#نغمه_عشق_پارت_121
سینا:شام کباب برگ و شنیسل مرغ با غذای خونگی داریم.
نیلوفر:آهان فکر کردم منظورت یه چیز دیگه است.
سینا که هنوز داشت نیلوفر رو نگاه می کرد گفت:
_نیلوفر بیا بریم کارت دارم.
بعد دست نیلوفر رو گرفت ببره که نیلوفر گفت:
_چه کار داری؟زشته.
ولی سینا نیلوفر رو برد که بچه ها زدن زیر خنده.
سیامک به شاهین گفت:
-شما احیانا با یاسمین کاری نداری؟
شاهین خندید وگفت:
-مات معمولا جایی که بخواییم بریم اول خوب کارامون رو می کنیم بعد با خیال راحت می ریم.
سیامک:ا اینجوریه؟پس خواهشا به سینا هم یاد بده که جلوی مهموناش یه دفعه کارش نگیره.
همه خندیدن که مهتاب به بهزاد گفت:
_بهزاد؟
بهزاد:بله؟
مهتاب:فردا تولد مامانمه گفته تو هم بیا.
بعد رو کرد به همه و گفت:
_در ضمن همه شما دعوت دارین.خوشحال می شم بیایین.
سیامک:کی؟
مهتاب:فردا ساعت 6 بعدازظهر.
شادی:من که شرمنده باید برم جایی کار دارم.
سیامک:پس چون شادی میاد منم شرمنده.
سینا و نیلوفر با خنده اومدن که بهزاد گفت:
_کارتون تموم شد؟اگه تموم نشده راحت باشین ها؟اصلا می خوایین ما بریم توی حیاط شما با خیال راحت کارتون رو بکنین.
سینا:نه زحمت نکش.ما کارمون رو کردیم و تموم شد.
مهتاب:سینا فردا تولد مامانمه میایی؟
سینا:از ساعت 4 بعدازظهر تا 8 شب متاسفم.بقیه ساعت من در اختیار شمام.
مهتاب:می خوام صد سال سیاه نباشی.
بهزاد:ولی من می آم.حتی اگه تموم کارای زندگیم تو ساعت 6 بعدازظهر باشه می ذارم کنار و می آم تا کنار تو باشم.
مهتاب یه نگاه قشنگ به بهزاد کرد و گفت:
_مرسی.
سیامک آروم گفت:
_فکر کنم اینا الان کار داشتهباشن.
بهزاد:نه ما در حال حاضر حس کار کردن نداریم.
سینا:خیلی بده.مرد همیشه باید در تکاپو و فعالیت باشه و همیشه آماده واسه کار کردن.
همه خندیدن.منم فقط یه لبخند می زدم و هیچی نمی گفتم.بعداز شام بچه ها دور هم نشستن و حدود ساعت یک و نیم بعداز نیمه شب بود که اول من و حامد و بعد بقیه راه افتادیم و برگشتیم خونه.
حامد گفت فردا صبح می آد که بریم جواب آزمایش رو بگیریم.یه ترس خفیف تو وجودم زنده شد،اگه من حامله شده بودم چی؟شب رو با ترس و هراس خوابیدم،صبح حامد اومد دنبالم و رفتیم تا جواب بگیریم.قلبم داشت مثل گنجشک صدا می کرد.وقتی پرستار جواب آزمایش رو بهم می داد گفت:
_متاسفانه شما باردار نیستین ولی انشاا.. بعدها خدا به هر دوتون یه کوچولوی خوشگل مثل خودتون بده.
من و حامد بهم دیگه نگاه کردیم خندیدیم و خوشحال از آزمایشگاه اومدیم بیرون که حامد گفت:
romangram.com | @romangram_com