#مسافر_پارت_165


دیشب بعد از اینکه لیلی جون و حاج رضا اومدن دنبالمون به همراه آنیکا برگشتم خونه...البته لیلی جون خیلی اصرار کرد که شب برم اونجا ولی قبول نکردم...ترسیدم که یه موقع آرتان بیاد و باهاش رو به رو شم نه اینکه ازش بترسم نه فقط دیگه نمیخواستم قیافه ی نحسشو ببینم.

خمیازه ای کشیدم و از روی تخت بلند شدم نگاهی به موبایلم انداختم:

ساعت 10:30 بود

مثل جت از جام بلند شدم و رفتم سمت حموم

بعد از یه دوش 10 دقیقه ای لباس راحت پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه مشغول درست کردن حریره بادوم برای آنیکا شدم

میز صبحونه رو چیدم و رفتم تو اتاق آنیکا...دیشب دیر خوابیده بود دلم نیومد بیدارش کنم

صبحونه رو سرسری خوردم و حریره بادومو تو ظرف غذا ریختم تا لیلی جون بهش بده

رفتم تو اتاقم...بعد از کمی فکر کردن تصمیم گرفتم حسابی تیپ بزنم چون اگه با لباس ساده میرفتم پیشه خودش فکر میکرد حتماً بخاطر دوری اون اینجوری شدم...

-باید بفهمه که تو زندگی باهاش اینقد سختی کشیدم ،الان که دارم جدا میشم تازه نفس میکشم.تولد دوباره س برام!!!

اینو گفتم و رفتم سراغ کمد لباسام یکی از مانتوهامو که تاحالا نپوشیده بودم رو انتخاب کردم...از قضا قرمز رنگ و کوتاهم بود...یه شلوار کتان مشکی جذب به همراه شال همرنگش برداشتم...لباسامو عوض کردم و نشتم جلوی آینه و دستی تو صورتم بردم آرایشمکم بود ولی خیلی بامزه شده بودم...

رفتم تو اتاق آنیکا و با احتیاط لباساشو تنش کردم تا بیدار نشه؛بغلش کردم و بردمش تو اتاق خودم ...

بعد از اینکه کفشای پاشنه بلند ورنی؛همرنگ مانتومو با کیف دستی مشکی برداشتم از روی اپن ظرف غذای آنیکا رو گذاشتم تو کیف وسایلش و از خونه خارج شدم.

بین راه آنیکا بیدار شد و حسابی غرغر کرد مخمو خورد تا وقتی رسیدیم خونه ی لیلی جون

جلوی در بودم که لیلی جون بهم زنگ زد؛بلافاصله جواب دادم:

-سلام .جانم مامان؟

-سلام دخترم خوبی؟

-مرسی

-آندیا جان حاج رضا به من زنگ زده میگه میخواد همراهت بیاد دادگاه تا کارو یه سره کنه من گفتم اول از خودت بپرسم که لازمه یانه

-مامان من جلوی درم میام بالا باهم صحبت میکنیم

لیلی جون درو برام باز کرد،بعد از اینکه ماشینو بردم تو حیاط آنیکا و وسایلشو برداشتم و رفتم داخل

لیلی جون مشغول صحبت باحاج رضا بود تا منو دید گفت:

-ای بابا من که چیزی نمیگم اصلاً بیا باخودِ آندیا صحبت کن

گونه مو بوسید و تلفنو داد دستم...جواب دادم:

-سلام بابا خوبین؟

-سلام دخترم مرسی عزیزم تو چطوری؟

-ممنون منم خوبم

-دخترم من میخوام باهات بیام دادگاه تا کارو یه سره کنم ...نمیخوام بذارم دیگه این پسره پاپیچت بشه

-مرسی بابا ولی لازم نیست شما بیاین آخه تازه جلسه اوله و فقط وکیلم باید باشه

-باشه پس من سفارشتو به شهاب کردم

-شهاب؟

-آره دیگه همون وکیلت

-آها خیلی ممنون بابا لطف کردین

-خواهش میکنم کاری داشتی بهم زنگ بزن آنیکا رو هم از طرف من ببوس

-چشم خداحافظ

-خداحافظ

لیلی جون مات و مبهوت مونده بود و منو نگاه میکرد

با دیدن قیافه ش خنده م گرفت و گفتم:

-چیزی شده مامان؟

چشاش از تعجب گرد شده بود

-چجوری راضیش کردی؟من یه ساعته دارم بهش میگم گوش نمیده

-خب دیگه دخملشم


romangram.com | @romangram_com