#نغمه_عشق_پارت_134

_ولی دوامی نداره،چون حامد ایدز داره و معلوم نیست تا کی زنده بمونه.

آرش:جدی؟خودش چه کار می کنه؟ناراحت نیست؟

_خیلی ناراحته.تنها چیزی که عذابش می دههمینه.می دونه که بهار زندگیش داره خزون می شه ولی هیچی نمی گه،نمی خواد بیشترناراحتم کنه ولی همین سکوتش عذابم می ده.

آرش:زندگی باآدما چه کار می کنه؟دنیای مسخره ایه.

اشکامو پاک کردم وگفتم:

_خب آرش وقت کارتو نمی گیرم برو فقط بذار آخرین حرفامو بزنم.یه چیزی بهم می گهکه من و تو دیگه همدیگه رو نمی بینیم.قدر زندگیتو بدون.اصلا فراموش کن من امروز زنگ زدم.فکر کن من همون نغمه مغرور دیروزم که توجهیبه احساسات تو نداشت و رفت دنبال زندگی خودش.اگه الناز رو دیدی سلام منو بهش برسون و بگو نغمه گفت شرمنده که نتونستم دوست خوبی برات باشم.بهش بگو نغمه همیشه دوستت داشت حتی وقتی تنها بود و هیچکس حتی تو رو هم نداشت،بهش بگو واسه زندگی من غصه نخورهفهرجی بوده تموم شده.غصه گذشته ها رو خوردن جز حسرت چیزی نداره.تو هم این نغمه خطا کار رو ببخش و اسم نغمه رو از ذهنت پاک کن.نذار هیچ وقت رد ونشونی از من باقی بمونه.فراموش نکن یه روزی این نغمه پا گذاشت روی دل عاشق تو و احساساتتو نادیده گرفت.خب دیگه برو،ممنون که به حرفامگوش دادی.

هیچی نگفت که من گفتم:

_آرش ؟

با صدای بغش الود گفت:

_بله؟(خدا لعنتت کنه نغمه .مگه مرض داشتی زنگ زدی بچه رو داغونش کردی........)

_زشته گریه کنی ها.من لیاقت اشکای تو رو ندارم.واسه یکی گریه کن که برات ارزش قائل باشه نه واسه کسی که یه روز تو رو ندید و رفت دنبال زندگی خودش.

آرش:این حرفا رو نزن.من به دیروز کاری ندرم.واسم امروز مهمه که بهم زنگ زدی.

_ممکنه ما دیگه همدیگه رو نبینیم یا اصلا نتونیم با هم حرف بزنیم فقطیه خواهشی دارم.

آرش:بگو.

_زندگیتو دوست داشته باش.

هیچی نگفت که من گفتم:

_خداحافظ.

آروم گفت:

_دوستت دارم نغمه .

_عشق لیاقت می خواد که من ندارم. آرش فراموشم کن این واسه همه بهتره.یادت نره من همیشه نرگسم فقط نرگس.بهم بگو دوستم داری.خداحافظ.

گوشی رو به سختی گذاشتم،دلم نمی اومد.همونجا روی زمین نشستم و زدم زیر گریه و سرمو محکم زدم به دیوار و امید رو صدا ردم.ولی هیچکس نبود که جوابمو بده.وقتی به سرم دست کشیدم دیدم داره خون میاد.بلند شدم و سرمو بستم خیلی درد می کرد.روی مبل افتادم و همونجا خوابم برد.خواب عجیبی می دیدم.اصلا معنی اش رو نمی فهمیدم.یه لحظه توی دانشگاه بودم،یه لحظه توی خونه بابا،یه لحظه سر قبرشون و یه لحظه بعد تو خونه حامد .اصلا نمی فهمیدم دور و برم چی می گذره.همه چیز در هم و برهم بود وقتی از خواب بیدار شدم که تلفن زنگ می زد.سرم خیلی درد می کرد همهچیز رو چندتا می دیدم اصلا حالت تعادل نداشتم.انگار اصلا تو این دنیا نبودم.هرجوری بود تلفن رو برداشتم و خودمو به دیوار تکیه دادم، حامد بود،بعداز سلام و احوالپرسی گفت:

_چرا گوشی رو برنمی داری؟دیگه داشتم قطع می کردم.

دستم رو گذاشته بودم پشت سرم جایی که خون می اومد،خیلی درد می کرد،گفتم:

_دستم بند بود.

حامد:نیم ساعت پیش هم زنگ زدم گوشی رو برنداشتی.

منکه انقدر خواب سنگین نبدم چرا با تلفن حامد از خواب بیدار نشدم،شاید از درد بی هوش شده بودم ،گفتم:

_حموم بودم.

حامد:حالت خوبه؟

_آره چطور؟

حامد:هیچی صداتگرفته؟

_چیزی یکم خوابم می آد.

حامد:پس مزاحمت نمی شم برو بخواب.

وقتی گوشی رو گذاشتم آه ازنهادم دراومد دستمو که از پشت سرم برداشتم پر خون بود،همونجا روی مبل نشستم و به دستم نگاه کردم.چشام سیاهی می رفتم خوب نمی تونستم جلومو ببینم،سرمو گذاشتم روی مبل که نفهمیدم خوابیدم یا بی هوش شدم.

وقتی چشامو باز کردم دیدم توی بیمارستانم و بچه ها دور من ان.سرمو که چرخوندمدیدم حامد کنار دستمه و دارهنگام می کنهفآروم گفتم:

_چی شده؟

حامد:حالت خوب نبود آوردیمت بیمارستان.

_ولی من خوبم.

سینا:برمنکرش لعنت.فقط گفتیم یه چکاپ بشی بد نیست.

به سرم دست کشیدم و گفت:


romangram.com | @romangram_com