#مسافر_پارت_168
رفتم داخل خونه ،محمد چون در جریان بود تعجب نکرد و اومد روبه روم نشست و گفت:
-آندیا خانوم میرم سره اصل مطلب...من این اصل مطلبو باید خیلی وقت پیش میگفتم ولی نشد...میدونید چرا؟
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم که گفت:
-من تا خواستم قضیه رو بهتون بگم متوجه شدم که شما باردارید و به گفته ی آیدا با سن کمتون استرس براتون سمه برای همین منتظر موندم تا آنیکا بدنیا بیاد
وسط حرف محمد آرتان لبخند تلخی زد و گفت:
-چه اسم خوشگلی داره دخترم...مثله خودش
محمد دستشو روی شونه ی آرتان گذاشت و ادامه داد:
-آیدا از این قضیه باخبر نبود من فقط میگفتم که میخوام مطلب مهمی رو به شما بگم ولی اون درجواب میگفت که باردارید دکترتون گفته سنتون کمه و باید مراقب باشید و استرس براتون سمه ...خلاصه بعد از اینکه آنیکا بدنیا اومد هم آیدا دوباره همینا رو میگفت البته این بار میگفت به بچه شیر میدید و نباید استرس داشته باشید...من به آرتان نگفتم که بخاطر بارداریتونه برای همین تعقیبشو علنی کرد...اون شبی که میرفتیم شمال یادتونه؟اون شب وقتی من پشت سرتون بودم و یه ماشین مشکی رنگ بعد از چند دقیقه اومد پشت سرتون...اون ماشین ،کاشینِ آرتان بود...وقتی ازتون فاصله گرفتم آرتان پیچید جلوم و گفت که زودتر قضیه رو بهت بگم...حتی باهم جر وبحث هم کردیم که چرا من دست رو دست گذاشتم ...آرتان یه باز ازم پرسید این بچه ی کیه؟منظورش آنیکا بود که همش همراهتونه منم گفتم که بچه ی منو آیدا س...آرتان هم پیگیر نشد...
اصلاً حرفاشون با افکارم و فرضیاتم جور درنمی اومد ...ولی چاره ای نداشتم که قبول کنم...
داشتم با تصمیم عجولانه زندگی مو تباه میکردم...برای رابطه ی آرتان با کارلا ناراحت نبودم چون آرتان از زمانی که با من بوده و اومده ایران دیگه باهاش رابطه نداشته و قبلش بوده و این طبیعیه بخصوص آرتان که از بچگی اونجا بزرگ شده
ببخشیدی گفتم و فوراً از خونه خارج شدم
وقتی به پارکینگ رسیدم هق هقم شدت گرفت
آرتان پشت سرم اومده بود
دستامو گرفت و گفت:
-منو میبخشی؟
خواستم دستامو از دستش بکشم بیرون که جلوی پام زانو زد و گفت:
-غلط کردم...آندیا تو که همه چیو شنیدی تو که شنیدی چی کشیدم تو نبودنت تو رو خدا جوابمو بده نوکرتم آندیا...ببین دیگه خبری از اون آدمه قد نیست ببین منو؟ببین عوض شدم...تو عوضم کردی...هنوزم بهم میگی عوضی؟
با چشای اشک آلودم زل زدم تو چشاش و گفتم:
-نه
-ولی حتی ...حتی اگه من قبول کنم حاج رضا قبول نمیکنه
از روی زمین بلند شد و گفت:
-تو قبول کن...تو یه باره دیگه بهم فرصت بده دیگه نگران بقیه ش نباش...
اخم کردم و گفت:
-چی داری میگی؟حاج رضا قبول نمیکنه
-تو غصه نخور به اونا قبل از اینکه برمی دادگاه براشون گفتم
دستشو برد تو جیب کتش و یه جعبه ی آبی درآورد،رو بهم گرفتش و گفت:
-باهام میمونی؟
بعد از چند دقیقه مکث...که البته فکر کنم خودشم نا امید شده بود گفتم:
-اگه همون موقع میومدی و میگفتی برای هر دومون بهتر بود...منم اینهمه زجر نمیکشیدم
-الهی قربونت برم خانومی حالا باهام میمونی؟قول میدم دیگه اذیتت نکنم اصلاض میشم زن ذلیله شماره یک.
لبخند زدم که بلافاصله حلقه رو دستم کرد و گفت:
-فدات بشم که اینقد مهربونی
دستم و گرفت و برد سمت ماشینش...
-بدو بیا بریم دنبال دخترمون
سواره ماشین شدیم...بین راه آرتان فقط در مورد من صحبت میکرد کلی ازم تعریف کرد...جلوی در هم باهمه همانگ کرده بود تا فقط خودش بره بالا و آنیکا رو بیاره به قول خودش نمیخواست یه ثانیه رو هم از دست بده
آرتان آنیکا رو بغل کرد و اومد سمت ماشین...آنیکا رو داد بغل من و خودش نشست پشت فرمون آنیکا با تعجب به ماشین و آرتان زل زده بود
آرتان همش به آنیکا نگاه میکرد منم انگار اون وسط نخودی بودم
به آرتان اشاره کردم و رو به آنیکا گفتم:
-این کیه مامانی؟
آرتان فوراً گفت:
romangram.com | @romangram_com