#مسافر_پارت_166
لیلی جون خندید و گفت:
-صبحونه خوردی مادر؟
-آره مامان فقط غذای آنیکا رو گذاشتم تو کیفش بی زحمت بدین بهش...من دیگه میرم نمیخوام دیر برسم
-باشه عزیزم برو به سلامت مواظب خودت باش
ساعت 11:30 بود که از خونه ی لیلی جون حرکت کردم...همش میترسیدم که مبادا دیر برسم!!!
ترافیک زیاد بود ولی خداروشکر سره وقت رسیدم...همزمان با آقای بهادری
ماشینو پارک کردم و رفتم سمتش
-سلام آقای بهادری
-سلام خانوم پارسیان
به ساعتش نگاه کرد و ادامه داد:
-چه وقت شناس
لبخند زدم که اضافه کرد:
-بریم داخل اونجا منتظر بمونیم
به همراه آقای بهادری رفتیم داخل و منتظرموندیم تا جلسه ی دادگاه شروع بشه
همش به ساعتم نگاه میکردم و دلم میخواست زودتر شروع شه و از طرفی هم یه حس عجیبی بهم میگفت نه اگه شروع بشه ممکن با رای دادگاه دخترتو ازت بگیرن
تو همین افکار بودم که چهره ی مردی منو مسخ کرد
و اون شخص کسی نبود جز آرتان
با گام های بلند بهمون نزدیک میشد ...سعی کردم عادی باشم به روی مبارک نیارم که همچین آدمی هم وجود داره
دلم میخواست بزنم خورد و خمیرش کنم عوضیو...
نفس عمیقی برای آرامش کشیدم که آقای بهادری گفت:
-خانوم پارسیان؟دارن مارو صدا میزنن...بریم!
پشت سره آقای بهادری وارد اتاق شدم و بعد از من هم آرتان با خوندن اسمش وارد شد
نمیدونستم چرا وکیل نگرفته حتماً خودش میدونه گندی که زده رو هیچ وکیلی نمیتونه پاک کنه
بعد از 10 دقیقه قاضی وارد شد ...مرد میانسالی بود و همه به احترامش بلند شدن البته جدا از سنش بخاطر مقامش هم بود.
با خوندن آیه ای جلسه رو شروع کرد ...
نگاهی کاغذایی که روبروش بودن کرد و گفت:
-خانوم پارسیان؟
از جام بلند شدم و منتظر ادامه حرفش شدم
-اینجا نوشته شده بخاطر عدم حضور همسر و خیانت تقاضای طلاق دارید.درسته؟
نگاهی به آرتان انداختم و گفتم:
-کاملا درسته
آقای بهادری بلند شد و گفت:
-از حضورتون اجازه میخوام تا مطالبی رو بیان کنم
قاضی با اشاره ی دست و سر این اجازه رو بهش داد...من نشستم و آقای بهادری شروع به توضیح داد:
-دقیقاً یک سال و پنج ماه گذشته،روز دوم عید نوروز این آقا با گذاشتن نامه ای از خونه خارج میشن.تو اون نامه از موکلم خداحافظی کردن و ضمن ابراز علاقه گفتن که نمیتونن بمونن و ادامه بدن،همه و بخصوص موکلم فکر میکردند که ایشون فوت کردند و برای همین به تمام بیمارستان ها،اداره ی پلیس و پزشک قانونی مراجعه کردند اما نتیجه ای دریافت نشد...یه هفته بعد از این ماجرا موکلم متوجه میشن که باردار هستن...اما بچه رو نگه میدارن...یک سال پنچ ماه از این ماجرا میگذره که چند روز پیش موکلم میره خونه ی آقای پارسیان تا یه سری وسایل برداره درضمن باید اضافه کنم که موکلم بنا به دلایلی خونه ش که همون خونه ی آقای پارسیان هستش رو رها کرده و خونه ی جدیدی خریداری میکنند...وقتی از خونه میخواد بیاد بیرون متوجه میشه که دوستِ صمیمی این آقا که همسرِ دوستِ موکل من هم هستند دارن با تلفن صحبت میکنن...ایشون حواسشون به موکل من نبوده و متوجه احوال پرسی شون نمیشن به همین دلیل به حرفشون ادامه میدن که در صحبت هاشون ذکر شده که ایشون یعنی آقای پارسیان بخاطر خانومی همسرشون رو رها کرده و خونه رو ترک کردند.و تقاضا دارند که دوباره اعتماد همسرشون رو جلب کنن...به همین دلیل موکلم تقاضای طلاق دادند
قاضی سری تکون داد و گفت:
-ممنون پسرم بفرمایید
آقای بهادری نشست و قاضی رو کرد به آرتان و گفت:
-خب آقای پارسیان نکات مذکور رو تایید میکنید؟
آرتان از جاش بلند شد و گفت:
-من قبول دارم که همسرمو رها کردم و واقعاً پشیمونم ولی میخوام قبل از اینکه شما رای دادگاه رو صادر کنید باهاش خصووصی صحبت کنم یه سری حرفا هست که باید بدونه تا درست تصمیم بگیره
با اخم غلیظی نگاهش کردم
romangram.com | @romangram_com