#نغمه_عشق_پارت_128

سینا:حامد جون همش تقصیراین زناست من اصلا نمی خواستم این موقع شب آرامش تو و نغمه رو بهم بزنم.

حامد:بیایین تو.خوش اومدین.

بچه ها اومدن تو و دور هم نشستن.منم براشون قهوه درست کردم و حامدم میوه آورد.بعد دوباره دور هم نشستیم که من گفتم:

_خب شادی جون چه خبری داشتی؟

شادی به سیامک نگاه کرد و بعد خخندید وگفت:

_من و سیامک قراره با هم ازدواج کنیم.

بهزاد خندید و گفت:

_به،خسته نباشین اون و که بقاله سر کوچه هم می دونه انقدر تشریفات نداشت دیگه.

سیامک:نه دیوونه یعنی قرار عروسی رو گذاشتیم.

بچه ها یه صدا همه گفتن:

_به به مبارک باشه .

سیامک:جمعه همین هفته.درضمن همه تون هم دعوت دارین.

بعد شادی از تئو کیفش برای تک تکمون کارت درآورد وگفت:

_جمعه منتظر همه تون هستم بهونه هم لطفا نیارین.

نیلوفر:پس بالاخره سیامک رضایت داد قاطیه مرغا بشه.

سیامک:بس که این شادی زیر پام نشست و گفت باید باهام عروسی کنی.منم دلم براش سوخت مجبوری می خوام باهاش ازدواج کنم،گناه دارهآخه.

شادی:بی خود.کی بود که شب تا صبح پاشنه در خونه مون رو درآرده بود؟

سیامک:رفتگر دیگه.بس که در خونه تون آشغال می ریزین.

شادی:ا اینجوریه؟پس یادم باشه قراره ازدواج با تو رو کنسل کنم و با اون خواستگارم ازدواج کنم.

سیامک:غلط کردم.بابا چراجدی می گیری؟

همه زدن زیر خنده،خلاصه بچه ها همه شون می گفتن و می خندیدن،بهزاد گفت:

_پس به امید خدا می خوایین کارای اساسی و مهم رو انجام بدین.

سیامک:اگه شما اجازه بدین.

بهزاد:خواهش می کنم.

خلاصه بعد از کلی بگو و بخند بچه ها خسته شدن و همگی شام خوردن و بعد تک تک رفتن.وقتی من و احمد تنها شدیم گفتم:

_حامد؟چرا امشب انقدر گرفته بودی؟

حامد:نه گرفته نبودم.

_چرا بودی؟

حامد:بهم حق بده،نمی خوام دوباره اون مسایل رو پیش بکشم ولی حق بده وقتی می بینم بچه ها چقدر سرخوش و راضی ان افسوس بخورم.

_چرا؟

حامد:خب معلومه واسه اینکه اینها وقت دارن حالا حالا ها جوونی کنن و من معلوم نیست امشب که بخوابم صبح رو ببینم یا نه.

_تو از کجا می دونی انها قراره فرصت زیادی داشته باشن.ممکنه هر آنخدایی نکرده یکیشون تصادف کنه و بمیره این خیلی بدتره تا اینکه بدونی فرصت زیادی نداری و می تونی خوب از فرصتات استفاده کنی و نخوای ازشون استفاده کنی.

حامد:نغمه چرا نمی خوای بفهمی.من دارم دیوونه می شم.به چشمام نگاه کن.حیات توشون نیست،این چشا خسته ان.دیگه تحملشو ندارم.تو چی می فهمی ذره ذره مردن یعنی چی؟چی می فهمی چقدر دردناکه که آدم بدونه فرصت زیادی نداره و اونم در اوج جوونی.بابا من دردمو به کی بگم؟تو کههیچ وت حاضر نمی شی در این مورد باهات حرف بزنم.بابا منم آدمم.منم می خوام زندگی کنم.با زنی که دوستش دارم ازدواج کنم.بابا بشم و بچه ام بهم بگه بابا جون.نغمه من هنوز برای مردن خیلی جوونم خلی.

صداش بی شباهت به فریاد نبود،داشتم گریه می کردم.بهش نزدیک شدم.دستشو که یخ کرده بود گرفتم وگفتم:

_حامد؟!

سرش و انداخت پایین با دست چونه اشو بالا گرفتم و گفتم:

_حامد؟من فکر می کردم با مطرح نکردنش فراموشش می کنی.فکر می کردم بهتر به زندگیت فکر می کنی.فکر می کردم...فکر می کردم.

دیگه گریه امونم رونداد حامد گفت:

_می دونم ولی مگه می شه آدم چیزیکه همیشه باهاشه رو فراموش کنه.


romangram.com | @romangram_com