#نغمه_عشق_پارت_136

بعد به حامد نگاه کرد وگفت:

_کاری داشتین صدام بزنین.

و بعد از اتاق رفت بیرون.دستمو گذاشتم رو پیشونیم و رفتم تو خودم،حامدم هیچی نگفت.پشت پنجره ایستاده بود و داشت بیرون و نگاه می کرد.نیم ساعتی همونجور گذشت که من خسته شدم و گفتم:

-نمی خوایی چیزی بگی؟

برگشت و گفت:

-چی بگم؟

_نمی دونم،ولی از سکوت متنفرم،کاش بچه ها الان اینجا بودن و یکم شوخی می کردن تا دلمون باز بشه.

حامد:می خوایی زنگ بزنم بیان؟

_نه دیر وقته.

بازم هیچی نگفت که من گفتم:

_ دیگه داره تموم می شه.

حامد:چی؟

_درسم.وقتی درسم تموم بشه می خوام توی یکی از این بیمارستانا مشغول بشم.

حامد:نمی خوایی برگردی تهران؟

_نه اینجا رو بیشتر دوست دارم.بچه ها اینجان.تو اینجایی،زندگیم اینجاست.کجا برم که شماها رو داشته باشم.

لبخندی زد و هیچی نگفت که من گفتم:

_من به عهدم وفادارم،سه ماه دیگه بیشتر نمونده.من دکتر شدم همونطور که امید می خواست اما امید به قولش وفا نکرد و برنگشت و تنهام گذاشت.

حامد: امید رو ببخش.اون مقصر نیست،حتما نتونسته برگرده.خودشم الان خیلی ناراحته.من می دونم.

سرشو انداخت پایین و گفت:

_شاید نمی تونست،تو از کجا می دونی؟شاید فکر کرده اینجوری واسه توام بهتره،شاید فکر کرد اینجوری راحت تر فراموشش می کنی.

-مسخره است.خودشم خوب می دونه چقدر دوستش دارم،امکن نداره با گذشت زمان فراموشش کنم.

هیچی نگفت.منم دیگه حرفی نزدم این سکوت باعث شد خوابم به چشمام بیاد.صبح وقتی بیدار شدم هیچ کس توی اتاق نبود،یکم دور و بر رو نگاه کردم که حامد و سینا اومدن تو سینا گفت:

-بالاخره بیدار شدی؟

-سلام.

سینا:علیک سلام.دکتر تا نیم ساعت دیگه میاد که برگه ترخیصتو امضا کنه.

_ممنون.خیلی زحمت کشیدی.

خندید و گفت:

-بابا چه زحمتی ،تموم زحمتها رو دوش حامد خان بوده که تا صبح نخوابیده.

بعد سینا چشمکی زد و آروم گفت:

_خیلی خاطرتو می خوادها.چشاش از بی خوابی پف کرده.

نگاش کردم سینا راست می گفت،گفتم:

_حامد چرا دیشب نخوابیدی؟

حامد:خوابم نمی برد.

سینا:پس من می رم کارا رو بکنم.

و بعد رفت که من به حامد گفتم:

_دیشب سکوت اتاق آزارت نمی داد؟!

حامد:نه،تو تموم مدت داشتم تو رو نگاه می کردم حتی با چشای بسته هم باهام حرف می زدی،منم خوب به حرفات گوش می کردم.

_چی می گفتم:

حامد:داشتی برام از بچگیت می گفتی،از امید از من...


romangram.com | @romangram_com