#مسافر_پارت_155


تو هرجایی دلم اونجاست بهت بدجور وابسته ــَم

یه جوری منتظر میشم

که تو باور کنی هستم

داره این حس ِ دلشوره همه دنیام و می گیره

می ترسم روزی برگردی

که واسه عاشقی دیره

♫♫♫

و بلند تر از قبل فریاد زدم:

-ازت متنفرم آرتان...ازت متنفرم

♫♫♫

به احساست وفا دارم به حسی که نیازم بود

تو این دنیا فقط عشقت

تنها امتیازم.بود

برای ِ دیدنت دارم تموم ِ شهر و می گردم

یکم کمتر اگه بودی

بهت عادت نمی کردم

یکم کمتر اگه بودی

بهت عادت نمی کردم

♫♫♫

داره این حس ِ دلشوره همه دنیام و می گیره

می ترسم روزی برگردی

که واسه عاشقی دیره

♫♫♫

آهنگ تموم شده بود...

سی دی رو برداشتم و پرت کردم بیرون

-آرتانه لعنتی خدا لعنتت کنه...

دوباره همون ماشینِ مشکی...با سرعت دنبالم میومد

اینقداعصابم خورد بود که نفهمیدم کجا اومدم...ترس از اینکه تو اون خیابون خلوت بلایی سره آنیکا بیارن داشت دیوونه م میکرد

با سرعت میروندم و البته اون ماشین هم دقیقاً پشت سرم بود

حواسم اصلاً به جلوی نبود که ناگهان صدای بوق ماشینی رو شنیدم

با ترس به جلو خیره شدم ماشینو نگه داشتم

بوق ممتد ماشین هنوز تو گوشم بود

ماشین مشکی داشت بهم نزدیک میشد که حرکت کردم

***

سرم داشت میترکید....

خدا میدونه چقدر تند اومد تا اون ماشین بهم نرسه...البته هنوزم شک دارم که این اطراف نباشه

-احتمالاً ردمو زده

آنیکا رو گذاشتم تو اتاقش طفلی بچه م خوابش برده بود

بعد از تعویض لباسم رفتم تو آشپزخونه تا قرص بخورم ...شاید این سردرد لعنتی تموم میشد

اشکام دونه دونه روی گونه م جاری میشد و صورتم خسته و بی روح بود...دیگه رمقی تو پاهام نبود

قرصا رو خوردم و لیوان آبو روی میز کوبیدم و با صدایی که سعی میکردم بلند تر نشه گفتم:


romangram.com | @romangram_com