#نغمه_عشق_پارت_104

حامد:نمی دونم.

روی مبل رو به روم نشست و گفت:

_حالا بازم میخوایی باهام رابطه داشته باشی؟

_دیوونه شدی؟خب معلومه.

حامد:نمی ترسی؟

_از چی؟

حامد:از اینکه تو هم بگیری.

_نه نمی ترسم.

هیچی نگفت.فقط نگام کرد. امید منو بخش ولی من این نگاه رو دوست دارم.من حامد رو دوست دارم.

_ حامد چرا؟

تو چشمام خیره شد و گفت:

-همیشه این چراها هستن ولی بدون جواب.

_ حامد منو تنها نذار.تو رو خدا من دیگه تحملشو ندارم.آوم دستمو برد جلو لبش و بوسید و گفت:

_تو تنها نیستی امید با توئه.همیشه و همه جا.

_خسته ام،دیگه نمی دونم تا کی باید صبر کنم؟

حامد:ولی تو به امید قول دادی محکم باشی.

_ولی دیگه نمی تونم،بریدم.

هیچی نگفت سرشو گذاشت رو پام و ساکت شد از خیس شدن مانتوم فهمیدم داره داره گریه می کنه.به موهاش دست کشیدم و هیچی نگفتم.من امید رو تو حامد دیده بودم.انگار امید برگشته بود ولی در غالب حامد .به حامد گفتم:

_دیشب چی می خواستی بگی که گفتی باشه برای بعد؟

حامد:هیچی.

یه دفعه یه تصمیمی گرفتم.می خواستم نذارم حامد زیاد به این مسئله فکر کنه.باید حتی اگه شده ظاهر سازی کنم پس بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه و گفتم:

_تا شقایق هست زندگی باید کرد.می گم حامد وسیله داری می خوام یه شام درست و حسابی درست کنم.

خنده تلخی زد و گفت:

_آره همه چیز توی یخچاله،بذار منم کمکت کنم.

اومد توی آشپزخونه و کمکم کرد.خورشت رو گذاشتم.هرازگاهی حامد نگام می کرد و همونجور می موند که من گفتم:

_به چی نگاه می کنی؟

حامد:هیچی؟

وقتی کارا تموم شد با هم از آشپزخونه اومدیم بیرون و من دوتا چایی آوردم که حامد گفت:

_ نغمه ازدواج کن. امید لیاقت این همه محبت تو رو نداره.

تعجب کردم و گفتم:

_تو که تا دیروز می گفتی امید دوستم داره و باید منتظرش بمونم،حالا چی شده که می گی باید ازدواج کنم؟

حامد:هنوزم دوستت داره،ولی دیگه اگه می خواسته بیاد تا حالا اومده بود.تو که نباید تموم جوونی ات رو به پاش بریزی.سرنوشت منم که معلومه.ولی تو هنوز اول راهی.اگه من نباشم دوباره برات خیلی مشکل پیش میاد.

_بس کن دیگه.

سرشو انداخت پایین و گفت:

_ببخشید.

بهش نزدیک شدم و گفتم:

_ حامد من نمی خوام.این سرنوشت تلخ و نمی خوام.

بلند شد و رو به روم ایستاد و آروم سرشو انداخت پایین و گفت:

_می تونم بغلت کنم؟


romangram.com | @romangram_com