#نغمه_عشق_پارت_122

_خدا رو شکر.حالا خیالم راحت شد.

هیچی نگفتم.با هم رفتیم بیرون ناهار خوردیم.بعد من رفتم خونه و حامدم رفت خونه اش.عصر رفتم آزمایشگاه.چند روزی می شد دست به هبچ کاری نزده بودم،تا شب همونجا موندم و. شب خسته و کوفته برگشتم خونه ولی اصلا خوابم نمی برد.خسته بودم.جسم و روحم خسته بود،روی تخت دراز کشیدم و ساعتها با امید حرف زدم تا چشام اسیر خواب شدن و خوابم برد.صبح ساعت 10 صبح بود که از صدای تلفن بیدار شدم رفتم گوشی رو برداشتم ،نیلوفر بود،بعداز سلام و احوالپرسی گفت:

_چی کار ی کردی؟

_خواب بودم.

نيلوفر:تنبل الان بايى تو آشپزخونه باشی و ناهار درست کنی.

خنده تلخی کردم و گفتم:

-برای کی؟مگه کسی هم مونده که براش ناهار درست کنم.

هیچی نگفت،دلم گرفت در همون لحظه دلم می خواست گریه کنم.انگار نیلوفرم فهمید و گفت:

_غصه نخور.زندگی همینه دیگه.یه وقتی احساس می کنی خوشبت ترینن آدم روی این کره خاکی ای.یه وقتی هم احساس می کنی انگار تموم غصه های عالم پشت در منتظرن تا تو رو ببینن و بهت هجوم بیارن.... واسه تو تنهام نیست.همین خود من فکر می کنی دوست ندارم زودتر با سینا ازدواج کنم؟هیچ دختراحمقی درخواست ازدواج با پسر خوش تیپ و مهربونی مثل سینا رو رد نمی کنه.خودمون هم خیلی عذاب می کشیم ولی چه کار کنم؟بابام می گه این پسره هنوز بچه است.هنوز پول تو جیبیش و باباش می ده.چطوری من دخترم و بدم دستش؟وگرنه واسه من که این چیزا مهم نیست ولی خب حقم داره ،تک فرزندشم دیگه چند ساله که من و سینا کنار همیم و به قول سیامک داریم کاررای ابتدایی رو انجام می دیم.نغمه من سینا رو خیلی دوست دارم.وقتی می بینم ناراحته می خوام چشام کور باشه و ناراحتی شو نبینم.عشقه دیگه.چه کارش می شه کرد؟ولی باید صبر کنیم تا درسمون تموم بشه خدا رو شکر چیز دیگه ای نمونده حداکثر یه سال دیگه.ببین من و سینا هم یه جور دیگه با زندگی داریم می جنگیم.

_آره حق با توئه.اما بهم حق بده ناراحت باشم،حق بده حوصله نداشته باشم.حق بده از جمع گریزون باشم.من دیگه هیچی ندارم.امیدم رفتم.مامان رفت.بابا رفت.گذشته من رفت.عشقم رفت.زندگیم رفت.دلم و به چی خوش کنم؟!تو چه می دونی چه شبهایی رو روی تخت دراز می کشم و کنارم برای امید جا خالسی می ذارم تا کنارم بخوابه و مثل گذشته به موهام دست بکشه و بگه دوستت دارم.تو چه می دونی من چقدر بدون امید ذره ذره دارم نابود می شم؟تو چه می دونی فقط دلم می خواد یه بار دیگه ببینمش و بهش بگم"امید دوستت دارم"من که کاری نکردم که حالا باید تاوان پس بدم.گاهی وقتا فکر می کنم یکی رو شونه ام دست می ذاره ولی وقتی برمی گردم هیچ کس نیست.امید برام مثل یه سایه شده،چقدر دلم و به یه عکس خوش کنم؟تو چه می دونی چقدر سخته آدم از عشقش،مردش،شوهرش که دیگه رفته و برنمی گرده حامله باشه و ندونسته بچه رو سقط کنه؟!نيلوفر اگه یه روزی گریه ات بگیره یهعده دور و برت هستن که دلت و بهشون خوش کنی.یه عده هستن که اشکاتو پاک کنن ولی من چی؟به چی دلم و تو زندگی خوش کنم؟به چی؟

نیلوفر:آره اینم حق با توئه.ولی معمولا تو این جور مواقع آدما صبر می کنن،در ثانی تو می تونی با حامد ازدواج کنی.نگو دوستش نداری که باور نمی کنم.

