم منم غمگینم منم الان هیچی ندارم،مادر و پدرم رو از دست دادم،همسرم یه روزی گذاشت و رفت....
نگام کرد و آروم گفت:
_کجا؟
_نمی دونم.یه روز مادرش زنگ زد و گفت که بره شهرستانشون که اونم رفت اما دیگه برنگشت.خیلی دنبالش گشتم اما نبود انگار هیچ وقت وجود نداشته. من و امید عاشق هم بودیم.خیلی همدیگه رو دوست داشتیم.اما دست تقدیر اون و ازم گرفت.بعد رفتنش خیلی غصه خوردم،چه شبایی که تا صبح بیدار موندم و براش گریه کردم اما امید صدامو نشنید تا امروز که دارم با تو حرف می زنم از امید خبری ندارم.منم مثل تو غصه دارم ولی ببین هنوز رو پام.
وقتی نگاش کردم چشاش پرز اشک بود و خیره شده بود به من.بهش لبخند زدم وگفتم:
_تا شقایق هست زندگی باید کرد.تو هم هنوز خیلی جوونی باید از زندگیت لذت ببری.این حق توست.غصه خوردن که دردی رو درمون نمی کنه.
آروم گفت:
_هیچ وقت فکرشو نمی کردم که آخر کار اینجوری بشه.بهم خیانت کرد،گفته بود دوستم داره ولی دروغ می گفت.با این حال من لعنتی بازم دوستش داشتم،هنوزم وقتی اسمشو تکرار می کنم قلبم به شماره می افته.
هیچی نگفت منم هیچی نگفتم.یکم که گذشت گفت:
_اسمش فرزاد بود.یه روز توی خیابون دیدمش.بهم لبخند زد و از کنارم رد شد.نفهمیدم چرا بهم لبخند زد و اونجوری نگام کرد؟اما خنده اش تو ذهنم حک شد.تا اینکه دو روز بعد تو خیابون اومد جلو و خودشو معرفی کرد و گفت که ازدو روز پیش که من و دیده خواب و خوراک نداره.منم ازاونجایی که تو خونه اصلا محبت نمیدیدم و تشنه یه نگاه عاشق بودم هیچی نگفتم،اون روز منو برد رستوران و بعدش با هم گشتیم.می دونین توی خونه ما اصلا محبت معنینداره.از وقتی یادم میاد بابام همیشه زور می گفت.وضع مالی خوبیم نداشتیم واسه همین همههمیشه عصبانی بودن،کلافه بودن،خلاصه من تشنه یه محبت خالصانه بودم و فکر می کردم فرزاد سرچشمه همه محبتهای دنیاست.وقتی فرزاد گفت دوستم داره،این جمله برام آشا نبود.نمی دونستم در مقابل یه همچین جمله ای چی باید بگم.خانواده اش ایران نبودن.وضع مالی خوبین داشتن،یه روز دیگه خسته شدم.وقتی این و به فرزاد گفتم و از محدودیت های غیرقابل تحمل خانواده ام گفتم پیشنهاد فرار داد اما من بهش گفتم وقتی فرار کردم کجا رو دارم که برم.اونم گفت که فکرشو می کنه.به حرفش گوشش دادم و یه شب از خونه زدم بیرون.فرزاد سر یه چهار راه منتظرم بود وقتی سوار ماشین شدم و ازش پرسیدم حالا کجا برم،گفت:
_این وقت شب که جایی رو پیدا نمی کنیم.بهم پیشنهاد اد که بریم خونه اش تا فردا یه کاری بکنه.
ترسیدم ولی فرزاد گفت:
_من و دوست داره و حتی حاضر نیست یه خار به پام بره چه برسه به اینکه خودش اذیتم کنه.منم احمقم قبول کردم آخه جایی رو نداشتم،اگه بابا مپیدام می کرد من و می کشت.واقعا می کشت.رفتم خونه اش .اول یه دوش به پیشنهاد فرزادگرفتم وفرزاد برام چایی آورد.وقتی خوردم سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.خودتون دیگه بقیه اشو می دونین.فقط وقتی که بیدار شذم و دیدم فرزاد باهام چهکار کرده داشتم دیوونه می شدم،فرزاد یه گوشه نشسته بود و داشت سیگار می کشید و همش می خندید اونم یه خنده وقیحانه.داشت حالم بهم می خورد،سرش داد کشیدم،فریاد زدم ولی فرزاد فقط می خندید و حرفام و تایید می کرد.با درموندی بلند شدم،خواستم بیام از خونه بیرون که گفت:
_تو دختر خیلی ساده ای هستی.پس باید چوب سادگیتو بخوری.تو فکر کردی من کی ام؟فرشته نجات تو؟نه دختر جون...نه...اگه من اینجوری بار اومدم مقصر جامع است.اصلا هرچی ما می کشیم مقصر جامعه است.جامعه داره جووناشو به گند می کشه اونوقت دم از پاکی و صداقت می زنه،دم از دین و ایمون می زنه.نه دختر جون نه.تو هنوز بچه ای،یه نصیحت از من بشنو،هیچ وقت به عشق های خیابونی دل نبند آخرش اینه که می بینی.چوب سادگیتو خوردی.تقصیر من نبود باور کن.
_خیلی بی شعوری.خیلی.هرکاری که بخوای می کنی و بعد می ندازی گردن جامعه و اجتماع.مگه خودت فهم و شعور نداری.مگه عقل نداری که راه و چاه و از هم بشناسی؟تو فقط یه آشغالی یه آشغال.
بعد در و بستم و از خونه اومدم بیرون.گریه می کردم.ولی دیگه برام مهم نبود آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب،تصمیم گرفتم خودمو بکشم.چشامو بستم و اومدم تو خیابون.صدای یه ماشن و شنیدم که داشت بوق میزدفمدام و پشت سر هم.چشامو محکم بستم و دیگه هیچی نفهمیدم تا بعد که دیدم اینجام.
romangram.com | @romangram_com