#نغمه_عشق_پارت_114
حامد:نه بابا کی به ما زن می ده؟
سینا:از خداشونم بخوان،خوشگل هستی که نیستی،آقا هستی که نیستی،دیگه چی می خوان.
همه زدن زیر خنده که شادی گفت:
_فکر کنم همه رو برعکس گفتی.
سینا:إ شرمنده منظورم همون بود که یعنی خوشگلی،آقایی.
حامد گفت:
_هنوز که موقعیتش ژیش نیومده.
سینا:راستی حامد کجا مشغولی؟
دیگه منتظر جواب حامد نشدم،یادم اومد که بابا گفته بود یکی دو ساعت دیگه می رسن تا حالا 6 ساعت و نیم گذشته بود،گوشی رو برداشتم و بهشون زنگ زدم.اول تلفن خونه رو گرفتم کسی جواب نداد،ترسیدم.زود به موبایل بابا زنگ زدم.شش،هفت تا بوق که زد یه آقایی گوشی رو برداشت،گفتم:
_الو ببخشید،مثل اینکه اشتباه گرفتم.
مرد:نه خانم اشتباه نگرفتین،شما؟
_با آقای جاوید کار دارم.
مرد:همون خانم و آقایی که...
دیگه چیزی نگفت که من گفتم:
_آره اتفاقی افتاده؟
همه بچه ها ساکت شدن و داشتن من و نگاه می کردن،گفتم:
_تورو خدا اتفاقی افتاده؟
مرد:شما با اونها چه نسبتی داین؟
_من دخترشون هستم،تو رو خدا بگین.
مرد:خب راستش چه جوری بگم.اونها....تصادف کردن تو چند کیلومتری شیراز.حدود 2 کیلو متری.انگار یه کوره آب داغ ریختن روی سرم.گر گرفتم.صدام در نمیومد حامد بلند شد گوشی رو گرفت و گفت:
_الو،سلام آقا ببخشین چه اتفاقی افتاده؟
صدای اون مرد رو نمی شنیدم.فقط صدای حامد مثل پتک توی سرم زده می شد که گفت:
-زنده ان؟
حامد:کدوم بیمارستان؟
حامد:ممنون خداحافظ.
گوشی رو گذاشت که من گفتم:
_زنده ان؟
آروم و بی صدا گفت:
_بابات آره.
قلبم از ضربان افتاد.نفسم به شماره افتاد.خون تو رگام یخ بست.بچه ها هیچینمی گفتن.سرم گیج می رفت.
حامد گفت:
_باید بریم بیمارستان.
بهزاد:همه با هم می ریم.
من همونجور نشسته بودم،یعنی مامان مرد؟به همین راحتی؟منکه چند ساعت ژیش باهاش حرف می زدم.دارن دروغ می گن.مامان جون من زنده است.صدای مهتاب رو شنیدم که گفت:
_نغمه پاشو بریم حاضر شو.
زیر بازومو گرفت و بعد لباسامو پوشوند.من و حامد و مهتاب و بهزادتوی ماشین بهزاد که یه ماشن آخر سیستم بود نشستیم و بقیه بچه ها با ماشین های خودشون دنبالمون اومدن.هیچی نمی فهمیدم.انگار خوابم.انگار اینا همش کابوسه.
مهتاب دستمو گفت و گفت:
_نغمه حالت خوبه؟
حامد که جلو نشسته بود نگام کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com