#مسافر_پارت_158

-آندیا؟عزیزم؟

-خفه شو لعنتی...اسم منو تو دهن کثیفت نیار

و تماسو قطع کردم

دستام داشت میلرزید...

با دیدن دستام به گریه افتادم و گفتم:

-خدا لعنتت کنه آرتان ببین باهام چیکار کردی عوضی...خدا لعنتت کنه.

***

بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن باخودم خوابم برد...

ساعت 6 بود که از خواب بیدار شدم.

نگاهی به صفحه موبایلم انداختم؛55 میس کال ...

لیلی جون و حاج رضا بودن که مدام بهم زنگ میزدن...حتماً قضیه رو فهمیدن

رفتم حموم و یه دوش 10 دقیقه ای گرفتم...صبحونه آماده کردم البته نه برای خودم،برای آنیکا





داشتم لباس میپوشیدم که آنیکا اومد

وقتی به چهره ش نگاه کردم ترس عجیبی تو وجودم ریشه کرد:

-ینی آرتان از وجود آنیکا باخبره؟نکنه بچه مو ازم بگیره؟

خدایا من بدون آنیکا میمیرم خودت بهم کمک کن

رفتم جلو و بغلش کردم:

-سلام به روی ماه دخملم!خوبی مامانی؟

چشماش خمار بود خوابالود گفت:

-اوهوم

گونه ش رو بوسیدم و گفتم:

-الهی من فدات بشم عزیزم ...بیا بریم صبخوریم بعد میبرمت خونه ی مامان جون

آنیکا رو نشوندم رو صندلی مخصوصش و خودمم کنارش نشستم

براش فرنی درست کرده بودم

طفلی اینقد گشنه ش بود که هر قاشق از فرنی رو بهش میدادم سرشو تکون میداد و میگفت:

-به به...به به

غذای آنیکا رو دادم لباسشو عوض کردم....یه سری لباس هم براش تو کیفش گذاشتم ،آخه معلوم نبود کارم تا کی طول بکشه، و به سمت خونه ی لیلی جون حرکت کردم

بین راه آقای بهادری بهم زنگ زد...با دیدن شماره ش زود جواب دادم:

-سلام آقای بهادری وقت بخیر

-سلام خانوم پارسیان وقت شما هم بخیر...راستش خواستم بگم ساعت 10:30 بیاید کافی شاپ ....... تا درمورد همسرتون بیشتر صحبت کنیم و بعدش بریم دادگاه

-بله حتماً ...ممنونم از لطفتون

-پس فعلاً خداحافظ

-خداحافظ

زنگ زدم تا لیلی جون درو برام باز کنه:

ماشینو بردم داخل حیاط و به همراه آنیکا رفتم داخل خونه

لیلی جون با دیدنم بغلم کرد و گفت:

-سلام مادر بیا بشین باهات حرف دادم عزیزم

-سلام مامان

نشستم کنارش که گفت:

-خدارو شکر که آرتان پیدا شد...نمیدونی مادر از دیشب تا حالا چقدر خوشحالم

romangram.com | @romangram_com