#نغمه_عشق_پارت_115
_نغمه؟!
اصلا نمی شنیدم.گوشام کپ شده بود.با دست حامد که به شونه ام خورد نگاش کردم و آروم با بغض گفتم:
_یعنی.....یعنی مامان مرد؟
واسه همین یه جمله جون می کندم تا حرف بزنم.اشک توی چشمای حامد جمع شد و هیچی نگفت.یه دفعه سرم تیر کشید و دردش تو تموم بدنم احساس کردم.بالاخره رسیدیم بیمارستان.زود پیاده شدم و رفتم تو.خودمو رسوندم به اطلاعات و سراغ مامان و بابام رو گرفتم که اون پرستار به یه مرد اشاره کرد.رفتم طرفش و گفتم:_چه اتفاقی افتاده؟
حامد اومد کنارم ایستاد که من گفتم:
-چی شده؟
اون مرد که تقریبا سی و پنج یا چهل سال داشت گفت:
_راستش،خدا من و بکشه من مقصر نبودم.
فهمیدم این مرد با اونا تصادف کرده و گفتم:
_شما بهاشون تصادف کردین؟
سرشو انداخت پایین و آروم گفت:
_بله.
سرش داد کشیدم و گفتم:
_تو بی جا کردی.مرتیکه ...
حامد دستمو گرفت و گفت:
_نغمه اینجا بیمارستانه.آروم باش.
گریه امونم رو بریده بود.چشام سیاهی می رفت.روی صندلی نشستم و گفتم:
_ حامد چی شده؟مامانم کو؟
اون مرد سرشو برگردوند و شروع کرد به گریه کردن. حامدم مثل من گریه می کرد.کنارم نشست و سرمو گرفت توی سینه اش و گفت:
_ نغمه آروم باش .منم کنارتم.
ضجه می زدم،گریه می کردم،فریاد می زدم ولی چه فایده.
حامد بلند شد و رفت با پرستاری که توی اطلاعات بود حرف زد،وقتی برگشت چهره اش گرفته بود،گفتم:
_چی شده؟
کنارم نشست و گفت:
_پدرت توی سی سی یو ولی...
_مامانم چی؟
هیچی نگفت که گفتم:
_مرده؟
سرشو تکون داد و من داغون شدم.تموم شدم.خالی شدم.دنیا دور سرم چرخید.تموم کودکیم در یه لحظه مثل یه پرده سینما جلوی چشام ظاهر شدن.فریاد زدم ولی نه با صدا و با کلام بلکه با سکوت.
دست حامد رو گرفتم و گفتم:
_مامان من مرده...من...من...
حامد بازمو گرفت و گفت:نغمه تو رو خدا آروم باش.
بغلش کردم و زدم زیر گریه.آروم نمی شدم،نمی دونستم چه کار باید بکنم.حامد سعی می کرد آرومم کنه.خیلی سخته در آن واحد دو تا از عزیزترین کسان زندگیتو از دست بدی و تو فقط نظاره گر باشی.احساس کردم خیلی ناتوانم.خیلی کوچک و حقیر.احساس کردم فقط گریهآرومم می کنه ولی آروم نشدم.زجه زدم،گریه کردم تا اینکه از حال رفتم.وقتی چشم باز کردم حامد بالای سرم بود یه نغمه خیلی غمگین تو دلم نواخته شد.غمگین بودم غمگین تر از همیشه.غمگین تر از روزی که امید رفت.چشامو بستم و آروم گفتم:
-حامد من تحملشو ندارم،دیگه نه.
دستمو گرفت و گفت:
_نمی دونم توی این شرایط چی باید گفت،فقط می دونم باید بگم نغمه من همیشه کنارتم.
صدای ضربان قلبم رو می شنیدم،نمی تونستم حرف بزنم دلم می خواست فریاد بزنم،دلم می خواست بمیرم،دلم می خواست یه خط بطلان به تموم زندگیم بزنم.دلم می خواست زمان برگرده به خیلی دورها،به وقتی که اصلا نغمه ای وجود نداشت.حامد رفت پشت پنجره و گفتک
_تو خیلی ضعیف شدی به خودت نگاه کردی؟چند وقته بهآینه سلام نکردی؟تو نباید اینجوری باشی.
هیچی نگفتم که حامد گفت:
romangram.com | @romangram_com