#نغمه_عشق_پارت_113

هیچی نگفت که گفتم:

_امروز رو خوب استراحت کن.دوست دارم از دفعه بعد دیگه از این حرفا نزنی.

لبخندی زد و گفت:

_ عصر بچه ها چه ساعتی میان؟

_نمی دونم.قراره شادی بهم زنگ بزنه.

حامد:ژس من ساعت 6 اونجام.

_منتظرتم.الانم برو خوب استراحت کن و یه مسکن بخور و راحت بخواب.

حامد:باشه.

بعد از هم خداحافظی کردیم.تلویزیون رو روشن کردم.چایی خوردم و یه دفعه خوابم برد.یه خواب خیلی بد که هر وقت بهش فکر می کنم تنم می لرزه.خواب دیدم تو یه جای خیلی شلوغ و پلوغم که همه جور آدم هستن.توی یه خونه خیلی بزرگ همه داشتن حرف می زدن منم از بینشون رد می شدم که یه دفعه امید رو به روم دیدم که کنارش حامد وایستاده و دست همدیگه رو گرفته بودن. حامد و امید هر دو همزمان دستشون رو دراز کردن و امید صدام کرد و گفت:

_بیا اینجا.

دستمو دراز کردم ولی هر چی دستمو دراز می کردم امید بازم عقب تر می رفت و می گفت:

_دستتو بده به من.

هر چی من جلوتر می رفتم اون عقب تر می رفت.ولی حامد همونجور وایستاده بود و داشت ما رو نگاه می کرد،نگاش کردم که سرشو انداخت ژایین و دستشو کرد توی جیبشو آروم گفت:

_خداحافظ.

و بعد از بین جمعیت رد شد و رفت.من موندم و امیدی که داشت می رفت و حامدی که دیگه نمی تونستم ببینمش.

وقتی از خواب بیدار شدم یه حالی داشضتم.نفسم به شماره افتاده بود،دلم برای امید تنگ شده بود.طزدم زیر گریه.دلم گرفته بود.بلند شدم،عکس امید رو گذاشتم رو به روم.روش دست کشیدم و گفتم:

_امیدم،شوهر خوبم،کجا رفتی؟مگه من و دوست نداری؟!

مگه نمی دونی یه زن تنها چقدر سخته ژاک بمونه؟چرا من و تنها گذاشتی؟مگه نگفتی یه روز برمی گردی؟ولی کی؟امید خیلی تنهام.من و ببخش ولی حامد...راستش چه جوری بگم؟!چند وقتیه که کمتر جالی خالیت رو احساس می کنم.منو ببخش.این زن خیانت کارو ببخش.نمی خوام بگم عاشق شدم چون تموم وجودم همش متعلق به توست.ولی بهم حق بده که در نبود تو نیاز به یه تکیه گاه داشته باشم.نمی دونم چطوری حامد اومد توی زندگیم؟!ولی احساس می کنم می تونم بهش تکیه کنم نه اینکه باهاش ازدواج کنم،نه.مثل یه تکیه خواهر به برادر ولی حامد،حامد ایدز داره.یعنی چی؟یعنی من تا یه مدت دیگه بازم تنها می شم،تنها تر از همیشه.امید خیلی خسته ام.دیگه طاقت ندارم.تو رو خدا برگرد.تا کی شب ها با گریه بخوابم و صبح ها با حسرت از خواب بیدار بشم؟

عکسشو گرفتم توی بغلمو گفتم:

_دوستت دارم.

بعداز ظهر حدود ساعت 6 بود که حامد اومد.براش چایی و میوه و شیرینی آوردم.کنار هم نشستیم که حامد گفت:

_از تنهایی خسته نشدی؟

_خیلی وقته که خسته شدم ولی چه کار کنم؟

حامد:اگه یه روزی امید ازت بخواد ازدواج کنی و اون و فراموش کنی چه کار می کنی؟

_اول باید بدونم چرا این حرف و می زنه بعدش اگه دلیلش منطقی بود و خودش ازم خواست از زندگیش می رم بیرونولی اگه نبود و هنوزم دوستم داشت هیچ وقت تنهاش نمی ذارم.

هیچی نگفت،فقط زمین رو نگاه می کرد.تو همین موقع اف اف زنگ زد.بچه ها بودن.در و باز کردم و رفتم استقبالشون.همشون بودن،انگار ساخته شده بودن فقط برای خوش گذرونی.روی لب تک تکشون خنده بود.

سینا:سلام.

به دنبالش همه سلام کردن و اومدن تو.حامدم اومد استقالشون.همه دور هم نشستن و من براشون قهوه آوردم.میوه و شیرینی هم آوردم و خودم کنار حامد نشستم که سینا گفت:

_خب حالا بشینیم همدیگه رو تماشا کنیم؟

مهتاب:نه ژاشو یکی بزن تو سر بهزاد.

بهزاد:از کیسه خلیفه می بخشی؟

یاسمین:نه،نغمه تلمبه داری؟

_برای چی می خوای؟

سینا:آخه تلمبه از آهنگ کار ساز تره زودتر همه چیز رو رفع و رجوع می کنه.

شاهین:سینا ژا می شم ها.

بلند شدم یه آهنگ خیلی قشنگ اما غمگین گذاشتم که سیامک گفت:

_این چیه؟مگه می خواییم گریه کنیم؟

آهنگ و عوض کردم و یه آهگ شاد گذاشتم.بچه ها قهوه هاشون رو خوردن که سیامک از حامد ژرسید:

_هنوز ایال وار نشدی؟


romangram.com | @romangram_com