#نغمه_عشق_پارت_126
کوکب:خدابیامرزدشون.
_ممنون.بعداز مرگ اونها پول و اموال پدرم رسید به منی که تنها بچه اش بودم.همه شون رو ریختم به حسابم.منم آدمی نیستم که اهل ولخرجی باشم.پولم برام مهم نیست چون باهاش نتونستم اون چیزی روکه دوست داشتم نگه دارم.حالا اگه می خوایین من و خوشحال کنین یه خونه خوب واسه خودتون انتخاب کنین.بذارین منم از خرج کردن این پول ها لذت ببرم.
بازم هردوشون هیچی نگفتن.فردا صبحش محسن فت سراغ کار و منم خونه رو سپردم دست کوکب و خودم رفتم آزمایشگاه.شاید می خواستم امتحانش کنم.ظهر وقتی برگشتم خونه دیدم یه بوی خوبی تو خونه پیچیده.بوی غذا بود،خیلی وقت بود از این بوها تو این خونه شنیده نمی شد.به کوکب گفتم:
_سلام.
کوکب:سلام خانم.
_تو رو خدا نگو خانم بگو نغمه.
کوکب:چشم.
_چرا خودتو خسته کردی؟از بیرون غذا می گرفتم.
کوکب:ای بابا چه زحمتی،در برابر کاری که شما کردین هیچه.
_کوکب جون اگه دوست داری مینمون بهم نخوره دیگه درباره اش حرف نزن.
کوکب:چشم شما برین لباستون رو عوض کنین منم غذا روآماده می کنم.
_ممنون.
خواستم برم لباسم رو عوض کنم که محسنم اومد.بعداظ تعویض لباس سه تایی با هم ناهار خوردیم .محسن گفت:
_نغمه خانم خیلی خیلی ممنون اگه خدا بخواد از فردا می رم سرکار.
_خیلی خوبه.
محسن:این لطفتون رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.با سفارش اون آقا کارا خیلی زود درست شد.
_منکه کاری نکردم.از این به بعدش خودت باید تلاش کنی.
خلاصه هردوشون خیلی خوشحال بودن وقتی از کوکب پرسیدم:شما گفته بودین بچه دارین؟چندتا؟
کوکب:غلام شمان.دوتا پسر دارم یکی 9 ساله و یکی 7 ساله.
-پس کوشن؟
کوکب:خونه مامان من.
_چرا؟می اومدن اینجا دیگه.
کوکب:ممنون.جاشون خوبه.خیالم جمعه.
_انشاا.. امروز که خونه رو دیدین فردا اسباب کشی می کنین.
بازم هیچی نگفتن.بعداز ناهار هر سه کمی استراحت کردیم و ساعت 5:30 بود که راه افتادیم طرف آدرسی که سینا داده بود.خودشم بود تا من و دید بلند شد و گفت:
_به به.نغمه خانم.احوال شما؟
_خوبم.تو چطوری؟
سینا:زنده ایم.
_شرمنده تو هم تو زحمت افتادی.
سینا به کوکب و محسن نگاهی کرد و گفت:
_خواهش می کنم.
من و سینا کنار هم دیگه نشستیم و محسن و کوب کنار هم.بنگاه دار شروع کرد باهاشون حرف زدن که سینا آروم تو گوشم گفت:
_اینا کین؟
_دیروز که رفته بودم پارک دیدم باهم دیگه دارن حرف می زنن و کوکب ،همین خانم داشت گریه می کرد،کنجکاو شدم.وقتی گوش کردم به حرفاشون دیدم از نظر مالی خیلی تو مضیقه ان.خواستم کمکشون کنم.همین.
سینا:پس کمیته خیریه باز کردی؟
_نه ولی تو فکرشم.
سینا:بابا زیر بال و پر ما رو هم بگیر.
با سینا و بنگاه دار و محسن و کوکب خونه رو دیدیم،جای بدی نبود کوچیک اما قشنگ.محسن و کوکب که اصلا حرف نمی زدن.لجم دراومده بود اما بالاخره اون خونه رو خردیم و قرار شد فردا اسباب کشی کنن.
من و کوکب و محسن برگشتیم خونه و شام خوردیم.موفع شام محسن گفت:
romangram.com | @romangram_com