#نغمه_عشق_پارت_135
_سرم؟
حامد: نغمه با خودت چه کار کردی؟
هیچی نگفتم که نیلوفر گفت:
_دیشب که حالت بد شده بود نکردی یه زنگ به ما بزنی اگه حداقل به یکی از ماها زنگ زده بودی زودتر می رسوندمت بیمارستان.
_دیشب؟الان ساعت چنده؟
سینا:حدود ساعت شادی شب.
_من تموم این مدت خواب بودم.
سیامک :خواب نه بی هوش.
هیچی نگفتم که سینا گفتک
-امروز صبح من و نیلوفر اومدیم سراغت که با هم بریم آزمایشگاه.وقتی دیدم خونه نیستی اونم اون وقت صبح زنگ زدم به حامد که گفت شب قبلش تلفنی باهات حرف زده گفتی که خسته ای و می خوای بخوابی.بعد زنگ زم به موبایلت که جواب ندادی،این بود که با اجازه شما از بالای در پریدیم توی حیاط و اومدیم تو دیدیم روی مبل افتادی و از سرت همینجوری داره خون میاد و تو خون غلت زدی.بعد زود رسوندیمت بیمارستان و جناب عالی تا حالا بی هوش بودی.دختر می دونی چقدر خون ازت رفته؟آخه چی شده؟
_نمی دونم.
حامد:یعنی چی که نمی دونم؟!
نگاش کردم و گفتم:
_دلم گرفته بود.می خواستم با یکی حرف بزنم اما هیچ کس نبود،دوست نداشتم غصه رو غصه های تو بذارم بچه هام که انقدر شاد و خوشحالن که دلم نمیاد با غصه هام غمگینشون کنم،زنگ زدم به آرش .
تا اسم آرش رو شنید یه دفعه صورتش یه جور بدی شد و گفت:
_ آرش ؟
_آره.نامزد قبلی ام.قبل از ازدواج با امید با اون نامزد بودم.وقتی با امید آشنا شدم نامزدیمو باهاش بهم زدم و با امید عروسی کردم. حامد نمی دونی آرش چقدر دوستم داره،باهاش حرف زدم.وقتی تلفن رو قطع کردم یه دفعه همه چیز اومد تو سرم.تموم خاطرات گذشته تو یه لحظه اومد توی سرم،دلم می خواست همه رو از سرم بیرونمکنم،داشت عذابم می داد،چندبار محکم سرمو به دیوار زدم که احساس کردم خالی خالی شد دیگه هیچی توش نبود.
اشک تو چشای حامد و بچه ها حلقه شزده بود، حامد دستمو گرفت و فشار داد،سیامک گفت:
_دکتر می گفت فردا صبح می تونیم ببریمت خونه.
هیچی نگفتم.بچه ها تک تک ازمون خداحافظی کردن اما همشون با چهره ای گرفته و غمگین.فقط من موندم و حامد . حامد دستمو گرفته بود و سرشو تکیه داده بود بهش صداش کردم که سرشو بلند کرد.چشاش قرمز بود و خیس.به چشاش دست کشیدم و گفتم:
_گریه نکن دلم ریش ریش می شه.
حامد: نغمه من و ببخش.
_چرا؟مگه چهکار کردی؟
حامد:خیلی کارا.من اصلا هیچی نیستم.لیاقت هیچی رو ندارم.من باید چه کار کنم؟بگو؟
_فقط کنارم باش.
بلند شد رفت پشت پنجره ایستاد و چنگ زد تو موهاش و گفت:
_ نغمه ..... نغمه ......... نغمه .....
هیچی نگفتم می دونم خیلی کلافه است.خواستم بلند بشم ولی سرم درد می کرد.آروم سرم رو از دستم درآوردم و دستمو به سرم گرفتم و بلند شدم رفتم پیشش که برگشت و گفت:
_اِ چرا بلند شدی؟برو بگیر بخواب.
دستشو گرفتم و گفتم:
_حامد وقتی برام گریه می کنی یهحال خوبی بهم دست می ده،احساس می کنم.....احساس می کنم دوستم داری.
_نگام کرد،نگاش تو نگام فقل شد،بازوهامو گرفت و گفت:
-معلومه که دوستت دارم.اینو قبلا هم بهت گفتم،شاید اگه....اگه ایذر نداشتم.....ازت خواستگاری می کردم.
بدجوری بغض گلومو فشار می داد،انگار می خواست خفه ام کنه،گفتم:
_می تونم بغلت کنم؟
آروم سرشو تکون داد که رفتم تو بغلش و زدم زیر گریه،اونم نوازشم می کرد و هیچی نمی گفت.سکوت اتاق رو فقط هق هق های من و حامد می شکست.ازش جدا نمی شدم.دلم نمی خواست ولش کنم که تو همین موقع پرستار شیفت اومد تو و تا ما رو دید خندید و گفت:
_اِاِاِ،چرا بلند شدی؟
از بغل حامد اومدم بیرون که اون پرستار دستمو گرفت و من و برد توی تخت خوابوند و دوباره سرم رو بهم وصل کرد و گفت:
-دیگه به سرت نزنه از تخت بیایی پایین ها.
romangram.com | @romangram_com