#مسافر_پارت_154

آیدا رو رسوندم وخودم به سمت خونه حرکت کردم...

وسطای راه بودم که یادم اومد لپ تاپم اونجاس...بلافاصله دور زدم و به سمت خونه ی قبلی راه افتادم

برخلاف عادت همیشگیم ماشینو بردم انتهای پارکینگ پارک کردم و به همراه آنیکا سوار آسانسور شدم...

رفتم داخل خونه و لپ تاپم به علاوه ی مواد غذایی که تو یخچال بود برداشتم...آخه من دیگه اینجا نمی اومد ...حتماً فاسد میشدن...

وسایلو با یه دستم گرفتم و به دست دیگه م آنیکا رو بغل کردم

درِ خونه رو قفل کردم منتظر آسانسور شدم چون داشت میومد بالا

از آسانسور فاصله گرفتم و جلوی ایستادم...

درِ آسانسور باز شد و صدای محمد به گوشم خورد که با تلفن صحبت میکرد:

-ای بابا چند باز بگم داداش؟موقعیت جور نشد که بگم

-....

-دِ آخه حرفِ زور میزنیا یه ساله و چند ماهه که دختره رنگتو ندیده...فکر میکنی اگه الان بهش بگم چی میگه ؟میگه این مدت کجا بودی؟میگه رفتی با دختره عشق و حالتو کردی حالا برگشتی

-.....

محمد متوجه من نبود خواستم برم سمت آسانسور که با حرف بعدیش میخ کوب شدم:

-خب آرتان جان؛داداش اینو فقط من میدونم...اون بنده خدا که نمیدونه

محمد چی داره میگه؟

آرتان؟آرتانه من؟بابای بچه م؟

وسایل از دستم افتاد...فقط سعی کردم آنیکا رو محکم تو بغلم نگهدارم

با صدای افتادن وسایل محمد به سمتم برگشت و بادیدن من خشکش زد و به شخصی که پشت خط بود گفت:

-مَ..مَ...من ...من بعداً باهات تماس میگیرم

آنیکا با دیدن چهره ی من گریه کرد...حالِ منم دست کمی از اون نداشت

محمد آیدا رو صدا کرد تا بیاد آنیکا رو بگیره

گونه هام از اشک خیس شده بود و خودم متوجه نمیشدم

نذاشتم آنیکا رو از بغلم بگیرن و باعجله سوار آسانسور شدم

نفهمیدم چجور آسانسور توقف کرد و اومدم بیرون...فقط میدونستم باید زودتر از اونجا دور میشدم...نمیخواستم بهونه های بنی اسرائیلی شونو بشنوم

سوار ماشین شدم و با سرعت از پارکینگ خارج شدم

صدای آهنگو تا آخرش زیاد کردم و به اشکام اجازه دادم عقده های شونو خالی کنن

آسمون غوغا کرده بود...هوا زیاد سرد نبود اما آسمونم باهام همدردی میکرد

آهنگ داشت پخش میشد:

یکم کمتر اگه بودی بهت عادت نمی کردم کجا رفتی؟! که من اینجا

دارم پی ِ تو می گردم

هنوز روزای ِ بارونی منو به گریه میندازه

تو هرجایی که هستی باش

در ِ این خونه روت بازه

تو هرجایی که هستی باش

در ِ این خونه روت بازه

♫ ♫ ♫

حرفای محمد باورم نمیشد...حرفاش تو سرم تکرار میشد:

-دِ آخه حرفِ زور میزنیا یه ساله و چند ماهه که دختره رنگتو ندیده...فکر میکنی اگه الان بهش بگم چی میگه ؟میگه این مدت کجا بودی؟میگه رفتی با دختره عشق و حالتو کردی حالا برگشتی

بهت زده شده بودم همش با خودم تکرار میکردم

-رفتی با دختره عشق و حالتو کردی

-لعنتی من که به پات موندم...منه احمق فکر میکردم مردی فکر میکرد بلایی سرت اومده و خودمو مقصر میدونستم...خدا لعنتت کنه آرتان

♫♫♫

romangram.com | @romangram_com