#مسافر_پارت_160

به صندلی اشاره کردم:

-بفرمایید

آقای بهادری هم منتطر موند تا من بشینم و گفت:

-سلام عرض شد...حالتون خوبه خانوم پارسیان؟

-ممنون ...به مرحمت شما

منو رو از روی میز برداشت و به سمتم گرفت:

-چی میل دارید؟

بدون نگاه کردن به منو گفتم:

-قهوه لطفاً

لبخند زد و رو به گارسون گفت:

-دوتا قهوه

برگشت و بهم نگاه کرد:

-خب خانوم پارسیان از اولش مو به مو جزئیات رو برام بگو

تک سرفه ای کردم و گفتم:

-راستش منو آرتان صوری باهم ازدواج کردیم...یعنی ...چجوری بگم ...من مجبور شدم که قبول کنم

چشاشو ریز کرد:

-اون مجبورتون کرد؟

-نه نه ...حاج رضا بهم گفت آرتان پسره خوبیه نظرت چیه؟لطفاً جواب بده منم تو مضیغه بودم نمیدونستم چی بگم برای همین بعد از صحبت با آرتان جواب مثبت به ازدواج صوری که البته فقط خودمون دوتا میدونستیم دادم.قرار شد تو کاره همدیگه دخالت نکنیم البته چند ماهی اینجوری پیش رفتیم که بعد تصمیم گرفتیم برای همیشه باهم بمونیم...روز دوم عید وقتی از خواب بیدار شدم یه نامه دیدم ،که از آرتان بود تو یه سری حرف زده بود که نمیخواسته بره و مجبور شده ...درواقع با اون نامه ازم خداحافظی کرده بود...و از اینجا به بعدشم بهتون گفتم که چی بهم گذشت...والبته من یه هفته بعد از اون روز متوجه شدم که باردارم و الان یه دختره 10 ماهه دارم

آقای بهادری بد جور تو فکر فرو رفته بود بعد از کمی مکث گفت:

-پس با این حساب شوهرتون شما رو یه سال و 5 ماه به امون خدا گذاشته...با وجود بارداریتون...بخصوص این قضیه ی بارداری به ضررش تموم میشه

ناخنام رو توی دستم فرو بردم:

-نه ...من نمیخوام آرتان بدونه که دختری هم داره

مقداری از قهوه اش رو خورد:

-اگه این کارو کنید یه برگ برنده بهش میدید

-اما من میترسم دخترمو ازم بگیره

آقای بهادری پوزخند زد:

-اگه پشت گوششو دید دخترشو هم میبینه...فقط شما این قضیه رو پنهون نکنید که به ضررتونه

بالاخره حرفامونو یکی کردیم و آماده ی رفتن به دادگاه شدیم...

****

جلوی در پر بود از قشرهای مختلف...

زن و شوهر...مادر و فرزند...خواهر وبرادر...متهم...سرباز...وکلا... عریضه نویس ها...و...

به همراه آقای بهادری داخل یکی از اتاق ها رفتیم ...

شخصی که پشت میز نشسته بود با آقای بهادری حسابی گرم گرفت و مشغول صحبت شدن

آقای بهادری یه فرم بهم داد تا مشخصات خودم و آرتانو توش بنویسم والبته آدرس خونه ی آیدا رو.

بعد از اتمام کارمون در دادگاه آقای بهادری رو بهم گفت:

-خب من باهاشون صحبت کردم تا زودتر دادخواست طلاق رو دست همسرتون برسونن ...خیالتون راحت باشه تا دوسه روز آتی میرسه دستش

ازش بابت زحماتش تشکر کردم و آدرس دفترشو گرفتم تا مواقع ضروری برم پیشش...

***

نزدیکای خونه ی لیلی جون بودم که اون نذر یادم اومد...نذری که برای پیدا شدن ارتان کرده بودم

هرچند ما داریم از هم جدا میشیم ولی این نذر به گردنم هست و باید ادا بشه

رفتم شرکت هواپیمایی و دوتا بلیط رفت و برگشت به مقصد مشهد گرفتم

اینجوری بهتر بود...چون این دو سه روز از حرف و حدیث های بقیه هم راحت میشدم

romangram.com | @romangram_com