#نغمه_عشق_پارت_120
_اینجا که غریبه نداریم.همه خودین روسری نمی خواد.
_ولی.
پرید توی حرفم و گفت:
_برو دیگه حیف این موها نیست که اسیر روسری بشن،بعدموهامو که تا پشتم می رسید ول کرد که یه حال خوبی بهم دست داد.خیلی خوشگل شدهبودم ولی خجالت می کشیدم اینجوری برم بیرون که شادی گفت:
_بریم.
با هم از اتاق اومدیم بیرون که همه با هم کف زدن و حامد رو نگاه کردم.یه خنده شیرین کوشه لبش بود،بچه ها گفتن:
_حالا خوشگل شدی.
رفتم کنار حامد نشستم که یه نگاه قشنگ بهم کرد و هیچی نگفت.بچه ها دوباره شروع کردن به سر به سر هم گذاشتن که حامد گفت:
_خیلی خوشگل شدی.
_من نمی خواستم بدون روسری بیام بیرون ولی شادی نذاشت.
خندید و گفت:
_خوب کاری کردی.دیگه گریه و زاری کافی بود.
هیچی نگفتم که حامد دستمو گرفت و فشار داد.یه حس قشنگ بهم دست داد،سینا گفت:
-خوب بهونه گیر میارین مامان و بابای من و آواره خیابونا می کنین ها.
نیلوفر:تقصیر خودته که هنوز به این سن رسیدی با مامان و بابات زندگی می کنی.
سینا روبه نیلوفر کرد و گفت:
_اگه بعضی ها یه نیم نگاهی هم به ما داشته باشن و انقدر با دست پس نزنن و با پا پیش .بنده الان باید قاطی مرغا شده بودم که...
نیلوفر:بخور صد منآش،بههمین خیال باش که من حالا حالا بهت جواب مثبت بدم.تا درسمون تموم نشده و دستمون یه جا بند.ازدواج بیازدواج.
سینا آهی کشید و گفت:
_ای روزگار بی وفا.
نیلوفر خندید.داشتم بهشون نگاهمی کردم،یه روزی من و امید واسه ازدواج لحظه شماری می کردیم.یه روزی منم صدتا فکرو خیال تو سرم بود.امروز انگار هیچی برام مهم نیست هیچی تو فکرم نیست.ذهنم خالی خالیه.سکوت وحشتناکی در درونم حکمفرماست.
حامد:نغمه؟
نگاش کردم که گفت:
_اینجوری ساکت می شینی دلم می گیره.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_خسته ام.سرم خیلی درد می کنه.تموم تنم می شوزه.انگار تو بدنم یه کوره آتیش روشن کردن.
حامد:هر وقت این حرفا رو می زنی می دونی چقدر می ترسم؟خدا کنه جواب آزمایش منفی باشه.
_مطمئن باش منفیه،من خودممی دونم چیبه چیه؟
لبخندی زد و دیگه هیچی نگفت.
سیامک:حالا شام چی داریم؟
سینا:نون و پنیر و سبزی.
همه زدن زیر خنده که سینا گفت:
_کوفت بخوری پسر.کارد به اون شکمت بزنن مگهنمی دونی من الن اعصابم خرده؟!
نیلوفر بلند شد و رفت کنار سینا نشست و دستشوانداخت روی شونه سینا و گفت:
-چرا؟من که نگفتم بهت جواب نه می دم فقط گفتم باید صبرکنی.
سینا لبخندی زد و در حالیکه به نیلوفر نگاه می کرد گفت:
_کباب برگ و شنیسل مرغ.
نیلوفر با تعجب گفت:
_چی؟
romangram.com | @romangram_com