#نغمه_عشق_پارت_105
خودمو انداختم توی بغلش.وای خدایا بوی امیدم رو می داد. حامد ، حامد تو نباید بری.
هر دو در سکوت گریه میکردیم.وقتی از توی آغوشش بیرون اومدم گفتم:
_ حامد تو بوی امید رو می دی.
بازوهامو گرفت و گفت:
_ نغمه، امید مرده اینو بفهم.
نگاش کردم،چی داشت می گفت:
امید مرده؟یعنی چی؟دیوونه شده؟
_تو دیوونه ای. امید نمرده من می دونم.
سرشو برگردوند و گفت:
-باور کن امیدی وجود نداره،همش سرابه.
_دیگه این حرفم نن حتی اگه جنازه امید رو برام بیارن بازم می گم نمرده، امید همیبشه زنده است.همه جا هست.توی خونه ها هست.حتی اینجا.بین من و تو.
حامد: نغمه ...
چشاشو بست و یه نفس بلند کشید،وقتی چشاشو باز کرد یه برق قشنگی تو چشاش بود و گفت:
_من هنوز حالا حالاها فرصت دارم می خوام زندگی کنم.
خندیدم و گفتم:
_خیلی خوبه.
چایی شو برداشت و خورد.تو تموم مدت داشت نگام می کرد.خیلی شبیه امید بود.شاید من اینجوری می خواستم ببینم،ولی این نگاه امید بود.خنده،خنده امید بود.انگار خود امید بود،ولی می دونم که حامد هیچ وقت امید نمی شه.مدت طولانی ایی همون جور به هم نگاه می کردیم که حامد گفت:
_ نغمه؟
_بله؟
حامد:همینجوری صدات کردم.می خواستم فقط سکوت رو بشکنم.
بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و نگاهی به خورشت قیمه کردم و برنج رو هم گذاشتم.حدود نیم ساعت بعد از آشپزخونه اومدم بیرون دیدم حامد دوباره چشاشو بسته بود و داشت با دستش ضرب می گرفت.ضبط رو روشن کردم و روی مبل نشستم و به حامد گفتم:
_ حامد اینجوری ساکت نشستی دلم می گیره.
حامد:چی بگم؟
_از خودت برام بگو،ولی قبلش یه قولیباید بهم بدی.
حامد:چه قولی؟
_دیگه اصلا درباره مریضی ات حرف نزنیم.فراموشش کن.
لبخند تلخی زد و گفت:
_باشه.
_خب حالا از خودت برام بگو.
یکم مکث کرد و گفت:
_چی بگم؟
-نمی دونم.
یکم فکر کرد و گفت:
_چیز زیادی برای گفتن ندارم،فقط بگم که تک فرزند خانواده ام.پدرم رو توی تصادف از دست دادم ومادرم هم نمی دونم الان کجاست؟
_یعنی چی؟کجا رفته؟
حامد:بعد مرگ بابانتونست تحمل کنه یه روز صبح وقتی منخواب بودم گذاشت و رفت فقط هم یه نامه برام گذاشته بود، که من رفتم دنبالم نیا.همین.
_اون موقع چند سالت بود؟
حامد:16 یا 17 سال.
_چرا نرفتی دنبال مادرت؟
romangram.com | @romangram_com