#نغمه_عشق_پارت_108
_خب دیگه من برم.
_ حامد!یه چیزی بگم بهم نه نمی گی؟
حامد:نه بگو.
_شب رو همین جا بمون.
با تعجب نگام کرد که گفتم:
_تو،توی اتاق امید می خوابی و من توی اتاق خودم و امید .
حامد:ولی بهتره برم.
_همین جا بمون دیگه.صبح هم از همین جا می ریم.
حامد:ولی...
پریدم وسط حرفشو گفتم:
_تو قول دادی؟
خندید و گفت:
-باشه.
_پس تو برو بخواب منم برای فردا یه چیزی درست می کنم و می خوابم.
حامد:خوابم نمیاد.منم کمکت می کنم.
با هم دیگه واسه فردا یه چیزی درست کردیم و بعد حامد رفت تی اتاق امید و روی تخت دوران مجردی امید خحوابید و منم توی اتاق خودمون.صبح زود بیدار شدم و وسایل رو آماده کردم و بعد رفتم بالای سر حامد تا بیدارش کنم دلم نیومد آروم تکونش دادم که چشاشو باز کرد و گفت:
_صبح به خیر.
_صبح توام بخیر.بلند شو داره دیر می شه.
زود بلند شد و صورتشو شست و با هم صبحونه خوردیم.
حامد کوله پشتی رو برداشت و گفت:
_بهتره تاکشی بگیریم چون اونجا جای ماشین معلوم نیست.
_باشه.
به تاکشی تلفنی زنگ زدم و بعد با هم رفتیم پایین و منتظر شدیم،ساعت سعید دقیقه به حامد بود که رسیدیم سر قرار.خیلی از بچه ها اومده بودن.بهزاد و مهتاب،سیامک و شادی،شاهین و یاسمین و خلاصه خیلی های دیگه.تا ما رو دیدن گفتن:
-به به شما هم که اومدین.بچه ها خیلی خوب ازمون استقبال کردن و بعد با هم راه افتادیم که سیامک گفت:
_می خوایین پیاده بریم؟
مهتاب:نه پس می خوایی برات ابوتیاره سفارش بدم بیاد.
سیامک:آخه خیلی راهه.
بهزاد: سیامک خجالت بکش تو مثلا مردی حالا اگه دخترا بگن یه چیزی.در ثانی حیف هوای به این خوبی نیست ازش استفاده نکنیم.
شادی: بهزاد خان ما دخترا اصلا کم نمیاریم.
بهزاد خندید و گفت:
_آره حق با شماست.ما مرداییم که وقتی بهمون می گن بالا چشممون ابروست اشکمون در میاد.
مهتاب: بهزاد نذار بگم ضعف شما مردا چیه؟
بهزاد دستشو به حالت تسلیم بلند کرد و گفت:
_من تسلیم.
من و حامد دست همدیگه رو گرفته بودیم و داشتیم به حرفای بچه ها گوش می کردیم که سیامک گفت:
_حالا ناهار چی داریم؟
شادی:خجالت بکش کو تا ناهار.
سیامک:همینجوری پرسیدم.بابا چرا می زنی؟
شادی:من برای تو ساندویچ همبرگر و ژامبون مرغ آوردم.نترس از گرسنگی نمی میری.
romangram.com | @romangram_com