#مسافر_پارت_169


-به درخت میگن این

لبخند ملیحی زدم و آنیکا رو نگاه کردم:

آنیکا با تعجب نگاهش بین منو آرتان در حرکت بود

آرتان با کنجکاوی پرسید:

-مگه دخترم صحبت هم میکنه؟

با سر اشاره کردم که گوش بده به حرفای آنیکا

با آرتان اشاره کرد و دوباره به آنیکا گفتم:

-بگو با...با

آنیکا سرشو به نشونه نه تکون داد و با انگشتای کوچولوش به پشت سر اشاره کرد :

-بابا ...بابا

به حاج رضا میگفت بابا جون فکر میکرد اون باباشه

آرتان تا اینو شنید با صدای بلند خندید و گفت:

-واااااااای چقد شیرینی تو ...الهی بابایی فدات بشه

آنیکا با شنیدن صدای بلند آرتان لب ورچید و زد زیره گریه

نق زدم:

-آرتــــان آرومتر بچه م ترسید

آرتان چشمکی زد و گفت:

-باباش قربونش بره ...ماشالله مثل مامانش در مواقع حساس زود صداش در میاد

-الان دیگه تا چند وقت باهات صحبت نمیکنه

-چرا؟

-چون ترسوندیش

-خب چیکار کنم؟

آنیکا سرشو برده بود تو یقه ی من و چشماشو با دستاش گرفته بود

آروم به آرتان گفتم:

-بگو ممش میخوای؟

آرتان با تعجب پرسید:

-ممش؟

-آره بپرس

آرتان ابرویی به نشونه تعجب بالا انداخت و رو به آنیکا گفت:

-کی ممش میخواد؟

آنیکا فوراً سرشو بلد کرد و گفت:

-من ...من

آرتان غش غش خندید البته این بار با صدای آرومتر

-حالا کجا هست؟

-از خودش بپرس

آرتان دوباره از آنیکا پرسید:

-ممش کجاست دخترم؟

آنیکا به سینه هام اشاره کرد و گفت:

-ممش

آرتان چشاشو گرد کرد به شیطنت گفت:

-خب من یه ساعته دارم میگم این بچه برای چی داره له له میزنه نگو برای ایناس...خب حق داره بنده خدا...اینو همه دوس دارن


romangram.com | @romangram_com