#مسافر_پارت_167


قاضی گفت:

-خانوم پارسیان شما مدارک لازم جهت اثبات اینکه همسرتون به شما خیانت کردند رو نیاوردید بنابراین باید جلسه به تعویق بیوفته تا اشخاص یا مدارک مورد نظرتون رو حاضر کنید و به دادگاه ارائه بدید...

رو کرد به آرتان و ادامه داد:

-جلسه ی بعد رای صادر میشه...ختم جلسه!!!

نفس عمیقی کشیدم و به همراه آقای بهادری از اتاق خارج شدم

بعد از خداحافظی با آقای بهادری رفتم سمت ماشین که متوجه شدم آرتان داره صدام میکنه

بی توجه به حرفاش سوار ماشین شدم و حرکت کردم

نمیدونستم دارم کجا میرم ولی فقط گاز میدادم تا آرتان بهم نرسه نمیخواستم برم خونه لیلی جون چون میدونستم اونجا هم باهاش روبرو میشم

وسط اتوبان بودم و اون ماشین مشکی هم پشت سرم...از ترس داشتم قالب تهی میکرد

-وای نکنه آرتان به این ماشین مشکی دستش تو یه کاسه ست و میخواد منو....خدایا خودت به دادم برس...

به ناچار ماشینو نگه داشتم ولی ازداخل ماشین جم نخوردم اینقد ترسیده بودم که حتی درا رو قفل نکردم

دره ماشین باز شد و آرتان نشست داخل

چشمام از تعجب گرد شده بود...برگشتم و به اون ماشین مشکی نگاه کردم و بریده بریده گفتم:

-ت..ت ت تــــو ...تو...اون ماشین؟

آرتان دستامو گرفت و گفت:

-برات توضح میدم آندیا خواهش میکنم آروم باش عزیزم

با انزجار دستشو پس زدم و گفتم:

-به من دست نزن پست فطرتِ عوضی

چشماشو محکم روی هم فشار داد و گفت:

-خواهش میکنم آندیا خواهش میکنم به حرفا گوش بده وسطش هیچ چی نگو بعدش هرکاری میخوای بکن...

اخم کردم:

-زود حرفتو بزن گمشو بیرون

نفس عمیقی کشید و شروع کرد:

