#نغمه_عشق_پارت_119

بهزاد:همه هستن.می خواییم بریم خونه سینا گفتم تو حامد هم بیایین.

_اصلا حوصله...

پرید توی حرفم و گفت:

_پس تا نیم ساعت دیگه حاضر باشین که شام خونه سینا افتادیم.خداحافظ.

اصلا نذاشت حرف بزنم.گوشی رو گذاشتم که حامد گفت:

_چیکار داشت؟

_می خوان برن خونه سینا زنگ زده بود ما رو هم دعوت کنه.

حامد:خب؟

_هیچی دیگه تا نیم ساعت دیگه باید حاضر باشیم.

لبخندی زد و گفت:

_باشه تو برو آماده شو،منم دوتا چایی می ریزم.

رفتم لباسم رو عوض کردم ولی بازم پیراهن مشکی پوشیدم.خب من عزادار بودم.نیم ساعت بعد بهزاد و مهتاب و نیلوفر و یاسمین و شاهین و سیامک و شادی اومدن،ما هم باهاشون رفتیم.خونه سینا خیلی قشنگ بود.بچه شیراز بود.با مامان و باباش زندگی می کرد ولی الان خونه نبودن.خونه خیلی بزرگی بود مثل باغ بود.با بچه ها رفتیم تو که سینا اومد جلو و گفت:

_به به.نغمه خانم هم که هست.خیلی خوش اومدین.

_ممنون ولی من.

سینا:خوب کاری کردی اومدی بیا تو.

رفتیم تو.توی خونه هم مثل بیرون خیلی شیک و مدرن بود.همه پیش هم نشستیم که پیش خدمتشون برامون نسکافه آورد که نیلوفر و مهتاب و شادی و یاسمین رفتن توی یه اتاق و بعد برگشتن و اومدن طرف من که کنار حامد نشسته بودم.مهتاب یه کادو طرفم گرفت و گفت:

_نغمه این یه هدیه خیلی خلی ناقابله از طرف همه.

خواستم چیزی بگم که سیامک گفت:

بازش کن.

به حامد نگاه کردم بعد کادو رو گرفتم و بازش کردم یه پیراهن خیلی قشنگ به رنگ کرم بود.این یعنی باید از لباس عزادل بکنم.نگاهی به بچه ها کردم و گفتم:

_ممنون شماها خیلی خوبین ولی من هنوز آمادگشیو ندارم.

شادی:پاشو دیگه بسه،تا کی باید لباس سیاه بپوشی.بابا تو هنوز جوونی،حیف نیست.

شاهین:نغمه هر کسی یه روزی می میره.اگه قرار باشه واسه هر کدومشون یه ماه لباس سیاه بپوشیم که زندگیمون می شه رنگ سیاه در حالسیکه این همه رنگای قشنگ داریم.در ثانی در مرگ عزیزدل آدم باید عزا دار باشه نه چهره و ظاهر.

بعد یاسمین دستمو کشید وگفت:

-بیا بریمکارت دارم.

من و کشید طرف اتاق که نیلوفر گفت:

-ا صبر کنمنم بیام.

بعد با هم رفتیم توی اتاق.من لباسمو عوض کردم فقط به خاطر اینکه دل بچه ها رونشکسته باشم،بعد خواستم از اتاق بیام بیرونکه نیلوفر گفت:

_کجا؟!

_پوشیدم دیگه.

من و روی صندلی نشوند و گفت:

_هنوز صورتت مونده.

خواستم یه چیزی بگم که شادی گفت:

_حرف نباشه.

بعد هر دوشون شروع کردن بهآرایش کردن من.یکی موهامو شونه می کرد و یکی آرایشم می کرد.خنده ام گرفته بود.شادی که موهامو شونه می کرد گفت:

_دختر چه موهای قشنگی داری.

_قابل تو رونداره.

شدی:صاحبش لازم داره.

وقتی کارشون تموم شد خواستم روسریم و دوباره سرم کنم که شغدی رو سریمو از سرم برداشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com