#نغمه_عشق_پارت_116
_پدرت هنوز زنده است.داره نفس می کشه.می خواد دوباره به زندگی برگرده،براش دعا کن.
چشامو بستم و از ته دل ازش خواستم که پدرمو نگیره،پرستار که اومد منم حالم بهتر بود ،بلند شدم رفتم پشت پنجره و بابام رو زیر یه مشت سرم و آمپول دیدم.صداش کردم ولی جوابی نداد.ازم خیلی دور بود،انگار اصلا من و نمی دید.خب معلومه چشاش بسته است،ولی چرا صدامو نمی شنوه؟خدایا من بابام و از تو می خوام،خواهش می کنم،ازم نگییرش.
همونجا پشت در روی صندلی نشستم که بچه ها تک تک اومدن بالا،تا من و دیدن دورم جمع شدن و هر کدوم یه چیزی می گفت.
سیامک:خدا بزرگه باید توکل داشته باشی.
سرم گیج رفت،خسته بودم،حامد کنارم نشست و سرم رو توی بغلش گرفت و آرومم کرد ولی من با این چیزاآروم نمی شدم.دکتر که اومد بهزاد رفت پیشش.وقتی برگشت حال خوبی نداشت.گفتم:
_چی شده؟
هیچی نگفت روی یه صندلی نشست و آروم گفت:
_نغمه می دونی مرگ مغزی چیه؟
گلوم خشک شد.صدام در نمی اومد،دنیا دور سرم چرخید.خراب شدم.ملتمسانه گفتم:
_نه نمی دونم.
بهزاد آروم گفت:
_معنی اش تو خودشه.
سرمو به دیوار تکیه دادم،زجه زدم ولی در سکوت.
_باور نمی کنم،دروغه.همتون دارین دروغ می گین حتی تو بهزاد.هیچکس هیچی نمی گفت،حامد و بقیه داشتنگریه می کردن،دوباره رفتم پشت پنجره و گفتم:
_ببین بابای من زتده است،داره نفس می کشه،من می دونم حالش خوب می شه،مگه نه؟
بازم هیچکس هیچی نگفت.حامد بازوهامو گرفت و خواست از کنار پنجره بیاره کنار که گفتم،ولم کن.همتون تنهام بذارین.هیچکدومتون ذره ای غصه ندارین از همتون بدم میاد.حتی از خودم،بس کنین دیگه...منکه چیز زیادی نمی خوام.جلوی در زانو زدم و گفتم:
_تو رو خدا بگین پدرم زنده است،بگین همه اینا دروغه،خوابه،یه کبوسه.
مهتاب اومد و بغلم کرد و گفت:
_آروم باش،ما همه کنارت هستیم.
_من تحملشو ندارم.خیلی سخته.
بهزاد:گاهی وقتا تو زندگی همه ما لحظاتی پیش میاد که باید قبولشون کنیم چه بخواییم،چه نخواییم،هستن و وجود دارن.با گریه و زاری چیززی عوض نمی شه.همین خود من که می گم غم و غصه ای ندارم وقتی به دنیا اومدم مامانم مرد.سر زا رفت هیچ خاطره و ذهنیت ازش ندارم.این از من یا اینکه سیامک از بچگی زیر دست نامادری بود.شب ها در بدترین شرایط می خوابید ولی آخر عمری پدرش پشیمون می شه و به اصطلاخح خودش برای جبران همه اون سالها ،پولهایی رو که تو این چند ساله با حق و نا حق کردن حقوق مردم به دست آورده بوده رو می ده به سیامک.
به سیامک نگاه کردم که سرشو انداخته بود پایین و هیچی نمی گفت.دوباره به اتاق نگاه کردم که یه پرستار اومد و بابا رو برد.دنبالش رتم و گفتم:
_کجا می بریش؟
پرستار:خش.
_شماها نباید این کار و بکنین اون حالش خوب نیست باید...
پرید وسط حرفم و گفت:
_من سر خود این کار و نمی کنم،گفتن باید ببریمش بخش. در ثانی واسه یه بیمار مغزی چه کار می تونیم بکنیم،جز اینکه هر آن منتظر باشیم تا بمیره.
این جمله آخرش مثل پتکی به مغزم زده شد،درجا خشک شدم.،بی حس شدم،نابود شدم،مردم،خرد شدم،شکستم.با حامد و بچه ها دنبال اون پرستار راه افتادیم.پدر رو به بخش برد و بعد رفت دنبا کارش.انگار که وظیفه اش رو به نحو احسن انجام داده بود.رفتم بالای سرش و به موهاش که دیگه داشتن سفید می شدن دست کشیدم و گفتم:
_بابا جون چشاتو باز کن. ببین بچه هامی گن تو مردی،بهشون بگو تنهام نمی ذاری.
بچه ها دیگه تحمل نکردن و رفتن بیرون من موندم و بابام.پیشونی شو بوس کردم و گفتم:
_بابای خوبم،تو که نمی خوایی تنهام بذاری؟دیدی مامان رفت،ولی غصه نخوری ها.من هستم،ثمره یه عمر عشق شما.باباجون یادته وقتی بچه بودم روی پاهات من و می شوندی و برام قصه می گفتی و موهامو نوازش می کردی.دلم می خواد خوب بشی و دوباره برام از همون قصه ها تعریف کنی.بابای خوبم تو رو خدا نرو.تو هم اگه بری من چه کار کنم؟امید رفت.مامان رفت.تو هم می خوای بری؟اگه تو هم بری از من هیچی نمی مونه.ببین منم دخترت.چشاتو باز کن تو که گفتی زود برمی گردی خونه.تو قول دادی یه بار بیایی شیراز مگه نه؟!قربونت برم که می خواستی من و غافلگیر کنی و سرزده بیای شیراز ولی قربونت برم اینجوریث؟چشای خوشگلت رو باز کن.
دستشو گرفتم و سرمو به دستش تکیه دادم و آروم صداش کردم ولی جوابمو نداد،حامد اومد توی اتاق و گفت:
_نغمه پاشو.نشستن و غصه خوردن فایده نداره.
_پس چه کار کنم؟حامد من نمی خوام.
دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:
_دکتر می خواد باهات حرف بزنه.
_می دونم درباره چی می خواد حرف بزنه؟
حامد:از کجا می دونی؟
_من خودم همه اینا رو می دونم.اینکه دیگه بابا زنده نمی شه.اینکه بابا دیگه هیچ وقت چشاشو باز نمی کنه.این که این یه مرگه تدریجیه.ولی دروغ می گن من می دونم بابا چشاشو باز می کنه و بهم لبخند می زنه.مثل قدیما.
romangram.com | @romangram_com