-کارلا رو یادت میاد؟آره آره میدونم که یادت میاد یه سری خودت اذیتش کردی...میدونی که من قبل از اینکه با تو باشم و کارمون به ازدواج برسه با کارلا بودم...منو کارلا باهم رابطه داشتیم...وقتی باهم ازدواج کردیم...یادت میاد رفته بودیم مشهد چقدر اعصابم خورد بود؟کارلا باهام تماس گرفته بود و گفت که بارداره اولش باور نکردم ولی فهمیدم که ما باهم رابطه داشتیم بخاطر همین اون شب عصبانی بودم...آندیا من تو رو برای خودت خواستم ...تو با کارلا فرق داری اصلاً قابل مقایسه نیستی حتی به خودم همچین اجازه ای رو نمیدم که با اون مقایسه ت کنم...اون شب که میخواستم برمو یادته؟یادته چقدر اذیتت کردم؟یادته چقدر خندیدیم؟میخواستم فقط خازره ی خوب ازم داشته باشی...آندیا باورکن من فکر نمیکردم کار به اینجاها برسه وگرنه اصلاً ازدواج نمیکردم باهات...ببین من وقتی فهمیدم کارلا بارداره که تقریباً بهت وابسته شده بودم البته اون موقع هم باور نکردم ولی به خودم شک کردم من دوست داشتم و خواستم باهات برای همیشه بمونم ...خودتم اینو میدونی که برام عزیز ترینی ...من نمیخواستم قضیه رو بهت بگم چون توام بهم وابسته شده بودی اینجوری قلبت میشکست و خورد میشدی اما اگه گم وگور میشدم دیگه به فکرم نبودی...از طرفی هم نمیخواستم ذهنیت خوبت راجع بهم عوض شه و ازم یه آشغال بسازی،کارلا میگفت میاد از سیر تا پیاز قضیه رو بهت میگه نمیخواستم همه چیو خراب کنه...اون شعرو خوندی؟شاید دقت نکرده باشی الان بهت میگم منظورم از اون شعر چی بود:من تو اون شعر گفته بودم که دلم نیمخواد تنهات بذارم ولی مجبور ...یعنی یکی منو مجبور کرده...داشتم میگفتم دلم برات تنگ میشه ...آندیا زندگیه من یه خواب بود نمیدونم چطور و چجوری اتفاق افتاد واقعاً موندم تو تقدیر الهی...من رفتم کانادا ...بچه ی کارلا بدنیا اومده بود...فقط رفتم تا ببینم بچه ی منه یا نه چون اگه بچه ی من بود میاوردمش ایران و در هر صورت بهت قضیه رو میگفتم چون نیمخواستم دست اون ف*ا*ح*ش*ه باشه...وقتی تست DNAگرفتیم فهمیدم که بچه ی من نیست کارلا کلی التماسم کرد که بمونم ولی نموندم و برگشتم ایران میخواستم بیام پیشت ولی با اون نامه تموم پل های پشت سرمو خراب کرده بودم شاید اگه نامه نمیذاشتم میتونستم برگردم ولی من به این جریان شک کرده بودم و حسم بهم میگفت شاید بچه ی من باشه اما خدارو شکر اینطور نشد...من دیگه کارمو ادامه ندادم چون میدونستم خبر یه جوری به گوش حاج رضا میرسه و بعدش اگه تو بفهمی که اینجوری گذاشتمت و رفتم عمراً اگه باهام بمونی...من امید داشتم...همش میومدم جلوی خونه ...باور کن شب تا صبح اونجا بودم تا شاید یه بار ببینمت یه سال گذشت و من تعقیبت میکردم ...باورت میشه؟جوری که حتی خودتم متوجه نمیشدی ولی این آخرا دیگه جونم به لبم رسیده بود علنی تعقیبت میکردم میخواستم دلمو به دریا بزنم و قضیه رو بهت بگم...من از همون چند ماه اول جریانو به محمد گفتم ولی هربار به نحوی از جواب داد به سئوالام طفره میرفت احساس کردم قضیه بو داره برای همین اومدم دنبالت اون ماشینه مشکی...اون شخصی که تو پارک دخترت یا بهتر بگم دخترمونو از روی زمین بلند کرد من بودم...آندیا من نمیدونستم آنیکا وجود داره و فقط وقتی دیدمش مهرش به دلم نشست و برای همین از روی زمین بلندش کردم ...نمیگم اگه میدونستم دختره منه بخاطر بچه م همه کار میکردم ...تو برام از همه مهمتری...منظورم اینه که محمد ازم پنهون میکرد

مثل ابر بهار اشک میریختم

اصلاً باورم نمیشد که آرتان تمامِ این مدت پیشم بوده...همش فکر میکردم این مدت با اون دختره س

با هق هق گفتم:

-ی...یعنی ...ت...تو همون ماشین مشکی بودی که ت..تع تعقیبم میکرد؟

آرتان چشماشو بست و گفت:

-آره

همش احساس میکردم بازم داره دروغ میگه :

-من حرفاتو باور نمیکنم با مدرک بگو

آرتان صاف نشست و گفت:

-دنبالم بیا بریم پیشه محمد تا همه چیو برات بگه

و به دنبال این حرف از ماشین خارج شد

نمیتونستم درست رانندگی کنم همش فکر میکردم که آرتان باهام بازی کرده در صورتی که همچین چیزی وجود نداشته

نفهمیدم چجوری رسیدم جلوی خونه ی محمد اینا

از ماشین پیاده شدم و همراه آرتان به سمت خونه ی محمد و آیدا رفتیم

آرتان زنگ واحد و زد و آیدا درو برامون باز کرد:

با دیدن منو آرتان در کناره هم متعجب شده بود جوری که فقط تونست بگه

-س...ســـــلام


romangram.com | @romangram_com