#مسافر_پارت_153
چند قدمی رو باهم تا بیرون رفتیم...جلوی در خروجی ازش خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم...
به آیدا اس دادم که:
-تو برو خونه لیلی جون لباسای آنیکا رو تنش کن و برین پارک منم لباسامو عوض کنم میام
میدونستم کدوم پارک میره برای همین نپرسیدم
ماشینو تو پارکینگ گذاشتم وفوراً رفتم بالا
لباس مناسب پوشیدم،دستی به صورتم بردم و از خونه خارج شدم
نزدیکای پارک بودم داشتم آینه ی ماشینو که دستم بهش خورده بود تنظیم میکردم که دوباره همون ماشین و دیدم...ولی با این تفاوت که کسی داخلش نبود
البته اون موقعا هم که کسی بود نمیتونستم قیافه ش رو درست تشخیص بدم
به آیدا زنگ زدم تا بدونم دقیقاً کدوم قسمت پارکه...
از ماشین پیاده شدم و شماره ی ایدا رو گرفتم
-کجایی؟
-بیا بیا دیدمت
منم مثل گیجا چند بار اطرافمو نگاه کردم که بالاخره موفق شدم ببینمشون
آنیکا داشت با بقیه بچه هاب بازی میکرد...به قول آیدا خیلی فنچوله
کناره آیدا روی یکی از نیمکتا نشستم و مشغول صحبت شدیم...
اما تمام حواسم سمت اون ماشینِ مشکی بود...
تقریباً نیم ساعتی اونجا بودیم تا آنیکا بازی کنه...بعدش آیدا رو کرد بهم و گفت:
-هوا کم کم داره سرد میشه...آنیکا سرما نخوره یه وقت
لبخند زدم و ریموت ماشینو دادم بهش:
-آره هنوز بدنش ضعیفه...تو برو ماشینو روشن کن منم الان میام
آیدا لبخند زد و ازم دور شد...
لبخند رو لبم بود و به جایی که آنیکا بازی میکرد نگاه کردم و با چشم دنبالش گشتم اما نبود
کم کم لبخند روی لبم ماسید ....
بلافاصله از جام بلند شدم و رفتم سمت وسایل بازی...!!!
یه لحظه چشمم خورد به آنیکا که رو زمین افتاده بود...در حین دویدن افتاده بود
همینطور که داشتم میرفتم سمتش...
مردی که سرتا پاش مشکی بود دستشو گرفت و خاکِ روی لباساشو تمیز کرد
چون پشتشون بهم بود نتونستم ببینمش ... مرد دستی به سر آنیکا کشید و با قدم های بلند ازمون فاصله گرفت
خواستم از ش تشکر کنم آنیکا رو بغل کردم از پشت سرش گفتم:
-ببخشید آقا؟
سره جاس ایستاد
و من گفتم:
-ممنونم از لطفتون
تا اینو شنید با عجله ازمون دور شد
منم که مات مونده بودم با صدای آنیکا به خودم اومدم:
-بیلیم...مانی
لبخند زدم به صورت خوشگلش نگاه کردم:
-بریم عزیزم
به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم
تمام مدت به اون مرد فکر میکردم...و با خودم میگفتم:
-نکنه اون مرد با اون ماشین ارتباطی داشته باشه
romangram.com | @romangram_com