#نغمه_عشق_پارت_110
اون طرف مهتاب دست بهزاد و بهزاد دست سینا و سینا دست نیلوفر و نیلوفر دست یاسمین و یاسمین دست شاهین و شاهین دست سیامک و سیامکم دست شادی رو گرفته بودن و منم دست شادی و حامد رو.همه در عرض خیابون شروع کردیم به حذکت.خیلی جالب بود هرازگاهی که ماشینی رد می شد انقدر بوق می زد که دو تا از بچه ها دستشون رو ول می کردن تا رد بشه،خیلی می خندیدیم.من اصلا به کلی فراموش کردم که چند لحظه پیش داشتم گریه می کردم ولی حامد هنوزم غگین بود و من اینو از نگاهش می خوندم.دوباره سینا و نیلوفر که بیشتر از بقیه بچه ها با هم دیگه جر و بحث می کردن شروع کردن به سر به سر گذاشتن با بچه ها.یه دفعه سینا گفت:
_ اِاِ یاسمین رو سرت ملخه.
یه دفعه یاسمین یه جیغ بلند کشید و شروع کرد با دستش سرشو تکون دادن.خیلی قرمز شده بود.14 تا اسم ملخ رو شنید به شاهین گفت:
_ یاسمین آروم باش. سینا شوخی کرد. یاسمین ...یاسی
ولی یاسمین خیلی ترسیده بود.همونجا روی زمین نشست و به نفس نفس افتاد.یه دفع شاهین سر سینا داد زد وگفت:
_دیوونه یاسمین از ملخ می ترسه.
سینا جلوی یاسمین زانو زد و گفت:اِاِ دختر زشته،از یه ملخ می ترسی؟
شاهین با عصبانیت داد زد:احمق دارم می گم نسبت به کلمه ملخ آلرژی داره.
خودش کنار یاسمین زانو زد و دستش رو گرفت و گفت:
-یخ کرده.
مهتاب از تو کیفش یه لیوان برداشت و آب ریخت و آورد داد دست شاهین.
شاهین دستای یاسمین رو گرفت و گفت:
_یاسی،آروم باش.هیچی نیست ببین منم، شاهین .
همه ما ترسیده بودیم مخصوصا سینا که گوشه ای ایستاده بود و داشت یاسمین رو نگاه می کرد. شاهین به یاسمین آب داد که یاسمین یکمآروم شد و زد زیر گریه و رفت تو بغل شاهین. شاهینم همونجور که داشتآرومش می کرد به سینا گفت:
_شوخی احمقانه ای بود.
سینا:خب من چه می دونستم از ....
شاهین پرید تو حرفشو گفت:اسمشو تکرار نکن.
سینا هیچی نگفت. یاسمین هنوز داشت گریه می کرد انگار یه خاطره ای براش تداعی شده بود.رفتم جلوش زانو زدم و آروم گفتم:
_ یاسمین؟گریه نکن دیگه.
همونجور که پیراهن شاهین رو گرفته بود و از بغلش بیرون نمی اومد گفت:
_من می ترسم.
_چیزی برای ترس وجود نداره.ببین همه اینجان.تو تنها نیستی. شاهین کنارته.
از بغل شاهین اومد بیرون و به سینا نگاه کرد و گفت:
_دیگه از این شوخیا با من نکن.
سینا:ببخشین.
همونجا نزدیکی یه پارک بود، مهتاب ، یاسمین رو برد روی یه صندلی نشوند که شاهین یه گوشه ای نشست و گفت:
_از بچگیش از ملخ می ترسه.اینو وقتی رفته بودم خواستگاریش باباش بهم گفت،گفت هیچ وقت اسم ملخ رو جلوش نیارم.
نیلوفر:آخه چرا؟
شاهین:گویا وقتی بچه بوده یه روز وقتی با مامانش می ره پارک،چند نفر می دزدنش و می برنش تو یه زیر زمین تاریک.یه هفته تموم اونجا بوده،تو تموم این مدت ملخ ها لحظه ای آرومش نذاشته بودن و مدام از سر و کله اش بالا می رفتن.باباش می گفت حتی یه بار مثل اینکه نزدیک بوده یه ملخ بره توی دهنش و تو تاریکی نمی دیده.از همونجا نسبت به کلمه ملخ آلرژی پیدا می کنه.بعدش که ولش می کنن،خیلی دکتر می برنش،هزارتا روانشناس می بینتش تا حالش خوب می شه ولی از اون به بعد اینطوری می شه.
نیلوفر:وای یه هفته با ملخ ها زندگی کردن خیلی وحشتناکه.
شاهین:باباش می گفت حتی شبا نمی خوابیده که مبادا شب دهنش باز بشه و یه ملخ بره تو دهنش.آخه یکی دو تا نبودن.
سینا:بازم ببخشین.
شاهین بلند شد و اومد یه دستی به شونه سینا زد و گفت:
_تقصیر تو نبود،خودتو ناراحت نکن.
سینا:ولی من نباید اون شوخی رو می کردم.
شاهین لبخندی زد و هیچیب نگفت که مهتاب اومد و گفت:
_ یاسمین می گه بریم حالش خوبه.
شاهین:باشه.
همه بلند شدیم و حرکت کردیم،حدود یه ساعت بعد رسیدیم. یاسمین کمتر حرف می زد. شاهینم بازوشو گرفته بود و هیچی نمی گفت.دوباره همون جو قبلی حکمفرما شد و این بار نوبت بهزاد و مهتاب بود.
romangram.com | @romangram_com