#مسافر_پارت_159


تو دلم گفتم:

-کاش پیدا نمیشد...کاش میمرد...کاش نمی فهمیدم و همون خاطرات خوبو ازش به یاد داشتم ...ولی الان باید رو همه چیز خط بکشم

لیلی جون ادامه داد:

-این حرفایی که از آیدا شنیدم حقیقت داره؟

نتونستم طاقت بیارم و گفتم:

-آره مامان حقیقت داره

لیلی جون دستامو گرفت:

-آخه چرا دخترم؟شما که مثل لیلی و مجنون بودین باهم...آخه چرا؟چرا حالا شوهرت اومده نمیخوای یه زندگی تازه رو شروع کنی؟

دیگه خسته شده بودم از یه مشت حرف تکراری

لباس های بیرون آنیکا رو از تنش درآوردم عروسکش رو بهش دادم تا بره بازی کنه ...آنیکا رفت و یه گوشه ی سالن نشست و با عروسکش بازی میکرد

لیلی جون نگاهی بهش کرد و ادامه داد:

-رحمت از دخترت بیاد...ببین تا الان کوچیک بود و جای خالیه پدرشو حس نمیکرد ولی از این به بعد میخوای بهش چی بگی؟

نتونستم طاقت بیارم و بغضم شکست...با هق هق گفتم:

-بهش میگم بابات مارو تنها گذاشت و رفت...1سال و5 ماه نبود ببینه چی بهمون گذشت...بهش میگم بابات بهم خیانت کرد...

به اینجا که رسید هق هقم اوج گرفت:

-میگم با یه زنِ دیگه عشق و حال میکرد...خوبه؟ آره مامان؟چه انتظاری ازم داری؟وقتی رفته و با یه زنِ دیگه هزار غلط کاری رو کرده دیگه چطوری میتونم دوستش داشته باشم؟چطوری میتونم باهاش زیره یه سقف زندگی کنم؟

لیلی جون که انگار این قسمت رو نمیدونست مات و مبهوت منو نگاه میکرد...باتردید بهم گفت:

-نمیخوای یه فرصت دیگه بهش بدی؟شاید جبران کنه!!

پوزخند زدم و به حلقه ی توی دستم اشاره کردم:

-چجوری میخواد جبران کنه؟میبینی مامان...؟!هنوز حلقه مو از دستم درنیاوردم...جوری زمین میزنمش که خودشم فکرشو نکنه.

خواشتم توصیه های آخرو بکنم به آنیکا که سرگرم عروسک بازی بود نگاه کردم و رو به لیلی جون گفتم:

-مامان فکر کنم آرتان نمیدونه آنیکا وجود داره...خواهش میکنم تو رو به هرچی میپرستی قسمت میدم بهش نگو...مامان اگه بچه مو ازم بگیره من میمیرم ...مامان خواهش میکنم التماست میکنم بهش نگو...حداقل اون همسرشو داره....ولی تموم هست و نیستم آنیکاست...مامان تورو به خدا نذار دخترمو ازم بگیره

گریه میکردم و تند تند اینا رو میگفتم

لیلی جون هم منو در آغوش کشید و گفت:

-باشه دخترم ...گریه نکن الهی مادر فدات شه...گریه نکن...باشه عزیزم نمیذارم ...بهش نمیگم

با چشای اشک آلود به لیلی جون نگاه کردم:

-مرسی مامان...مرسی

بعد از اینکه صورتمو شستم و دستی درش بردم از لیلی جون خداحافظی کردم...و به سمت کافی شاپ حرکت کردم

همش باخودم حرفایی رو که میخواستم بگم مرور میکردم نمیخواستم هیچ چیز از قلم بیوفته...خوب یا بدش رو میگفتم

ساعت 10:15بود که رسیدم ...نخواستم معطل بشه

یه میز انتخاب کردم و نشستم...یکی از پیشخدمتا اومد و خواست اوردر بگیره اما گفتم منتظر کسی هستم

تا حالا آقای بهادری رو ندیده بودم ...اما مادر و پدرش زیاد خونه ی حاج رضا و لیلی جون میومدن...

خوشبختانه فقط من توی کافی شاپ تنها نشسته بودم و این تشخیص رو برای آقای بهادری آسون تر میکرد





دقیقاً ساعت 10:30 بود که مردی قد بلند و تقریباً لاغر وارد کافی شاپ شد

حدس زدم که باید آقای بهادری باشه و با اومدنش به سمتم حدسم به یقین تبدیل شد

لبنخد ملیحی زد و گفت:

-ببخشید...خانوم پارسیان؟

به احترامش از جام بلند شدم و گفتم:

-سلام بله خودم هستم


romangram.com | @romangram_com