#نغمه_عشق_پارت_129
هیچی نگفتم که با دستش اشکاموپاک کرد و گفت:
-گریه نکن نغمه،وقتی گریه می کنی من بیشتر غذاب می کشم،از جون کندم برام زجرآوردتره.
دستشوگرفتم و فاشار دادم و بعد بغلش کردم،حامدم موهامو نوازش می کرد،گفتم:
_حامد چرا زندگی ما بهم گره خورده؟
شونه هاشو انداخت بالا و هیچی نگفت.
_حامد؟
می دونست خیلی کلافه ام که گفت:
_بهتره بری داره دیر می شه.
_استراحت کن حالت بهتر می شه...
بعد کیفم و برداشتم و باهاش خداحافظی کردم و برگشتم خونه.حرفاش آزارم می داد،اولین باری بود که حامد با صدای بلند حرف می زد.توی خونه بوی غربت و تنهایی رو با تمام وجود حس می کردم.سرم درد می کرد.گریه ام گرفته بود.روی زمین یه گوشه نشستم و عکس امید رو گرفتم تو بغلم و زار زار گریه کردم.وقتی با بچه ها بودم بیشتر دلم هوای امید رو می کرد.دلم می خواست وقتی گریه می کنم رو سرم دست بکشه و اشکامو پاک کنه.یعنی امید می دونه من چقدر تنهام؟کاش بود و میدید چقدر دلم و.اسه یه لحظه بودن باهاش تنگه.امید خیلی دوستت دارم حتی اگه هیچ وقت برنگردی.همونجا خوابم برد.صبح وقتی بیدار شدم کمرم خشک شده بود،بلند شدم،آبی به صورتم زدم و لباس عوض کردم صبحونه خوردم که تلفن زنگ زد.مامان مید بود،بعداز سلام و احوالپرسی گفتک
-نغمه چرا اینجوری حرف می زنی؟
تا به حال بهش نگفته بودم که مامان و بابا مردن حالام نمی خواستم بگم،خودش کلی درد و غصه داشت دیگه نباید بیشتر از این غصه من و بخوره،ولی نمی دونم چرا هر وقت مامان امید زنگ می زد من بیشتر عذاب می کشیدم،شاید چون یاد امید می افتادم.آخامیدم.
_چیزی نیست.
مامان امید:چیزی شده؟
_نه.
مامان امید:جایی می خوایی بری؟
_نه طرف صبح خونه ام.
مامان امید:یهدفعه به دلم زد که زنگ بزنم به تو.
_خوب کردین.منم تنهام.
مامان امید:خب زنگ بزن ی چند روزی مامان و بابات بیان اونجا.بابات که کارش دست خودشه چند روز به خاطر توتعطیل کنه.
بغض گلومو گرفت،قلبم تیر کشید،آروم گریه کردم و هیچی نگفتم که مامان گفت:
-چی شده؟
_هیچی.
مامان امید:تورو خدا بهم بگو دارم دیوونه می شم.
_مامان و بابام....عمرشون رودادن به شما.
هیچی نگفت،سکوت بینموم برقرار شد که مامان آروم گفت:
_چرا؟
_تو تصادف.رفته بودن شمال.موقع برگشت می خواستن من و قافلگیر کنن و بیان اینجا که تو جاده چند کیلومتری اینجا تصادف کردن تا میبرنشون بیمارستان مامان،مامان...تموم می کنه و بابام...چند ساعت بعد می میره.
مامان امید:وای خدایا.
زدم زیر گریه و گفتم:
_خیلی سخت بود.بردیمشون تهران و کنار هم دفنشون کردیم.
مامان امید:خیلی متاسفم تاسلیت می گم.
احساس کردم داره گریه می کنه گفتم:
_شما خودتون رو ناراحت نکنین.همه چیز دیگه تموم شده.
مامان امید:حالا چه کار می کنی؟
_هیچ کار.صبر،تحمل و انتظار.
مامان امید:تو خیلی خوبی نغمه.من نمی دونم باید چه کار کنم.می خوایی بیام شیراز.
_نه مامان جون خودتون رو به زحمتنندازین،من عادت دارم.
مامان امید:تا حالا بهت نگفتم جون امید داشتم شاید...شاید یه روزی امید برگرده ولی امروز ازت می خوام که دوباره ازدواج کنی.ین جوری شاید...
romangram.com | @romangram_com