#مسافر_پارت_157
-باشه عزیزم گوشی دستت باشه تا از حاج رضا بپرسم
همش دعا میکردم که حاج رضا یه کیس مناسب داشته باشه...اینقدر درگیر افکارم بود که متوجه صدای لیلی جون نشدم
-آندیا؟دخترم؟
-جانم مامان؟چی شد؟
-والا من میگفتم یکی از دوستای حاج رضا وکالتشو قبول کنه اما حاج رضا گفتش که اون قاضی شده ...البته پسرش هم وکیل خوبیه و تو کارش موفقه
-باشه مامان ممنون شماره شو بی زحمت برام میخونی؟
-آره دخترم یادداشت کن:
لیلی جون شماره رو برام خوند و خیلی زود ازش خداحافظی کردم
ساعت 9 بود...نمیدونستم درسته که این موقع زنگ بزنم یا نه
کاره دیگه از دستم ساخته نبود باید هرچه زودتر این قضیه تموم میشد
با ترس و لرز شماره ی آقا بهادری رو گرفتم
بعد از چندتا بوق جواب داد:
-بله بفرمایید؟
-سلام آقای بهادر وقت بخیر
-سلام بفرمایید خانوم؟امری دارید؟
-من دختره حاج رضا پارسیان دوست پدرتون هستم
با شنیدن این حرف لحن صمیمانه ای گرفت و گفت:
-ببخشید خانوم پارسیان اگه بجا نیاوردم...شرمنده!من درخدمتم
-راستش آقای بهادری یه زحمت براتون داشتم.البته اگه میشه پیش خودمون بمونه و حاج رضا باخبر نشه
-خیالتون راحت باشه
-خواستم اگه میشه وکالت منو قبول کنید ...آخه میخوام از همسرم جدا بشم
-این روزا سرم خیلی شلوغه ولی چشم ...میتونم بپرسم قضیه از چه قراره؟
مو به موی جریانو براش توضیح دادم و گفتم که آرتان در حقم چه کارها که نکرده
-خانوم پارسیان شما مطمئنید؟مطمئنید که درست شنیدید؟
-بله مطمئنم...خواهش میکنم فقط هر چه زودتر...میشه فردا دادخواست طلاق بدم؟
-بله میشه فقط قبلش یه قرار بذاریم تا درموردش بیشتر صحبت کنیم.
-چشم خیلی ممنون از لطفتون پس منتظر تماستون هستم که ساعت شو مشخص کنید.
-خواهش میکنم امر دیگه ای ندارید؟
- عرضی نیست...بازم بابت اینکه وقتتون رو بهم دادید متشکرم...لطف کردید.خداحافظ
-خداحافظ
بعد از خداحافظی با آقای بهادری چشمامو بستم و رو تخت دراز کشیدم
-خدایا تموم بشه این قضیه زودتر دیگه خسته شدم
تو همین افکار بودم که با صدای موبایلم به خودم اومدم
دستمو دراز کردم و موبایلمو از عسلی کناره تخت برداشتم
شماره ناشناس بود ...بعد از کمی مکث جواب دادم:
-بله؟بفرمایید؟
-.......
دوباره گفتم:
-الو؟
صدایی که شنیدم برام غیر قابل باور بود...
آرتان...یه باره دیگه اون لعنتی
romangram.com | @romangram_com