#نغمه_عشق_پارت_106
حامد:چون دوست داشتم زندگیشو بکنه.گذاشتم بره دنمبال زندگیش.
_به همین راحتی؟
حامد:آره.خب اون که نبایدئ یه عمر خودشو فدای من می کرد.اونم دوست داشت زندگیشو بکنه.من حق نداشتم این حقو ازش بگیرم.الانم ازش ناراحت نیستم.
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و میز شام رو چیدم که حامد دنبالم اومد و کمکم کرد.بعد ازشام من ظرف ها رو شستم و حامد خشکشون کرد.تو سکوت مطلق.
آخر خسته شدم و گفتم:
_چرا انقدر ساکتی؟
آروم گفت:
_همینجوری.
_راستی همین هفته قراره مامان و بابام بیان شیراز.
حامد:خوبه.
_می خوام تو رو بهشون معرفی کنم.
خندیثد و گفت:
-فکر نکنم زیاد خوششون بیاد.
_چرا؟
حامد:خب چون امید دامادشونه دوست ندارن من رو جای امید جایگزین کنن.
_ولی باید خوشحال باشن که تو من و از تنهایی درآوردی.
حامد:اونها فکرای دیگه ای می کنن.
_چه فکرایی؟
حامد:خب اینکه تو به امید خیانت می کنی و من دارم ازت سوءاستفاده می کنم و این یعنی خیانت به امید .کسی که هنوز دامادشونه اگه قرار بود با هم ازدواج کنیم اون وقت زیاد ناراحت نمی شدن ولی اینجوری چهره ی خوشایندی نداره.
_تو تا کجاها فکر می کنی؟
خندید و هیچی نگفت.بعداز شستن ظرفها و جمع و جور کردن آشپزخونه،خواستم برگردم خونه ولی دلم نمی اومد حامد رو تنها بذارم.انگار خودشم فهمید و گفت:
-برو،من عادت دارم به تنهایی.
_بهم زنگ بزن.خونه تنها نمون.بیا خونه ما.من می آم اینجا.
حامد:باسه.
کیفم و برداشتم و حامد تا دم در من و راهنمایی کرد و گفت:
_مواظب خودت باش.آهسته رانندگی کن.
خندیدم و گفتم:
_خب دیگه کاری نداری؟
حامد:نه.
بعد با هم خداحافظی کردیم و من سوار ماشین شدم و رفتم بیرون و براش دست تکون دادم.حدود ساعت دوازده و نیم بود که رسیدم خونه.خیلی خسته بودم و زود خوابیدم.صبح طبق معمول بلند شدم و رفتم بیمارستان.غروب بود که برگشتم خونه تا رسیدم دیدم تلفن داره زنگ می زنه.مامان بود گوشی رو برداشتم.بعداز سلام و احوالپرسی گفت:
_کجا بودی دیشب؟
_چطور؟رفته بودم با چندتا از بچه ها بیرون.
مامان:زنگ زدم نبودی.
_کاری داشتین؟
مامان:آره.راستش زنگ زده بودم بگم این هفته نمی تونیم بیاییم بابات باید برای کاری بره شمال منم می خوام باهاش برم.
_خیلی حیف شد ولی ایرادی نداره.باشه برای یه وقت دیگه.حالا کی حرکت می کنین؟
مامان:فردا صبح.
_خوش بگذره.کی برمی گردین؟
مامان:شاید سه تا چهار روز دیگه.
romangram.com | @romangram_com