#نغمه_عشق_پارت_109

سینا:اگه شما زنا نبودین ما مردا شکمامون لنگ می موند.

نیلوفر که دوشادوش سینا راه می رفت گفت:

_پس چرا قدرمون رو نمی دونین؟

سینا:چون همیشه اگه شما نباشین رستوران هست که غذاهاش صد درجه از غذاهای آب زیپوی شماها خوشمزه تره.

نیلوفر زد تو پهلوی سینا که سینا گفت:

_چرا انقدر خشن برخورد می کنی؟

نیلوفر:واسه اینکه داری چرت و پرت می گی.

یاسمین:خب حالا که غذاهای ما آب زیپویه و به درد نخوره بهتره شما برین همون رستوران غذا بخورین و ما هم غذای آب زیپوی خودمون رو می خوریم.

شاهین که دست یاسمین رو گرفته بود و یه ماهی می شد که ازدواج کرده بودن گفت:

_من که حرفی نزدم این سینا هم که همش می خواد بین ما زن و شوهر رو بهم بزنه.خودش همیشه خدا این نیلوفر بهش جواب نه می ده می آد تلافی شو سرما در میاره.

سینا:عمرا شاهین خان.من تا حالا یه بارم از این دخترک ترشیده تقاضای ازدواج نکردم.مگه عقلم کمه.

نیلوفر:چه بهتر،پس با خیال راحت می تونم به اون خواستگار مهندسم جواب مثبت بدم.

سینا یه دفعه قرمز شد و گفت:

_نه بابا شوخی کردم.من غلط بکنم نوکرتم هستم.

همه زدیم زیر خنده که نیلوفر گفت:اینه سیاست ما زنا.

بچه ها خیلی شاد بودن.انگار نه انگار که اصلا غصه ای هم تو دنیا وجود داره.همه به هم وفادار بودن،همه همدیگر رو دوست داشتن.خیلی راحت می شد عشق رو تو چشای سینا و نیلوفر، شاهین و یاسمین و حتی مهتاب و بهزاد که در یه قدمی هم راه می رفتن ببینم. سیامک ظاهرا به کسی دل نبسته بود ولی هر جا می رفت با شادی بود.تقریبا همه این ها خاواده هاشون می دونستن اینا با کی رفت و آمد می کنن.

شاهین: نغمه چرا ساکتی؟

_شماها انقدر خوبین که من می خوام ساکت باشم و شکاها رو تماشا کنم.

بهزاد:پس هنوز دعوا و قهرشون رو ندیدی.ایرادی نداره یه مدت کهباهاشون باشی می فهمی که تو ذات تک تکشون چیه؟

_فکر نکنم تو ذاتشون جز مهربونی و عشق به کسی که دستشو گرفته و داره باهاش راه می ره چیزی وجود داشته باشه.

پسرا به دخترا که دستشون رو گرفته بودن نگاه کردن و چیزی نگفتن که حامد گفت:

_ان لحظه های قشنگ که بعد ها برامون می شه خاطره و وقتی بچه هامون ازمون پرسیدن از دوران جوونی تون چه خاطره ای دارین؟خجالت زده نمی شیم و همین با هم بودنا رو براشون تعریف می کنیم.بازم بچه ها چیزی نگفتن و فقط لبخند زدن.تو چشای تک تکشون عشق موج می زد و این نگاه ها من و یاد نگاههای عاشقانه امید می انداخت.نا خودآگاه بغض گلمو گرفت و آروم گریه کردم.من و حامد تقریبا آخر همه راه می رفتیم. حامد ساکت بود و هیچی نمی گفت منم آروم طوری که کسی متوجه نشه گریه می کردم که یه دفعه سینا برگشت می خواست یه چیزی بگه که تا دید دارم گریه می کنم دست نیلوفر رو ول کرد و گفت:

_ نغمه داری گریه می کنی؟

تو همون موقع حامد بدون اینکه نگام کنه دستمو فشار داد که یه احساس خوبی بهم دست داد اشکامو پاک کردم و گفتم:

_ببخشین.

همه بچه ها جمع شدن که سیامک گفت:

_چیزی شده؟!

تک تکشون رو نگاه کردم و هیچی نگفتم.اصلا من احمق چرا باید گریه می کردم؟وقتی حامد رو نگاه کردم یه جور قشنگی داشت نگام می کرد یاد بیماریش افتادم و دوباره زدم زیر گریه.انگار حامدم فهمید و آروم دستمو وازش کرد و تو گوشم زمزمه کرد:

_آروم باش نغمه .

بهزاد:آخه چی شده؟

آروم گفتم:

_شرمنده روزتون رو خراب کردم.

شادی:اصلا.همین که الان کنارمون ایستادی خ0ودش ما رو کلی خوشحال کرده ولی بگو چرا یه دفعه گریه ات گرفت.

_یاد امید افتادم.یاد اینکه یه روزی کنارم بود و من مثل الان شما انقدر شاد و خوشحال بودم.یاد روزایی که درست عین همین نگاهی که سینا به نیلوفر و شاهین به یاسمین می کرد رو امید به من می کرد.یاد این افتادم که خیلی دلم براش تنگ شده.

هیچ کس هیچی نگفت.به حامد نگاه کردم که داشت آروم گریه می کرد و بازم دستم توی دستش بود.

مهتاب گفت:

_همه ما می دونیم جای امید تو زندگیت خیلی خالیه.می دونیم امید رو خیلی دوست داری و دلت براش تنگ شده ولی تو هم اینو بدون اگه امید نیست در عوض همه ما هستیم که دوستت داریم.نگاه کن همه بچه ها دارن گریه می کنن.این یعنی چی؟یعنی دوستت داره دیگه.

به بچه ها نگاه کردم راست می گفت.همه داشتن گریه می کردن.حتی مردا،ولی آروم و بی صدا.گفتم:

_شماها خیلی خوبین. حامد که دیگه اصلا نگاهشو از نگاهم نمی گرفت انگار می خواست با چشاش باهام حرف بزنه،تو چشاش خیره شدم ببینم چی می گه که زود صورتشو ازم گرفت.


romangram.com | @romangram_com