#نغمه_عشق_پارت_112
_بله بفرمایین؟
باهاش احوالپرسی کردم و گفتم:
-مامان چطوره؟
بابا:اونم خوبه الان کنارم نشسته داریم برمی گردیم.
_کی می رسین؟
بابا:شاید یکی دو ساعت دیگه.
_خوش گذشت؟
بابا:آره،جات واقعا خالی بود.
_می شه گوشی رو بدین به مامان.
بابا:گوشی.
مامان گوشی رو گرفت و گفت:
_الو نغمه جون سلام.
_سلام مامان جون.خوش می گذره؟
مامان:آره.انشاله...درست که تموم شد یه بار دیگه باید با هم بریم.
_حتما.
مامان:خب کردی زنگ زدی.
_رسیدین بهم زنگ بزنین.
مامان:باشه
بعد با هم خداحافظی کردیم.یه دوش گرفتم و بعد یع زنگ به شادی زدم.خودش گوشی رو برداشت بعداز احوالپرسی گفتم:
_ شادی با بچه ها بیایین خونه ما.
شادی:والا الان که بچه ها نیستن.شاید عصر بتونیم بیاییم.
_باشه.پس با بچه ها هماهنگ کن بعد خبرشو بهم بده.
شادی:باشه.
از هم خداحافظی کردیم و یه چایی برای خودم ریختم و بعد زنگ زدم به حامد گوشی رو برداشت و گفت:
_بله؟
_سلام.
حامد:سلام خوبی؟
_خوبم تو چطوری؟
نفسی کشید و گفت:
_فعلا خوبم.
_انشاا... همیشه خوب باشی.
حامد:تو چه کار می کردی؟
_هیچی زنگ زدم به شادی و بچه ها گفتم که عصر بیان اینجا.تو هم بیا.
حامد:سرم خیلی درد می کنه،بهتره خونه بمونم.
_تو رو خدا خودتو خسته نکن تو باید بیشتر به فکر خودت باشی.
شادی:مگه ازم چیزی مونده که مواظبش باشم؟اصلا مواظب چی باید باشم؟!سلامتیم؟مسخره است وقتی بدونی میمیری و بخوای مواظب خودت باشی.اگه امروز حالم بد نشه فردا حالم بد می شه.همون روزی که رفتیم کوه هر قدم که راه می رفتم درد رو توی تک تک سلولهای بدنم احساس می کردم ولی مگه می تونستم چیزی بگم؟اگه چیزی می گفتم بچه ها می گفتن تو مردی و زشته و از این حرفا.
_اما حامد خیلی ها هستن که این مریضی رو دارن و بازم دارم زندگیشون رو می کنن انگار نه انگار که اصلا بیمارن.
حامد:خیلی هام هستن که سعی می کنن ازش فرار کنن ولی همیشه و همه جا مثل سایه دنبالشونه. خیلی خسته ام.ناامیدم.نمی خوام ناراحتت کنم ولی من دلمو به چی خوش کنم.به چی؟!
_به من.به اینکه دوست دارم هر وقت باهات حرف می زنم سرزنده و شاداب باشی.
romangram.com | @romangram_com