#مسافر_پارت_164
چشمامو به نشونه تایید رو هم گذاشتم و گفتم:
-الهی مامانی فدات بشه عزیزم...خیلی دوست دارم
تا اینو شنید خودشو انداخت تو بغلم و تند تند رو موهام دست میکشه و میگه:
-مانی ناسه...
محکم تو بغلم فشارش دادم و گفتم:
-فدای این دلبریات بشه مامانی الهی قربونت برم من چقد خوردنی شدی تو امروز
به سینه ها م اشاره کرد و گفت:
-ممش...ممش
با نوک انگشتم آروم روی دماغش زدم:
-شکمو همین الان خوردیا...
گذاشتمش رو تخت و از بین لباسایی که با خودم آورده بودم یه بلوز شلوار سبز با سوی شرت هم رنگ و کفشای سفید برداشت...
بعد از اینکه لباسای آنیکا رو تنش کردم
خودمم حاضر شدم ...مختصر غذایی به آنیکا دادم...آخه تازه غذا خورده بود و سیر بود
گوشیمو روشن کردم تا به لیلی جون اطلاع بدم دارم حرکت میکنم...
البته راجع به هتل به لیلی جون گفته بودم
شماره ش رو گرفتم؛بعد از چندتا بوق جواب داد:
-سلام عزیزم
-سلام مامان خوبی؟
-مرسی دخترم...خودت خوبی؟آنیکا چطوره؟
به آنیکا نگاه کردم و جواب دادم:
-مرسی اونم خوبه همش داره با عروسکاش بازی میکنه
از پشت خط صدای حاج رضا شنیدم که به شخص مجهولی با صدای بلند میگفت:
-تو حق نداری.چی فکر کردی؟هـآ؟فکر کردی اون دختر بی کس وکاره که هر وقت دلت بخواد بری وهر وقت دلت بخواد بیای؟نه پسر جون اگه اونم بخواد باهات بمونه من نمیذارم...
لیلی جون سکوت کرده بود و من به صدا ها گوش میدادم
با صحبت کردن طرف مقابل فهمیدم که اون شخص مجهول آرتانه
-چی داری میگی بابا؟ما الان دیگه یه بچه داریم بخاطر اونم که شده باید زندگی کنیم
آره ارواح مرده هات...من اگه گذاشتم دستت به دخترم برسه از سگ پست ترم
حاج رضا بلافاصله جوابشو داد:
-دِ بی آبرو من به تو چی بگم هان؟میگی بچه دارین؟غلط میکنی ادعای پدری میکنی!کجا بودی چی کشید این مدت...نیش و کنایه های همه رو تحمل کرد و دم نزد...وقتی باردار بود و بخاطر توی بیشرف زجه میزد تو کجا بودی؟پیِ کثافت کاریات آره؟خاک تو سرت کنم که لیاقتشو نداشتی!!این دختر فرشته س میتونستی باهاش بهترین زندگی رو داشته باشی اما خودت با دسته خودت زندگی تو خراب کرد...منه خرو بگو بخاطر تو رفتم بهش گفتم باهات ازدواج کنه...دختره بیچاره بخاطر اینکه من این همه سال بزرگش کردم تو رو دروایستی موند و بهت جواب مثبت داد...فکر میکنی عاشق چشم و ابروت بود؟من اینا رو از رفتارش فهمیدم...هرچی بهت بگم کمه...حالا اومدی میگی باهاش صحبت کنم از طلاق منصرف شه؟نچایی پسر!!خودم تا آخرش پشتشم و طلاقشو ازت میگیرم...حالا ببین!!!
واقعاً یه آدم تا چه حد میتونه بی شرم باشه؟آرتان دیگه شورشو درآورده بود
با صدای تحلیل رفته به لیلی جون گفتم:
-مامان کاری نداری؟
حاله اونم که انگار دست کمی از من نداشت:
-نه مادر مواظب خودت باش...تا آرتان بره منو حاج رضا میایم دنبالت
-نه نه زحمت نکشین خودم میام
-این چه حرفیه عزیزم لازم نکرده تنهایی بیای خطر داره خودمون میایم دنبالت
-مرسی مامان ...قربونت برم خدافظ
-خدافظ عزیزم
به یکی از آژانس های نزدیک هتل زنگ زدم تا برم فرودگاه
تقریباً ساعت 7 بود که به سمت فرودگاه حرکت کردم
همش به فکر حاج رضا بودم...واقعاً مثل پدر واقعیم دوستش داشتم خیلی زحمتمو کشیده الانم که داره میگه همه جوره پشتمه ...حتی همین حرفشم برام یه دنیا ارزش داره...چون تعهدی نسبت به این قضیه نداره میتونه طرفه پسرشو بگیره...ولی واقعاً در حقم لطف کرد!!!
***
romangram.com | @romangram_com