#نغمه_عشق_پارت_131
_پس منم کمکت می کنم.
تا اینو شنید من و از آشپزخونه برد بیرون وگفت:
_نه دیگه.
خندیدم و رفتم توی اتاقم و یکم کارام رو راست و ریس کردم.وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم همه جا مثل دسته گل می مونه و کوکب هم داره برام چایی می ریزه.
_ممنون خیلی زحمت کشیدی.
کوکب:چه زحمتی از این به بعد هر چند وقت یه بار می آمکاراتونرو بکنم.
هیچی نگفتم روی یه مبل نشستم که کوکب برام چایی آورد و گفتم:
_تو هم بشین.
نشست کهگفتم:
_خب از خودت برام بگو.
کوکب:چی بگم؟
-چه جوری با آقا محسن آشنا شدی؟
کوکب:راستش بابام وضع خوبی نداره.به زر نون خودشو خونواده شو می ده،یه روز که من رفته بودم خرید،این محسن من و می بینه و چند روز بعدش می آد خواستگاریم.بابام هم که می بینه اینجوری یهنون خور کم می شه از خدا خواسته من و بدون تحقیق و چیزی می ده به محسن.حالا خدایی بود که محسن خوب از آب دراومد. خلاصه ما با هم عقد کردیم و سه ماه بعدش عروسی کردیم.ولی چه عروسی ایی،شاید روی هم رفته مهمونامون می شن بیست یا سی نفر.خیلی عروسی مسخره ای بود.خلاصه بعداز عروسی چون هنوز جا و مکان نداشتیم یه هفته خونه ما بودیم،یه هفته خونه بابای محسن.آخه بابای محسنم اصلا وضع مالیه خوبی نداره.تا اینکه توهمین اوضاع حامله شدم.دیگه همه کلافه شده بودنو بهم سرکوفت می زدن.خب حقم داشتن،بابام میخواست نون خور کمتر داشته باشه حالا باید چهارنفر رو نون می داد.همون روزی که توی پارک نشسته بودیم واسه حرف زدن،بابام گفته بود دیگه حق ندارمبرم اونجا،بعدشم که شما اومدین و بزرگی کردین و زیر دست و بال من و محسن رو گرفتین.
_خدا کنه از این به بعدکمتر مشکل داشتهباشین.کوکب خانم قدرشوهرتو بدون.داشتن یه شوهر خوب و وفادار تو این دورهو زمونه نعمت بزرگیه.
کوکب:آره می دونم.راستی نغمه خانم شما چی؟ازدواجکردین؟
_آره.
کوکب:پس شوهرتون کجاست؟
هیچی نگفتم چی می تونستم بگم،بگم خودمم نمی دونم امید کجاس؟سکوت عجیبی بینموم برقرار شد کهکوکب این سکوت رو سکشت و گفت:
_سوال بدی کردم؟
آروم گفتم:
_نه.
هیچی نگفت که من گفتم:
_امید رفته مسافرت.
کوکب:امید شوهرتونه؟
سرمو تکون دادم که گفت:
_کجا رفته؟
_نمی دونم.
با تعجب گفت:
_یعنی چی؟
_یعنی اینکه نمی دونم کجا رفته.
کوکب:باهاتون قهر کرد و رفت؟
اشک تو چشام جمع شد و گفتم:
_من و امید عاشق هم بودیم.
کوکب:پس چرا رفت؟
_نمی دونم من هیچی نمی دونم.
کوکب:تو این مدت تنها بودین؟
_آرهیه سال و خرده ای می شهکه رفته.
کوکب:چه شکلی بود؟
بلند شدم و عکس عروسی خودم و امید رو در حالیکه امید درآغوشم گرفته بود و داشت نگاممی کرد آوردم و دادم بهش که گفت:
romangram.com | @romangram_com