#مسافر_پارت_163


-امروز آرتان زنگ زد...بعد از چند وقت صداشو شنیدم ...نمیدونی چقد خوشحالم

در حالی که اشک تو چشاش حلقه زده بود اینا رو میگفت

نفسمو با صدا بیرون فرستادمو دستمو گذاشتم رو دستش:

-مامان؟میشه یه خواهش ازت بکنم؟

لبخند زد و گفت:

-این چه حرفیه دخترم تو جون بخواه

-میشه اسم آرتانو پیش من نیاری؟م.. می...میدونم پسرته خیلی دوستش داری...میدونم برات مهمه و از اومدنش خوشحالی ...همه رو میدونم ولی خواهش میکنم تو رو به هرکی میپرستی قسمت میدم دیگه اسمشو نیار...حالم بد میشه

با شنیدن این حرفام آه کشید و گفت:

-یعنی تا این حد؟

چشمامو رو هم گذاشتم:

-آره

یه قاشق ازغذاشو خورد و گفت:

-قضیه رو به حاج رضا گفتم،خیلی عصبانی شد و گفت که برای طلاق همه جوره پشتته

قطره اشکی از گوشه چشمم جاری شد که از نگاه لیلی جون دور نموند:

-مامان منو آنیکا دو سه روزی میریم مشهد...میخوام از این حرف و حدیثا دور باشم...تا دادخواست طلاق برسه دستشون...

لیلی جون چیزی نگفت و فقط نگام کرد

میدونستم از اینهمه بی شرمیه پسرش داره آب میشه و چیزی به زبون نمیاره...درکش میکردم...واقعاً براش سخت بود و پیشِ من خجالت میکشید

***

دو روز از اون ماجرا میگذره ،من و آنیکا هنوز مشهدیم

این دو روز موبایلمو خاموش کرده بودم تا کسی مزاحمم نشه.

ساعت 6 بود که تصمیم گرفتم با آقای بهادری صحبت کنم

بهش زنگ زدم طولی نکشید که جواب داد:

-سلام خانوم پارسیان...احوال شما؟

-سلام...خیلی ممنون شما خوبین؟

-مرسی...امری داشتید؟

-راستش غرض از مزاحمت این بود که می خواستم دادخواست برای همسرم فرستاده شده؟

-بله امروز رسیده دستشون...فردا براتون وقت دادگاه گرفتم همونطور که خودتون خواستید...گفتم زودتر تموم شه...فقط لطفاً ساعت12 بیاید جلوی دادگاه تا باهم وارد بشیم...ساعت12:30 جلسه شروع میشه

-خیلی ممنون لطف کردید...نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم واقعاً زحمت کشیدید

-خواهش میکنم صاحب اختیارید

بعد از خداحافظی با آقای بهادری وسایلمو جمع و جور کردم آخه ساعت 8 پرواز داشتم

آندیا رو تخت با عروسکاش بازی میکرد و منم کنارش دراز کشیدم ؛هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و یکی از آهنگا رو پلی کردم:

توچشمای پر از اشـکم به دنبال چی میــگردی

منو بازیـچه ی دست هوس های خـودت کـردی

میگفتی ماله هم میـشیـم یه روزی تـــا ابـد امـا

تو از اینجـا داری میری بدون من خودت تنـها

همش تقصیر قلبم بود که از دنیـا تو رو میخـواست

داری میـری برای من همین که آخـره دنیـــــــاست

آروم آروم اشک میریختم و آهنگو گوش میدادم

احساس کردم کسی داره تکونم میده

آنیکا بود ...وقتی بهش نگاه کردم با چشای اشک آلود که خبر از گریه کردنش میداد،نگام کرد و گفت:

-مانی گیه نه


romangram.com | @romangram_com