#نغمه_عشق_پارت_132

_چقدرم خوشگل بوده.

سرشو بلند کرد و نگام کرد وگفت:

_اگه دوستت نداشته پس چرا رفته؟

ماجرا رو براش تعریف کردم و گفتم:

_خیلی دنبالش گشتم،اما نبود،روزی نیستکه هزار بار به موبایلش زنگ نزنم ولی انگار اصلا امیدی وجود نداشته،می دونی کوکب؟!من و امید خیلی هم دیگه رو دوست داشتیم و حالا فکر می کنم می بینم آره حسرت بعضی ها آتیش بهزندگیمون زد.

کوکب:مثلا کی؟

یاد آرش افتادم.یعنی آه حسرت آرش آتیش به زندگی و وودم زد؟!

_شاید آرش نامزد قبلی ام.

کوکب:قبل از امید نامزد داشتین؟

_آره با آرش نامزد کردیم و بعد اومدم شیراز ،چوندانشگاه قبول شده بودم و توی دانشگاه با امید آشنا شدم و بعدم ازدواجم با آرش و به هم زدم و با امید ازدواج کردم.

کوکب: آرش دوستتون داشت؟

_آره،شاد همین باعث از هم پاشیده شدن زندگیم باشه....نمی دونم.

کوکب:ممکنه،ولی شما که مقصر نبودین ،بودین؟

_نمی دونم.شاید مقصر اصلی من بودم که عاشق امید بودم،شاید من نباید از همون روز اول با امید حرف می زدم،شاید بهتر بود بهش می گفتم من ونامزد دارم و منو ولکن.اما باور کن نتونستم وقتی تو چشاش نگاه می کردم زبونم بندمی اومد.انگار همه کلمه ها دارن از دستم فرار می کنن.حرفی واسه گفتننداشتم. امید یه جوری بود وقتی نگاممی کرد تموم وجودم پر عشق می شد.یه احساس خیلی خیلی خوب بهم دستمی داد.انگار از زمین کنده شدم و تو آسمونم.انگار کورم و اصلا نمی خوام ببینم.انگار خورشید تو دستای منه و از التهاب آتیش عشق امید تموم اینکره خاکی رو گرم می کنه.انگار یه چیزی از دلم کنده شد.یک چیزی رفت.می بینی اینا همه احساسه منهکه وقتی امید رو می دیدم بهم دست می داد حالا چطوری می تونستم با وجود همه اینا بهش بگم دست از سرم بردار من نامزد دارم،اصلانمی شد.

کوکب:آره انگار تو عکسمی خواد با آدم حرف بزنه.

_تازه این فقط یه عکسه وقتی خودشو ببینی چی می گی؟

هیچینگفت منم هیچینگفتم کهکوکب بلند شد و دو تا چایی ریخت و آورد و گذاشت روی میز و گفت:

_زیندگیه دیگه نمی شه باهاش جنگید،باید سخوت و ساخت.

_آره ولی من فقط سوختم و خاکستر شدم.این آدمی که اینجا رو به روتنشسته هیچی نیست.هیچکس رو نداره.خیلی خسته ام خیلی.

بلند شد و اومد رو به روم ایستاد وگفت:

_این چه حرفیه؟شماکهتنها نیستین.من و محسن هستیم.دوستاتون هستن،مهمتر از همه خدا هست.می بینین؟هنوزخیلیها هستن.پس تنها نیستین.

بغلش کردم و زدم زیر گریه،ولی آروم و بی صدا.اونم نوازشم می کرد تا آروم بشم.وقتی آروم شدم کوکب گفت:

_من باید برم محسن هرجا که باشهالان می ؟آد.

از همدیگه خداحافظی کردیم وکوکب رفت و من بازمتنها شدم.با این تفاوت که زخم کهنه خاطرات گذشته سرباز کرده بود و من در حال مرور آن خاطرات بودم.

شاید اگه شیراز نمی اومدم و با آرش ازدواج می کردم حالا انقدر تنها نبودم.بدون اینکه بخوام رفتم سراغ تلفن و شماره محل کار آرش روگرفتم،منشی اش گوشی رو برداشت و گفنت:

_بله؟

_الو سلام ببخشید من با آقای قائمی کار داشتم.

منشی:قرار قبلی داشتین؟

_نه من نغمه جاوید هستم.

هیچی نگفت که من گفتم:

-من باید باهاشون صحبت کنم.

همون منشی قبلی بود و احتمالا همه چیز رو می دونست که گفت:

-چند لحظه گوشی.

چند دقیقه بعد خود آرش گوشی رو برداشت وگفت:

_سلام.

_سلام.

هیچسی نگفت که من گفتم:

_ آرش خان من ....من ...

سرد و خشک گفت:


romangram.com | @romangram_com