#مسافر_پارت_152

-مادر اینجا کجاست؟از اون موقع که اومدم یمخوام بپرسم ولی زبونم باز نمیشه

لبخند تصنعی زدم سعی کردم بدون استرس جواب بدم:

-مامان اینجا خونه ی منه

چشاش از تعجب حسابی باز شده بود که ادامه دادم:

-زندگی تو اون خونه برام خیلی سخت بود...تموم خاطرات بد زندگیم اونجا اتفاق افتاد...قبل از اینکه بریم شمال خونه رو خریدم و خواستم تا وقتی کارای داخلیش تموم نشده چیزی نگم...مامان دیگه زندگی کردن توی اون خونه چیزی جز عذاب برام نبود...بخاطر همین اومدم اینجا...البته ...البته اون خونه رو نفروختم...چون غیر از خاطرات بد...خاطرات خوب هم داشتم...دوران بارداریم و روزای اول ازدواجم اونجا بود..نمیخواستم فراموششون کنم

از سیر تا پیاز دیالوگ هایی که قبلاً تمرین کرده بودم رو گفتم

اما قضیه ی اون ماشین مشکی رو نه

لیلی جون دقیق به حرفام گوش میداد و من صحبت میکردم...بعد از این که حرفام تموم شد گفت:

-الهی بمیرم مادر تو چقدر عذاب کشیدی...

نمیخواستم ناراحتش کنم آخه آرتان قبل از اینکه همسر من باشه پسر اون بوده

لیلی جون جلوی من همیشه خونسردیش رو حفظ میکرد...و حرفی از نبود آرتان نمی زد...اما غم تو چهره ش هویدا بود.

تو دروان بار داریم وقتی لیلی جون خونه ما بود روی تخت نشسته و قاب عکس آرتان هم توی دستش بود و باهاش صحبت میکرد

اونشب لیلی جون رفت خونه و قضیه رو به حاج رضا گفت...البته اون بنده خدا هم با بهونه های من دیگه حرفی برای گفتن نداشت

خیالم راحت بود که دیگه کسی تعقیبم نمیکنه ...

اوایل مهر بود...!!!

آماده شده بودم که برم دانشگاه ...قرار بود آنیکا رو بذارم خونه ی لیلی جون و بعد برم

بخاطر سن کمش نمیتونستم بفرستمش مهد برای همین وقتایی که دانشگاه بودم میبردمش خونه لیلی جون

آنیکا مشغول بازی با عروسکاش بود ...دیگه تقریباً میتونست بعضی از کلمات رو شکسته بگه

لباساش و تنش کردم و رو بهش گفتم:

-آنیکا ؟بریم مامانی؟

لب ورچید و گفت:

-نه ...بازی

- میریم خونه مامان جون اونجا بازی کن.باشه عزیزم؟

با شنیدن این حرفم خیلی خوشحال شد،به لیلی جون و حاج رضا علاقه ی زیادی داشت

کف دستاشو به هم کوبید و گفت:

-بیلیم بیلیم...

آنیکا رو تحویل لیلی جون دادم و خودم رفتم دانشگاه

ساعت 4:30 و کلاس آخرم بود که آیدا بهم اس داد:

-سلام کلاست تموم نشد؟

نوشتم:

-سلام .تا 5 تمومه

بعد از چند ثانیه دوباره اس داد:

-منم تازه اومدم.کلاست تموم شد بیا خونه ی لیلی جون میخوام آنیکا رو ببرم پارک

-باش...فعلاً!!!

***

کلاسم تموم شده بود...داشتم میرفتم سمت ماشینم که صدای آقای سعیدی رو شنیدم...

-خانوم پارسیان؟

برگشتم سمتش و گفتم:

-سلام آقای سعیدی احوال شما؟خوبین؟

-ممنون خانوم پارسیان...به مرحمت شما...چند وقت بود تو دانشگاه نمیدیدمتون؟!فکر کنم ترم پیش درسا مثل هم نبود

لبخند زدم و گفتم:

-نه ترم پیش بنا به دلایلی مرخصی گرفتم...این ترم کلاسامون باهم نیست..

romangram.com | @romangram_com