#نغمه_عشق_پارت_117
حامد:تو که اینا رو خوب می دنی پس چرا....
پذریدم توی حرفش و گفتم:
-چون دروغه.
از اتاق رفت بیرون و یه ربع بعد با دکتر برگشت.دکتر اومد بالای سرم و گفت:
_دخترم؟!
_نمی خوام هیچی بشنوم.
هیچی نگفت که حامد گفت:
_نغمه؟تو رو خدا یکم آروم باش.
_چرا باید آروم باشم؟اینا به چه حقی می گن کسی که اینجا خوابیده فقط یه مرده است؟اینا نمی فهمن چی دارن می گن.آخه چرا؟مگه من چه کار کردم که این جزای منه.
دکتر:اینطور که شنیدم مثل اینکه خودتون هم رشته پزشکی می خونین.پس راحت تر می تونیم با هم حرف بزنیم،ببین مرگ مغزی...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
_آره می دونم مرگ مغزی یعنی مرگ تدریجی.یعنی تموم شدن همه چیز.یعنی نا امیدی مطلق.یعنی خواب همیشگی،یه مرگ واقعی.
هیچی نگفتن،گفتم:
_ولی من این و نمی خوام.
دکتر:اینو می دونی که توی همین بیمارستان چند نفر هستن که به قلب و کلیه احتیاج دارن؟
_برام مهم نیست.
حامد:دروغ می گی.
_نه حامد.برام مهم نیست.مگه من برای بقیه مهمم که بقیه برام مهم باشن.مگه وقتی امد رفت اینا اومدن ببینن مردم یا زنده ام؟چطور ازم توقع داری اونها برام مهم باشن.
حامد: ولی تو یه انسانی باید درد یه انسان دیگه برات مهم باشه.باید درد بکشی وقتی درد یه نفر دیگه رو می بینی باید زجر بکشی وقتی می بینی یه نفر داره جون می ده.
_انقدر خودم درد دارم که واسه روی پا ایستادن نایی برام نمونده،دیگه جون ندارم درد بقیه رو هم بکشم.
هیچی نگفت.سرمو بلندکردم.بابا نفس نمی کشه.نبضش نمی زد.سرمو برگردوندم طرف دکتر که اومد بالای سرش و معاینه اش کرد بعد سرشو تکون داد و از اتاق بیرون رفت.به حامد نگاه کردم که داشت گریه می کرد.دوباره به بابا نگاه کردم یعنی مرد؟
دوتا پرستار اومدن و بابا رو چک کردن و بعد یه ملحفه سفید کشین رو صورتش.این یعنی چی؟
سرمو روی سینه اش گذاشتم و دوباره صداش کردم ولی جوابمو نداد.بچه ها اومدن و من و از اتاق آوردن بیرون.خیلی خسته بودم.خیلی.کجا هستم؟کجای این سرزمین خای قرار گرفته ام؟اینجا چه کار می کنم؟در میان انبوه قبرها.
همه چیز تموم شد به همین راحتی.دوتا زندگی تموم شد.خیلی آسون،ولی واسه من که باید بمونم و نبودنشون رو تحمل کنم خیلی سخته.از دیروز تا حالا احساس می کنم خیلی پیر شدم.احساس می کنم کمرم شکست.قلبم تیکه تیکه شد.من و حامد و بقیه بچه ها رفتیم سرد خونه تا بگیم که تموم کردیم همه چیز تموم شده.فضای سردخونه اونقدر برام دردآور بود که نتونستم تحمل کنم.جلوی در سردخونه نشستم و منتظر بقیه شدم.بالاخره همه کارا خیلی زود تموم شد و دو تا جنازه تحویل داده شدن و با زمزمه لااله ال ا...به طرف قبرستان هدایت شدن.قلبم سیاه پوشیده بود.صدای صوت قرآن تو بهشت زهرا می پیچید و به حال خیلی بدی بهم دست می داد و به خواست و التماس بچه ها که می گفتن مردی که باهاشون تصادف کرده 5 تا بچه داره رضایت دادم.آخه با رضایت دادن من که چیزی درست نمی شه؟مهتاب و شادی و نیلوفر و یاسمین کنارم بودن و سعی می کردن آرومم کنن ولی من با هیچ مسکنی آروم نمی شدم.زجه زدم،فریاد می زدم،چشام می سوخت دیگه نا برای راه رفتن نداشتم.صدام گرفته بود و نمی تونستم حرف بزنم.بالاخره مامان و بابا هم رفتن.کنار هم دفنشون کردیم مثل دو تا مرغ عشق،جای منم وسط دو تا قبر بود.همه بچه ها از ته دل گریه می کردن.حامد لحظه ای آروم نمی گرفت خیلی گریه می کرد.مثل پروانه مدام دورم می چرخید.بیچاره خودشم حال خوبی نداشت ولی من چه کار می تونستم بکنم؟اگه خیلی زور می زدم می تونستم خودم روی پا بایستم.بالاخره یه سوره و یه روضه خونده شد و تابوت مامان و بابا توی خاک زندانی شد به همین آسونی.دوستای بابا و مامان هم که اومده بودن رفتن و خرسند از اینکه وظیفه شون رو انجام دادن.بهشت زهرا شلوغ بود.چند نفر دیگه هم دفن شده بودن.من موندم و حامد و بچه ها.جلوی قبرا زانو زدم سرمو به قبر مامان نزدیک کردم و گفتم:
_مامان خوبم نترسی ها من اینجام.از تاریکی نترس.هیچی اونجا نیست هرکی خواست بهت صدمه بزنه به خودم بگو.من کنارتم.
سرمو طرف قبر بابا برگردوندم و گفتم:
_بابا تو به مامان بگو نترسه .تو بگی حتما نمی ترسه.باباجون چرا آخه رفتی؟مگه من بچه بدی بودم که تنهام گذاشتی؟چطوری دلت اومد یکی یه دونه ات رو تنها بذاری؟دیدی همه رفتن.همه اونهایی که یه روز باهاشون دوست بودی و دم از صداقت و دوستی می زدن.حالا یه قطره اشکی ریختن و رفتن ولی خب تقصیری ندارن چه کار می تونن برات بکنن مگه من که دخترت بودم چه کار تونستم برات بکنم؟
حامد کنارم زانو زد وگفت:
_نغمه پاشو داره شب می شه.
_می خوام اینجا بمونم شما برین.
زیر بازومو گرفت و گفت:
_پاشو،خواهش می کنم به خاطر من.
نگاش کردم چشاش قرمز بود بلند شدم اصلا حالم خوب نبود.انگار هیچ آبی تو بدنم نبود.بچه ها اومدن جلو که سینا گفت:
_کی می خوایی برگردی شیراز؟
_فردا،دیگه می تونم یه لحظه هم اینجا بمونم.
مهتاب:باشه فردا همه با هم راه می افتیم.
بچه ها توی این مدت خونه ما بودن.شب دوباره با هم برگشتیم خونه.بهزاد واسه همه شام گرفت ولی من اصلا نمی تونستم چیزی بخورم.یه راست رفتم توی اتاقم وخوابیدم.
صبح با صدای حامد بیدار شدم.بلند شدم که گفت:
_وسایلتو جمع کن.باید راه بیافتیم.
romangram.com | @romangram_com