_آره دوستش دارم لینهمی خوام باهاش ازدواج کم نه می تونم.

نیلوفر:آخه چرا؟

_نپرس فقط همین قدر بگم که من هیچ وقت دوست ندارم کسی رو جایگزین امید کنم.من هنوزم زن امیدم،در ثانی عشق من به حامد مثل عشقه یه خواهر به برادرشه.

نیلوفر:خیلی عجیبه آخه چطور بگم؟یعنی تا حالا شماها اصلا...

می دونستم چی می خواد بگه که گفتم:

-نه.هیچ وقت.

خندید و گفت:

_قابل توجه سیامک.

_ما مثل شماها همیشه در تکاپو فعالیت نیستیم.

خندید و گفت:

_این سیامکم شوژه داده دست بچه ها ،ها.یکی نیست بهش بگه خودت که از همه فعال تری.

_شماها خیلی خوبین.خوش به حالتون.دعا می کنم هیچ وقت اینکنار هم بودن ها تموم نشه.

نیلوفر:ممنون.بهم زنگ بزن نغمه.تو خونه تنها نشین.

_کاری نداری؟

بعد از هم خداحافظی کردیم که لباس پوشیدم .خئاستم یکم قدم بزنم .پیاده رفتم طرف پارک.پارک خیلی خلوت بود.انگار مردم هم دیگه حوصله طبیعت رو ندارن.شروع کردم به قدم زدن به خیلی چیزا فکر می کردم،به خودم،به سرنوشتم،به امید که چقدر دلم براش تنگ شده بود.روی یه صندلی نشستم و رفتم توی فکر که صدای یه زن رو شنیدم که داشت گریه می کرد و رشته افکارم رو پاره کرده بود.دنبال صدا گشتم،از پشت سر می اومد صدای یه زن جوون بود.ترسسیدم برگردم و بفهه که دارم به حرفاش گوش می کنم،انگار داشت با یکی حرف می زد و می گفت:

-دیگه خسته شدم،تا کی باید صبر کنم؟محسن دیگه به اینجام رسیده.تا کی می خوای بگی "صبر کن،صبر کن"بابا دیگه نمی تونم.

اون آقا که مثل اینکه محسن بود گفت:

_منم مثل تو.فکر می کنی دوست ندارم یه زندگی حداقل ایده آل واسه تو بچه هام فراهم کنم؟ولی ندارم ازکجا بیارم؟از دیوار مردم برم بالا؟آره؟اینجوری راضی می شی؟

زن:ولی اینم نشد که هر روز سر کوفت بخوری.هر روز کوچیکت کنن.خب محسن منم تحملم تموم می شه خب به خدا حاضرم کلفتی کنم ولی تو سرکوفت نشنوی(عشق اینه)

مرد:بازم می گم صبر کن.خدا بزرگه.

یه دفعه یه تصمیمی گرفتم.بلد شدم و رفتم جلوشون زانو زدم و گفتم:

_اینکه خدا بزرگه بر منکرش لعنت ولی هنوز توی دنیای کوچیک آدما هستن ،کسایی که دل دریایی دارن و دیدن اشک یه هم نوع عذابشون می ده.

دست اون زن رو که داشت من و نگاه می کرد گرفتم و گفتم:

_اسم من نغمه است.اسم شما چیه؟

زن:کوکب.

_حالا کوکب خانم دوست داری خودت و شوهرت و بچه ها سر و سامون بگیری؟

لبخندی زد و گفت:

_از خدامه.


romangram.com | @romangram_com